و اسكبى
دموعا على الخد التريب مرملا
در اين وقت زنان شام هر يك به تسلى و دلدارى اهل بيت پرداختند. (305)بخش دهم : رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام در سروده شاعران 
ماجراى رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام را، شاعران بسيارى ، در قالب مثنوى و قصيده و غزل و ترجيع بند، به نظم در آورده اند كه پاره اى از آنها را پيش از اين در خلال بخشهاى گذشته آورديم . برخى از شاعران ماجراى رحلت آن نازدانه را، از آغاز تا پايان به گونه مفصل گزارش كرده اند، كه آن ها را يكجا در اين بخش گرد آورده ايم .
اينك اين شما شيفتگان خاندان عصمت و طهارت عليه السلام ، و اين هم شرح قصه درگذشت جانگداز دردانه ابا عبدالله الحسين عليه السلام در خرابه شام :
1.  
سراينده : عبدالله مخبرى فرهمند

روزگار آتش بيداد افروخت
دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت
كودكى را كه پدر در سفر است
روز و شب ديده حسرت به در است
تا زمانى كه بود چشم به راه
دلش آزرده بود خواه نخواه
هر صدايى كه ز در مى آيد
به گمانش كه پدر مى آيد
باز چون ديده ز در برگير
گريد و دامن مادر گيرد
همه كوشند ز بيگانه و خويش
بهر دلجوى او بيش از پيش
آن يكى خندد و بوسد رويش
آن دگر شانه زند بر مويش
مادرش شهد كند در كامش
گاه با وعده كند آرامش
گاه گويد پدرت در راه است
غم مخور، عمر سفر كوتاه است
مى برندش گهى از خانه به در
تا شود منصرف از فكر پدر
نگذارند دمى تنهايش
سر نپيچند ز خواهشهايش
تا كه دوران سفر طى گردد
رفع افسردگى از وى گردد
پدرش آيد و گيرد به برش
بكشد دست محبت به سرش
دلش از وصل پدر شاد شود
جانش از قيد غم آزاد شود
ليك افسوس به ويرانه شام
كار اين سان نپذيرفت انجام
بود در شام ميان اسرا
طفلى از هجر پدر نوحه سرا
خردسالى به اسارت در بند
مرغ بشكسته پرى پا به كمند
كودكى دستخوش محنت و رنج
جاى بگزيده به ويرانه چو گنج
بين اطفال يتيم شه دين
گويى آن دختر ويرانه نشين
بود از جمله اطفال دگر
بيشتر عاشق ديدار پدر
چون خبر از ستم شمر نداشت
پدرش را به سفر مى پنداشت
روز و شب ديده به در دوخته بود
دلش از آتش غم سوخته بود
داشت از غصه دورى پدر
سر به زانوى غم و ديده به در
لحظه اى بى پدر آرام نداشت
خبر از فتنه ايام نداشت
دائم از حال پدر مى پرسيد
علت طول سفر مى پرسيد
كه كجا رفت و چرا رفته و كى
از سفر آيد و بينم رخ وى ؟
تا به كى بى سرو سامان باشم
روز و شب سر به گريبان باشم
جاى در گوشه ويرانه كنم
آرزوى پدر و خانه كنم ؟
جانم آمد به لب از هجر پدر
آه از اين محنت و اين طول سفر
بود همواره از اين غم بيتاب
تا شبى ديد به خلوتگه خواب
كان سفر كرده ز در باز آمد
طاير شوق به پرواز آمد
لحظه اى در دل شب گشت جهان
به مراد دل آن سوخته جان
ديد در خواب گل روى پدر
جان به وجد آمدش از بوى پدر
بوسه بر پاى پدر زد از شوق
دست بر گردنش افكند چو طوق
جاى بگزيده به دامان پدر
جانش آميخته با جان پدر
با لب بسته حكايتها كرد
ز آنچه بگذشت شكايتها كرد
با پدر ز آنچه به دل داشت نهفت
داستانها به زبان جان گفت
گفت كاى پشت فلك پيش تو خم
نشود لطف فراوان تو كم
مهر خود شامل ما فرمودى
بذل احسان بجا فرمودى
باز رو جانب ما آوردى
الله الله كه صفا آوردى
بود رسم پدرت نيز بر اين
كه كند لطف به ويرانه نشين
هيچ دانى كه در ايام فراق
چو گذشته است به جمعى مشتاق
بى تو در مانده و بيچاره شديم
در بيابان همه آواره شديم
روزگار آتش بيداد افروخت
دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت
هستى ما همه يكجا بردند
