لام مى شود و گريه مى كند، به حدى كه غش مى كند و بيهوش مى افتد. در آن حال كسى به او مى گويد بلند شو برو منزل دخترت تنهاست و خدا او را شفا داده است . برخاسته به طرف منزل حركت مى كند و مى رود درب منزل را مى زند، مى بيند دخترش دارد بازى مى كند.
وقتى مادر جوياى وضع دخترش مى شود و احوال او را مى پرسد، دختر در جواب مادر مى گويد وقتى شما رفتيد دخترى به نام رقيه وارد اطاق شد و به من گفت بلند شو تا با هم بازى كنيم . آن دختر به من گفت : بگو بسم الله الرحمن الرحيم تا بتوانى بلند شوى و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم ديدم تمام بدنم سالم است . او داشت با من صحبت مى كرد كه شما درب را زديد، گفت : مادرت آمد. سرانجام مادر مسيحى با ديدن اين كرامت از دختر امام حسين مسلمان شد.
عبرت خانه  
زائرين قبر من اين شام عبرت خانه است
مدفنم آباد و قصر دشمنم ويرانه است
دخترى بودم سه ساله ، دستگير و بى پدر
مرغ بى بال و پرى را اين قفس كاشانه است
بود سلطانى ستمگر صاحب قدرت يزيد
فخر مى كرد او كه مستم در كفن پيمانه است
داشت او كاخى مجلل ، دستگاهى با شكوه
خود چه مردى كز غرور سلطنت ديوانه است
داشتم من بسترى از خاك و بالينى ز خشت
همچو مرغى كو بسا محروم ز آب و دانه است
تكيه مى زد او به تخت سلطنت با كبر و و جد
اين تكبر ظالمان را عادت روزانه است
من به ديوار خرابه مى نهادم روى خود
زين سبب شد رو سفيدم ، شهرتم شاهانه است
بر تن رنجور من شد كهنه پيراهن كفن
پر شكسته بلبلى را اين خرابه لانه است
محو شد آثار او، تابنده شد آثار من
ذلت او عزت من هر دو جاويدانه است
(كهنمويى ) چشم عبرت باز كن ، بيدار شو
هر كه از اسرار حق آگه نشد بيگانه است
شفاى دوباره  
حجه الاسلام آقاى سيد شهاب الدين حسينى قمى واعظ، طى مكتوبى در تاريخ 27 ذى قعده 1414 قمرى برابر 18/2/73 مرقوم داشته اند كه : آقاى احمد اكبرى ، مداح تهرانى ، براى ايشان جريان شفا گرفتن در زندگى دوباره خود را كه از عنايات بى بى حضرت رقيه عليه السلام بود، چنين تعريف كرده است :
5. به دردى مبتلا شده بودم كه اطبا نااميد كردند. خلاصه كميسيون پزشكى تشكيل و بنا شد مرا عمل كنند. قبل از عمل به من گفتند ممكن است عمل خوب باشد و ممكن است بد. عمل كردند و نتيجه اى مثبت بعد از عمل حاصل وصيت كن و با زن و بچه ات ديدار و خداحافظى نما. من هم دست و پايم بسته و روى تخت افتاده بودم ، فرستادم همه آمدند. وصيت كرده جريان را گفتم و با بچه ها ديدار و وداع كردم . از جمله طفل كوچكى بغلى بود كه او را خم كردند و من صورتش را بوسيدم . همه گريان و افسرده از اطاق بيمارستان بيرون رفتند تا براى تحويل گرفتن جسد من و جريان مرگ و دفن و ناله آماده شوند. با همان وضع دردناك متوسل شدم به حضرت رقيه عليه السلام و اشعارى و ذكر توسلى داشتم . چند لحظه نگذشت كه ديد خانمى مثل ماه پاره جلوى تخت من حاضر شده و مرا با اسم و شهرت صدا زد: برخيز.
تعجب كردم . اين كيست كه مرا مى شناسد و اسمم را مى برد؟ گفتم لابد دختر يكى از هم اطاقيهاى من است كه براى احوالپرسى آمده است .
دوباره فرمود: پاشو. گفتم : نمى توانم ، دست و پايم بسته است و حق حركت ندارم
فرمود: كجا دست و پاى تو بسته است ؟ بلند شو. نگاه كردم ديدم دست و پايم باز است .
فرمود: چرا بلند نمى شوى ؟ گفتم : عمل كرده ام و نبايد از جا حركت كنم .
گفت : كجا را عمل كرده اى ؟ ببينم .
