ست كه آن كودك زار
با چنين درد نپايد بسيار
شرح اين قصه چو بشنيد يزيد
فكر بى سابقه اى انديشيد
گفت كاين درد نه بى درمان است
بلكه بس چاره آن آسان است
بعد بر طشت زر افكند نظر
گفت از اين چه علاجى بهتر
درد او گر غم هجر پدر است
شربت وصل در اين طشت زر است
بدهيدش كه از آن نوش كند
تا غم خويش فراموش كند
پس به دستور وى آنگه به طبق
جاى دادند سر حجت حق
ديد كز پرتو آن روى چو مهر
گشته دامان طبق رشك سپهر
گفت با خويش كه اين مهر منير
با چنين جلوه شود عالمگير
عاقبت جلوه اين بدر نمام
بدرد پرده رسوايى شام
بهتر آن است كه اين مطلع نور
سازم از ديده مردم مستور
راز پوشيده هويدا نكنم
مشت رسوايى خود وا نكنم
خواست چون نور خدا را پنهان
گفت سر پوش نهادند بر آن
به گمانى كه به روى خورشيد
با كفى خاك توان پرده كشيد
غافل از آنكه حجاب و سرپوش
نور حق را ننمايد خاموش
اين نه شمعى است كه خاموش شود
يا حديثى كه فراموش شود
تا كه بنياد جهان بر سر پاست
هر شبى صبح شود عاشوراست
بعد آن گنج گرانمايه حق
يافت چون زينب سر پوش و طبق
گفت كاين هديه بى سابقه را
بفرستيد براى اسرا
لحظه اى بعد به دلخواه يزيد
شعله شمع به پروانه رسيد
چون نهادند طبق را به زمين
نزد آن كودك ويرانه نشين
به گمانى كه به وى داور شام
زير سر پوش فرستاده طعام
گشت آزرده ، سپس با دل ريش
گفت با عمه مظلومه خويش
كه مرا رنج فراق پدرم
دارد از هستى خود بى خبرم
در دلم خواهش و سودايى نيست
جز پدر هيچ تمنايى نيست
كرده چشم تر و خون جگرم
بى نياز از طلب ما حضرم
نه مرا هست به دنيا هوسى
نه بجز وصل پدر ملتمسى
بر من اين خواب و خور و آب و طعام
بى رخ ماه پدر باد حرام
زينب آن خواهر غمخوار حسين
مونس و محرم اسرار حسين
آن كه در معرض تقدير و بلا
سر نپيچيد ز تسليم و رضا
آن تسلى ده دلسوختگان
آن مصيبت زده سوخته جان
ديد چون حالت آن كودك زار
كه به اندوه و الم بود دچار
گفت كاى شمع شبستان حسين
گل زيباى گلستان حسين
اى كه در حسرت ديدار پدر
دوختى ديده اميد به در
آن درى را كه به صد عجز و نياز
مى زدى ، حال به رويت شده باز
عاقبت اشك تو بخشيد اثر
نخل اميد تو آورد ثمر
لطف حق شامل حالت گرديد
رهبر كوى وصالت گرديد
اين طبق مشرق خورشيد حق است
جان عالم همه در اين طبق است
زير اين پرده سر سر خداست
راس نورانى شاه شهداست
انتظار تو به پايان آمد
آنكه مى خواستيش آن آمد
حال دست تو و دامان پدر
بعد از اين جان تو جان پدر
طفل ، اين نكته چو در گوش گرفت
از طبق پرده و سرپوش گرفت
گشت ويرانه منور ز آن نور
كه به موساى نبى تافت به طور
پرتو آن قمر عالم تاب
بر شد از كنگره هفت حجاب
چشم شهزاده چو افتاد به سر
به سر بى تن و پر نور پدر
آتشى شعله آهش افروخت
كه سراپاى وجودش را سوخت
شد از آن سوز دل و شعله آه
تا ابد روى شب شام سياه
گفت كاى جان به فداى سر تو
كه جدا كرده سر از پيكر تو؟
كه تو را كشت و ز حق شرم نكرد
ريخت خون تو و آزرم نكرد؟
كه بريدست رگ گردن تو
به كجا مانده پدر جان ، تن تو؟
كه مرا بى پدر و خوار نمود
به فراق تو گرفتار نمود؟
آن كه اين آتش بيداد افروخت
خرمن هستى ما يكجا سوخت
آرزوهاى مرا داد به باد
كند از كاخ اميدم بنياد
كرد كارى كه ز ديدار پدر
شد دلم خون و غمم افزون تر
اى پدر كاش به جاى سر تو
مى بريدند سر دختر تو
بعد از اين بى پدر و بى سامان
به چه اميد بمانم به جهان
سخت جانم به خداوند بسى
بى تو گر زنده بمانم نفسى
بى خبر از خود و با غم دمساز
با پدر كرد همى راز و نياز
دلش از غم به تعب آمده بود
جان به نزديكى لب آمده بود
