آمد. من به كرات در پايان فيلم شاهد اين بودم كه زنها با چشمان خيس و گريان بيرون مى آمدند و مردها با بغض خيلى از كسانى كه در قضاياى فلسطين استخوان خرد كرده بودند به شدت احساس خوشايند خودشان را با فيلم مى گفتند))
جالب اين است كه به گفته آقاى سيف الله داد، كارگردان فيلم بازمانده : در خود فيلمنامه و سناريوى فيلم چنين پايان زيبا و بسيار مهيجى پيش بينى نشده بود و كارگردان در يافتن چنين خاتمه دل انگيزى براى فيلم ، مرهون توسل به حضرت رقيه عليه السلام در دمشق بوده است .
آقاى داد، در همان مصاحبه (ص 67) در توضيح ماجرا مى گويد:
موضوع فيلم ((در جريان مطالعات تاريخى و ساير عوامل به شدت تغيير كرد و بعد يك جايى به داستان حضرت موسى پيوند خورد و جنبه گوياترى پيدا كرد و كل سناريو چهار يا پنج بار بازنويسى شد و از اول تا آخر همه چيزش به هم مى ريخت و دوباره با حوصله آن را مى نوشتم . فصل فينال چيزى كه الان مى بينيم ، فصلى است كه من اصلا در سناريو ننوشته بودم . يعنى در اولين نسخه ، فيلم در ايستگاه قطار تمام مى شد. در دومين نسخه ، فيلم در قطار در حال حركت تمام مى شد. امام موقع فيلمبردارى احساس ‍ كردم كه ايرادهايى وجود دارد. مثلا رشيد، يعنى پدر بزرگ بچه ، هم در ايستگاه قطار از بين مى رفت . بعد در جريان ساخت فيلم ، صحنه را با همان ديالوگها، جابه جا ردم و اين براى خودم و بچه ها جالب بود كه از ديالوگهاى يك آدم سالم براى يك آدم در حال موت استفاده مى كردم . يعنى او در حالت عادى مى گفت كه : اگر من نتوانستم چمدان را بگيرم ، غسان هست و اگر او نبود مريم هست . ولى در حين اجرا ديدم كه چيز خوبى نمى شود و بهتر است كه زودتر تكليف رشيد را روشن كنم ، اين را براى دوستان خودم مى گويم ، با توجه به اعتقاداتشان . احساس مى كردم ديگر نمى دانم پايان فيلم را بايد چه كار كنم ، يعنى سناريو را داشتم ولى برايم كافى نبود.
خيلى فكر كردم ، يك يا دو هفته هم بين تمام شدن بخشهاى قبلى فيلم و شروع فيلمبردارى در ايستگاه قطار فاصله افتاد. ما فيلمبردارى مى كرديم ولى بچه ها هم مى ديدند كه من با سناريو پيش نمى روم و من فقط شب به شب مى فهميدم كه بايد چه كار بكنم و اين هم بر مى گشت به آن كه من دچار چنان استيصالى شدم كه دست كمى از استيصال خود صفيه نداشت . البته هيچ وقت رفتارى نمى كردم كه ديگران فكر كنند كه من نمى دانم چه كار كنم نهايتا به حضرت رقيه متوسل شدم . اين توسل و نذرها سبب شد كه به نظر خودم ، يكى از درخشانترين فينالهاى فيلم ايجاد شود.
در دمشق وقتى براى بار آخر به جشنواره رفته بودم ، ديدم كه فينال فيلم چه تاثيرى روى همه گذاشت و پيداست كه در فينال فيلم چيزى خارج از نفس ‍ ما به آن خورده است . بعد از جشنواره در جلسه اول ، خداحافظى كردم و رفتم به حرم حضرت رقيه براى تشكر كردن . البته اين حرفها در عالم سينما و روشنفكرها خيلى معنا ندارد ولى اين شد و من آنجا متوجه شدم كه مى شود چيزهايى را از كسانى گرفت كه ظاهرا اصلا نبايست به تو بدهند. مثل آن آيه اى كه مى گويد اگر بر خدا توكل كنيد از جاهايى كه حساب نمى كنيد به شما روزى مى رسد. به نظر خودم و به نظر تمام بچه هايى كه فيلم را ديده اند خيلى تعجب آور بود كه آدمهايى را مى ديديم كه به نظر مى آمد هيچ وابستگى مذهبى ندارند ولى فينال فيلم زير و رويشان مى كرد و تكانشان مى داد. اين نفس مال حضرت رقيه است و بى معرفتى و ناشكرى است اگر اين را در يك جايى نگوييم .