نگاه كردم ، ديدم اصلا اثرى از عمل در بدن من نيست و جاى عمل جوش ‍ خوده ، كانه عملى واقع نشده است . تعجب كردم . پرسيدم شما كى هستيد؟ فرمودند: مگر مرا صدا نكرده ، و به من متوسل نشده بودى ؟ و از نظرم غايب شد. با سلامت كامل از تخت برخاستم و لباسم را پوشيدم و بيرون آمدم و جريان كرامت و عنايت بى بى را به همه گفتم و من هم در خيلى از منابر و مجالس اين معجزه تكان دهنده را نقل كرده ام
با من سخن بگو  
پرده بردار ز رخساره بى پيكر خويش
بار ديگر بگشاى آن لب چون شكر خويش
بى تو شد صرت من ، چون ورق برگ خزان
دست من گير و ببر باز مرا در برخويش
شدهام بى تو اسير غم و ويرانه نشين
از چه آخر تو نگيرى خبر از دختر خويش
آنچنان رنج اسيرى ز تنم برده توان
كه دگر تاب ندارم بزنم بر سر خويش
كه بريده است - پدر جان - سر تو، تشنه لبان
چه كنم گر ندرم سينه پر اخگر خويش
آتش عشق تو نازم كه مجالم ندهد
تا كه آبى بفشانم ز دو چشم تر خويش
از رقيه عليه السلام تقاضاى همسفرى مهربان كردم  
6. يكى از علما مى گفت : حدود سال 1335 شمسى ، پس از سفر حج به شام رفتم ، تا پس از زيارت مرقد مطهر حضرت زينب عليه السلام و حضرت رقيه عليه السلام و...، به كربلا و نجف اشرف بروم در سوريه تنها بوده و بسيار مايل بودم كه براى رفتن به عراق همسفر خوبى داشته باشم . هنگامى كه وارد حرم حضرت رقيه عليه السلام شدم ، پس از زيارت ، از آن حضرت خواستم لطفى كنند و از خدا بخواهند كه همسفر مهربان و خوبى در راه نصيبم شود.
هنوز از حرم بيرون نيامده بودم كه يكى از تجار كاظمين با من ملاقات مهر انگيزى كرده ، با يكديگر همصحبت شديم و فهميدم كه او نيز عازم عراق است بارى ، او رفيق شفيق و همسفر مهربان من شد. با هم به كربلا و نجف اشرف ، و سپس به كاظمين رفتيم . او بسيار به من محبت كرد، و در طول راه ميزبان مهربانى براى من بود، آنچنان كه در اين سفر احساس تنهايى نكردم و بسيار به من خوش گذشت دريافتم كه اين امر از الطاف حضرت رقيه عليه السلام بوده است كه از او تقاضاى همسفرى مهربان كرده بودم
شد يقينم كز عطاى ذوالمنن
از رقيه اين عنايت شد به من
كس نگشت از درگه او نا اميد
لطف او همواره بر شيعه رسيد (319)
مبلغ آن مقدور نبود  
7. مولف گويد: در شب 26 محرم الحرام 1418 قمرى توفيق رسيدن به خدمت آيه الله آقاى حاج سيد مهدى حسينى لاجوردى را پيدا كردم . از ايشان پرسيدم آيا كرامتى از فرزند خردسال حضرت امام عظيم حسين بن على عليه السلام در خاطر داريد؟ تا در كتابى كه درباره كرامات اين نازدانه عزيز امام حسين عليه السلام در دست تاليف دارم به نقل از شما درج كنم ؟ ايشان مرقوم فرمودند: اين جانب در سفرى كه به سوريه داشتم با يكى از دوستان در نزديكى مسجد اموى ، در مغازه اى چند جلد كتاب خطى بسيار قديم كه از جمله آنها نهج البلاغه به خط يكى از علما حدود سنه (600) ديدم . از قيت آن پرسيدم ، قيمتى بسيار بالا گفت ، كه تهيه و پرداخت مبلغ آن مقدورمان نبود به حرم حضرت رقيه عليه السلام رفتم و متوسل به بى بى سلام الله عليها شدم .
در حين مراجعت ، كه از جلوى مغازه مى گذشتم ، صدا زد: سينا تعال اريد ان ابيع الكتب و قيمتها با ختيارك . و به قيمت مناسبت او را راضى كردم ، و كتابها نصيب ما شد. اكنون اين نسخه در قم در يكى از كتابخانه هاى عمومى موجود است . اين يكى از كوچكترين كرامات اين مظلومه خرابه شام بود.
آه كه بميرد ز غمت دخترت  
گفت رقيه به دو چشمان تر
با سر ببريده پاك پدر
آه كه شد خاك عزايم به سر
تو حجت ذوالمننى يا ابه
اى شه خوبان كه نمودت شهيد
تيغ جفاى كه گلويت بريد
اى گل زهرا ز درختت كه چيد
تو زاده بوالحسنى يا ابه
عجب كه ياد از اسرا ك