گه گرفت آن سر پر نور به بر
گاه بوسيد رخ ماه پدر
گشت پروانه صفت دور سرش
جان خود كرد فداى پدرش
چشم اميد از اين عالم بست
ترك جان گفت و به جانان پيوست
جان پاكش به پدر ملحق شد
رفت و قربانى راه حق شد
طاير جان وى از ساحت خاك
بال بگشود به اوج افلاك
تا كه در تن رمق از جانش بود
آن سر پاك به دامانش بود
داشت بر سينه چو جان آن سر پاك
تا زمانى كه خود افتاد به خاك
بعد چون رخت از اين عالم بست
داد با جان ، سر شه نيز از دست
رفت از اين عالم و با رفتن خويش
سوخت جان و دل آن جمع پريش
مرگ آن كودك دل خسته زار
برد از اهل حرم تاب و قرار
باز افزود غمى بر غمشان
تازه گرديد كهن ماتمشان
يك گل ديگر از آن گلشن عشق
رفت در خاك و خزان شد به دمشق
كه شنيده است در اقطار جهان
كه به جبران بلاى هجران
بفرستند به طفلى مضطر
در دل شب سر خونين پدر؟
كس نديده است و نبيند ايام
شب جانسوزترى ز آن شب شام
(مخبرى ) گرچه سر افكنده بود
خجل و عاصى و شرمنده بود
با توسل به جگر گوشه شاه
دارد اميد رهايى ز گناه (306)
.  
سراينده : ناشناس
هستى زينب ، نمى خوابى چرا؟
كار ما را ناله مشكل كرده است
كاروان در شام منزل كرده است
نازنينانى كه نور ديده اند
در دل ويرانه اى خوابيده اند
غم بسى افزون ولى غمخوار نيست
كاروان را كاروانسالار نيست
عرش حق لرزان به خود از آهشان
شهپر جبريل ، فرش راهشان
نازدانه دخترى با صد نياز
با دلى آكنده از سوز و گداز
سر نهاده روى خاك و، خفته بود
ليك همچون زلف خود آشفته بود
آنكه نسبت با شه لولاك داشت
جاى دامن ، سر به روى خاك داشت
چون كه سر از بستر رويا گرفت
يك جهان غم در دل او جا گرفت
نازنينان ، جملگى در خواب ناز
كودكى بيدار، گرم سوز و ساز
بهر ديدار بيتاب شد
شمع آسا گريه كرد و آب شد
پاى تا سر حسرت و اميد بود
ذره آسا در پى خورشيد بود
گرد روى ماهش از غم هاله داشت
در فغانش يك نيستان ناله داشت
ناله اش چون راه گردون مى گرفت
چشم او را پرده خون مى گرفت
هر چه خواهى داشت غم ، شادى نداشت
طاير پر بسته آزادى نداشت
هستيش از عشق مالامال بود
گريه مى كرد و سرا پا حال بود
ناله اش چون در دل شب شد بلند
ناله جانسوز زينب شد بلند
گفت با كودك كه بيتابى چرا؟
هستى زينب نمى خوابى چرا؟
عندليب من ، چرا افسرده اى ؟
نوگل من از چه پژمرده اى ؟
بهر زينب قصه آن راز گفت
ماجراى خواب خود را باز گفت
گفت : در رويا پدر را ديده ام
دست و پا و روى او بوسيده ام
چون شدم بيدار، باب من نبود
ماه بود و، آفتاب من نبود
ديد فرزند برادر خسته است
رشته الفت ز جان بگسسته است
درد را مى ديد و درمانى نداشت
سر زحسرت روى دوش او گذشت
ناگهان ويرانه رشگ طور شد
آفتاب آمد، جهان پر نور شد
آفتاب عشق در ويرانه تافت
ذره آسا سوى مهر خود شتافت
لحظه اى حيران روى شاه شد
پاى تا سر محو ثارالله شد
از دل كودك كه محو شاه بود
آنچه بر مى خاست دود آه بود
تا ببوسد، غنچه لب باز كرد
بيقرارى را ز نو آغاز كرد
بحر عشق او تلاطم كرده بود
دست و پاى خويش را گم كرده بود
ذره سان سرگرم ساز و سوز شد
محو خورشيد جهان افروز شد
تحفه اى زيبنده جانان نداشت
رو نمايى غير نقد جان نداشت
ديد چون نور حسينى را به طور
مست شد موسى صفت از جام نور
آن چنان شد مست كز هستى گذشت
كار اين مى خواره از مستى گذشت
ذره از روشن دلى خورشيد شد
محفل افروز مه و ناهيد شد
از شراب وصل شد سر مست او
متحد شد هست او با هست او
(ديگر از ساقى نشان باقى نبود)
(ز آنكه آن مى خواره جز ساقى نبود)
من چه گويم وصف آن عالى جناب ؟
(آفتاب آمد دليل آفت