راستى آيا تاكنون انديشيده ايم كه وجود مرقد مطهر حضرت رقيه و عمه بزرگوارش زينب كبرى سلام الله عليهما در شام ، به لطف الهى ، چه بركاتى از حيث حفظ منطقه از دستبرد صلييون در قرون وسطى و نيز تجاوز صهيونيستهاى خون آشام و جلوگيرى از اجراى نقشه ((نيل تا فرات )) آنان در عصر حاضر داشته است ؟ و آيا تا كنون براى نجات ((قدس )) در بند، انسان دلسوخته اى دست توسل به اين دو گنج پنهان شام زده است ؟
آقاى سيف الله داد، كه گوشه اى از قدرت شگرف نازدانه ابا عبدالله الحسين عليه السلام را در يك تجربه معنوى به چشم ديده است ، مى گويد: ((من آنجا متوجه شدم كه مى شود چيزهايى را از كسانى گرفت كه ظاهرا اصلا نبايست به تو بدهند)) آرى ، رقيه عليه السلام دستهايى كوچك دارد ولى گره هاى بزرگ را باز مى كند.
زبان حال رقيه بنت الحسين عليه السلام  
صبا به پير خرابات از خرابه شام
ببر ز كودك زار، اين جگر گداز پيام
كه اى پدر ز من زار هيچ آگاهى
كه روز من شب تار است و صبح روشن شام
به سرپرستى ما سنگ آيد از چپ و راست
به دلنوازى ماها ز پيش و پس دشنام
نه روز از ستم دشمنان تنى راحت
نه شب ز داغ دل آرامها دلى آرام
به كودكان پدر كشته ، مادر گيتى
همى ز خون جگر مى دهد شراب و طعام
چراغ مجلس ما شمع آه بيوه زنان
انيس و مونس ما ناله دل ايتام
فلك خراب شود كاين خرابه بى سقف
چه كرده باتن اين كودكان گل اندام
دريغ و درد كز آغوش نار افتادم
به روى خاك مذلت ، به زير بند لئام
به پاى خار مغيلان ، بهدست بند ستم
ز فرق تا قدم از تازيانه نيلى فام
به روى دست تو طوطى خوش نوا بودم
كنون چو قمرى شوريده ام ميانه دام
به دام تو چو طوطى شكر شكن بودم
بريخت زاغ و زغن زهر تلخم اندر كام
مرا كه حال ز آغاز كودكى اين است
خداى داند و بس تا چه باشدم انجام
هزار مرتبه بدتر ز شام ماتم بود
براى غمزدگان صبح عيد مردم شام
به ناله شررانگيز بانوان حجاز
به نغمه دف و نى شاميان خون آشام
سر تو بر سر نى شمع ، ما چو پروانه
به سوز و ساز زنا سازگارى ايام
شدند پردگيان تو شهره هر شهر
دريغ و درد ز ناموس خاص و مجلس عام
سر برهنه به پا ايستاده سرور دين
يزيد و تخت زر و سفره قمار و مدام
ز گفتگوى لبت بگذرم كه جان به لب است
كراست تاب شنيدن ، كرا مجال كلام ؟<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:563.txt">فصل اول : سرزمين شام از ديدگاه قرآن و روايات </a><a class="text" href="w:text:564.txt">فصل دوم : آثار و ابنيه تاريخى شام </a><a class="text" href="w:text:565.txt">وفات عليا مخدره زينب عليه السلام</a><a class="text" href="w:text:566.txt">مقداد بن اسود كندى بهرانى - مقداد بن عمرو - شام  </a></body></html>فصل اول : سرزمين شام از ديدگاه قرآن و روايات 
آيات و رواياتى در توصيف و تمجيد از شام و بخصوص از دمشق در دست است كه بعضى از آنها شايان توجه مى باشد. از جمله آيات مزبور اين آيه شريفه است : يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التى كتب الله لكم ... (322)
خداى تعالى (آن زمان كه بنى اسرائيل هنوز به جرم سرپيچى از فرمان پيامبر، مغضوب و مطرود درگاه الهى قرار نگرفته بودند) به آنان خطاب مى كند: به سرزمين مقدسى كه خداى تعالى به نام شما ثبت كرده است داخل شويد. در روايات عامه و خاصه وارد شده است كه مقصود از زمين مقدس ، كشور شام است .
محدث جليل صاحب تفسير شريف صافى در ذيل همين آيه شريفه به نقل از تفسير عياشى از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود:
((الارض المقدسه يعنى الشام )) مقصود از زمين مقدس ، شام است صاحب مجمع البيان نقل مى كند كه مقصود از ارض مقدسه ، دمشق و فلسطين و قسمتى از ارد