غرق عشق و حال كن
اى به قربان قد و بالاى تو 	خواهر محنت كش تنهاى تو
خم بشو، قربان عطر و رنگ و روت 	تا ببوسم غنچه ناز گلوت
شد پياده از فراز قاچ زين 	تكسوار عاشقى ، سلطان دين
خم شد و بازوى خواهر را گرفت 	خواهر غمديده را در برگرفت
آفتاب آمد قرين ماهتاب 	گوييا گل شد هم آغوش گلاب
دست دور گردن خواهر فكند 	گريه اهل حرم آمد بلند
خواهرم ، زينب ، تو اى سنگ صبور! 	قد بكش ، بشكوه ، اى كوه غرور!
گر چه غمگينى ، به ظاهر شاد باش 	مرهم زخم دل سجاد باش
اى زبانت ، ذوالفقار حيدرى 	در نگاهت ، صولت پيغمبرى
شانه هايت وارث حلم حسن 	بعد از اين ، هستى رسول خون من
تازه اين آغاز فصل عاشقى ست 	خواهرم كار تو اصل عاشقى ست
گر رسول خون من باشى ، خوش است 	باز هم مجنون من باشى ، خوش است
باز هم روشن ترين كوكب بمان 	زينب من ! باز هم زينب بمان
بعد از آن رو كرد بر اهل حرم 	كاى عزيزان ، اهل بيت رنج و غم !
بانوان بى قرينه ...الوداع 	ام ليلا و سكينه ...الوداع
موسم موعود پيغمبر رسيد 	فصل سرخ سينه و خنجر رسيد
ماه بانوى حرم ، بيرون بيا! 	دختر تيغ دو دم ، بيرون بيا!
ذوالجناح آمد چه زينى ، واژگون 	ذوالجناح آمد، چه يالى ، غرق خون
ذوالجناح آمد، نگاهش پر غبار 	ذوالجناح آمد، وليكن بى سوار
آنكه بر نى نور حق را منجلى ست 	بى گمان راءس حسين بن على ست
سرنگو، خورشيد روى نيزه رفت 	جا به جا لرزيد پشت عرش هفت
سر به ريوى نيزه ديدن مشكل است 	خاصه آن سر، كه جگر گوشه دل است
آه از آن دم كه ميان قتلگاه 	زينب آمد بر فراز نعش شاه
تا به نعش بى سرش نزديك شد 	آسمان در چشم او تاريك شد
ديد با چشمش ولى باور نداشت 	تن همان تن بود، اما سر نداشت
گفت : اى نعشى كه اين سان بى سرى 	تو همان نو باوه پيغمبرى ؟
گفت : اى فرزند زهراى بتول ! 	حاجى حج جنون ، حجت قبول
ناگهان خورشيد را بر نيزه ديد 	مشت زد چاك گريبان را دريد
اى برادر! بى تو روز و شب مباد 	در زمانه بعد از اين زينب مباد
اى برادر! كاشكى زينب نبود 	جان خواهر! كاشكى زينب نبود
بعد از اين از كربلا تا شام تار 	مى شوم بر ناقه عريان سوار
بعد از اين اى چلچراغ خانه ام 	تازيانه مى خورد بر شانه ام
ناله من تا مدينه مى رود 	خار در پاى سكينه مى رود
حرفها از اين و آن خواهم شنيد 	طعنه ها از كوفيان خواهم شنيد
كوفه ، شهر گول و نيرنگ و فريب 	كوفه ، شهر آشنايان غريب !
بعد از اين ماييم و فصل بى كسى 	بعد از اين ما و غم و دلواپسى
اى سر سلطان دين ، اى تاج نور! 	كى روا باشد كه باشى در تنور؟
طاقتم كو، بنگرم چوب يزيد 	مى خورد كنج لب شاه شهيد
اين همه داغ و بليه مشكل است 	ديدن مرگ رقيه مشكل است
ياد از ديروز و از آن آب و تاب 	آه از فردا و از شام خراب
اى كه معجر مى ربايى از سرم 	زينبم من ، دختر پيغمبرم
روزگارى ، روزگارى داشتم 	سايه سار از ذوالفقار ما چه شد؟
گر چه روزى اين چنين موعود بود 	گوهر غلطان در خون ... الوداع
الوداع ...اى پور ختم المرسلين 	تا به ديدار دگر، تا اربعين
 