هر چه ديدند به يغما بردند
همه گشتيم گرفتار و اسير
گاه در بند و گهى در زنجير
بعد با يك سفر دور و دراز
شد از غم فصل نوينى آغاز
پيش از اين ما چو نموديم سفر
با تو بوديم و به آن شوكت و فر
كاروان قافله سالارى داشت
مثل عباس علمدارى داشت
خيمه و خرگه و اسباب سفر
بود ممتاز و پر از زيور و زر
كودكان جمله در آغوش پدر
همه را سايه مهر تو به سر
ليك اين بار چو كرديم سفر
سفرى بود پر از خوف و خطر
يك نفر دوست به همراه نبود
محرمى غير غم و آه نبود
نه پدر بود و نه سالارى بود
نه بردادر نه علمدارى بود
طى ره بيكس و تنها بوديم
مورد كينه اعدا بوديم
دورى راه و مشقات سفر بود از طاقت ما افزونتر
بر همه بود خور و خواب حرام
تا رسيديم به ويرانه شام
يا مرو اى پدر اين بار سفر
يا مرا نيز به همراه ببر
كه اگر بى تو بمانم اين بار
به فراق تو شوم باز دچار
زين همه غم نتوانم جان برد
از فراق تو دگر خواهم مرد
خود به خواب اندر و، طالع بيدار
بود از وصل پدر برخوردار
ليك بس زود، شد آن وجد وصال
باز تبديل به اندوه و ملال
يعنى آن خواب به پايان آمد
باز غم آمد و هجران آمد
چشم بگشود چو شهزاد ز خواب
آرزوها همه شد نقش بر آب
كرد بر دور و بر خويش نظر
تا ببيند مه رخسار پدر
ليك هر قدر فزونتر طلبيد
اثر از گمشده خويش نديد
شهد اميد به كامش خون شد
گشت نوميد و غمش افزون شد
عاقبت باز در آن نيمه شب
ملتجى گشت به بانو زينب
كه دگر باز چه آمد به سرم
بار ديگر به كجا شد پدرم
ديدم او را ز سفر آمده بود
به كجا باز عزيمت فرمود
لحظه اى پيش كه آمد پدرم
جاى بر سينه خود داد سرم
گفت با من كه تو چون جان منى
ساعتى بعد تو مهمان منى
با چنان مرحمت و لطف و نويد
چه ز ما ديد كه رخ برتابيد
اى پدر زود ز ما سير شدى
چه خطا رفت كه دلگير شدى
روى برتافتى از محفل ما
باز خون شد ز فراقت دل ما
از كفم دامن خود باز مگير
مپسندم به كف هجر اسير
دگر از رفته شكايت نكنم
قصه خويش حكايت نكنم
نگذارم كه تو افسرده شوى
از من و گفته ام آزرده شوى
رحم بنماى به تنهايى ما
گر خطا رفت ببخشاى و بيا
زينب آن مخزن صبر و اسرار
گشت از قصه آن طفل فگار
آب بيانات غم افزا چو شنيد
معنى گفته شه را فهميد
ديد كان كودك بى صبر و قرار
مى كشد رخت به دعوتگه يار
اهل بيت از اثر آن تب و تاب
راه بردند به كيفيت خواب
هر چه كردند كه در آن دل شب
گيرد آرام و فرو بندد لب
اشك از ديده نريزد اين سان
قصه خويش نيارد به زبان
هيچ تسكين نپذيرفت آن حال
سعى بيهوده شد و امر محال
وعده و پند و تمنا و نويد
هر چه كردند نيفتاد مفيد
عاقبت صبر و توان از همه برد
همه را دست غم خويش سپرد
حال آن كودك گم كرده پدر
در يتيمان دگر كرد اثر
داغها تازه شد و درد فزون
اشكها شد همه تبديل به خون
ناله اى گشت ز ويرانه بلند
كه طنين در همه افلاك فكند
آن كهن جايگه بى در و بام
كه در آن آل على داشت مقام
بود با بار گه كفر و ستم
چون شب و روز، به نزديكى هم
گشت بيدار از آن ناله يزيد
متعجب شد و موجب پرسيد
خادمى جانب ويرانه شتافت
زان غمين واقعه آگاهى يافت
خبر آورد كه زآن خيل اسير
يكى از جمله اطفال صغير
كه ندارد خبر از قتل پدر
روز و شب دوخته ديدار به در
به اميدى كه پدر باز آيد
آن سفر كرده ز در باز آيد
همچو آن تشنه پى برده به آب
ديده رخسار پدر را در خواب
بعد از آن خواب چو برداشته سر
روبرو گشته به فقدان پدر
حاليا وصل پدر مى جويد
قصه با ديده تر مى گويد
همه را در غم او دل شده خون
اختيار از كفشان رفته برون
هر كه را مى نگرى غمزده است
صحن ويرانه چو ماتمكده است
ليك چون بر المش درمان نيست
تسليت دادن او آسان نيست
بيم آن 