ميلاد حضرت زينب (س )
تو مهر روشن و اوج خصال آينه اى 	عيار پاكى و حسن كمال آينه اى
تو صبح صادق فجرى ، شكوه آينه اى 	تو حرف روشن و پاك زلال آينه اى
در آسمان اصالت به كهكشان مانى 	گواه مريم و صبح وصال آينه اى
به صبر و حلم محمد، شجاعتت چو على ست 	به زهد فاطمه مانى ، مثال آينه اى
تويى پيام رسان قيام عاشورا 	تو مهر صلح حسن ، هم مقال آينه اى
ولادت تو بود رويش صلابت و حجب 	تويى طراز نجابت جمال آينه اى
تو الگويى به زنان و تو شمس نسوانى 	تو زيورى به زمان و مدال آينه اى
تو شعر سبز شگونى ، تو بحر خوش يمنى 	بهار حسين و، الحق كه فال آينه اى
پيام مكتب تو درس هر پرستار است 	تو شعر سبز بهار، اعتدال آينه اى
تو زيب صبر و شكوهى فرشته تقوا 	تو قهرمان زنانى ، جلال آينه اى
طنين صاعقه مانى به بزم بد خواهان 	تو سيف ايزد و چونان هلال آينه اى
غزل به وصف تو گر مختصر كند ((قدسى )) 	به قدر وسع و توان و مجال آينه اى
 
پيام خون حضرت زينب (س )
وقتى به دل داغ برادر ماند و زينب 	يك كربلا غم در برابر ماند و زينب
وقتى شهادت حرف آخر را رقم زد 	غمنامه تنهاى بى سر ماند و زينب
وقتى خزان بر سرخى آلاله ها زد 	صحرايى از گل هاى پرپر ماند و زينب
وقتى كه آتش با قساوت همزبان شد 	در خيمه ها توفان آذر ماند و زينب
وقتى غزالان حرم هر سو رميدند 	موى پريشان ، ديده تر ماند و زينب
وقتى فضا خالى شد از پرواز ياران 	يك آسمان بى كبوتر ماند و زينب
تا كربلا در كربلا مدفون نگردد 	در نينوا فرياد آخر ماند و زينب
ديديم جاى گريه ، جاى ناله كردن 	((قد قامت )) غوغاى ديگر ماند و زينب
دست على از آستينش شد نمايان 	روح شجاعت هاى حيدر ماند و زينب
هنگامه اى ديگر به پا شد كربلا را 	اوج تعهد، حفظ سنگر ماند و زينب
تكميل نهضت در بيانش جلوه گر شد 	وقتى پيام خون رهبر ماند و زينب
 
زينب ؛ پاسدار لاله ها
مى سوخت چوشمع و پايدارى مى كرد 	دل از مژه جاى اشك جارى مى كرد
شب دختر شير حق به جاى عباس 	از عترت عشق پاسدارى مى كرد
 
با پاى برهنه
زان فتنه خونين كه به بار آمده بود 	خورشيد ولا، بر سر دار آمده بود
با پاى برهنه ، دشت ها را زينب 	دنبال حسين ، سايه وار آمده بود
  آن سر، كه خون او ز گلويش چكيده است  
اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است
اين دختر حسين سر از تن بريده است
اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد
كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است
بيدار شد ز خواب و پدر را نديد و گفت
اى عمه جان ، پدر مگر از من چه ديده است
اين مسكن خراب پسنديده بهر ما
از بهر خود جوار خدا را گزيده است
زينب به گريه گفت كه باشد برادرم
اندر سفر كه قامتم از غم خميده است
پس ناله رقيه و زنها بلند شد
و آن ناله را يزيد ستمگر شنيده است
گفتا برند سوى خرابه سر حسين
آن سر كه خون او ز گلويش چكيده است
چون ديد راس باب ، رقيه بداد جان
مرغ روان او سوى جنت پريده است
اين است آن سه ساله يتيمى كه درجهان
جز داغ باب و قتل برادر نديده است
دانى گلاب مرقد اين ناز دانه چيست
از عاشقان كربلا اشك ديده است
معمور هست تا به ابد قبر آن عزيز
ليك قبر يزيد را به جهان كس نديده است . (314)
حضرت فاطمه زهرا عليه السلام در خرابه شام  
حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاى سيد مرتضى مجتهدى سيستانى از مدرسين حوزه علميه قم ، طى نامه اى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام چنين مرقوم داشته اند:
2. عالم ربانى و مفسر قرآن ، جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد حسن درافشان (315) درباره كرامات مرحوم آيه الله العظمى آقاى حاج سيد على سيستانى ((ره )) (316) چنين نقل كردند.
يك روز در خدمت حضرت آيه الله العظمى آقاى حاج سيد على سيستانى نشسته بودم (در آن زمان من شرح قطر مى خواندم )، ايشان پوستينچه اى پوشيده و مشغول مطالعه كتابى بودند. درب خانه را زدند. گفتند معتمد الوزرا آمده و ملاقات مى خواهد. در باز شد و او با كفش وارد خانه شد. آقا چند دقيقه به او اعتنا نكردند و پس از آن رو به او كرده و فرمودند: معتمد، حيا نمى كنى روى فرش نبوى با كفش وارد مى شوى . او بيرون رفت و كفشش را در آورد، سپس داخل اطاق شده هفت تير و كاغذى 