 پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:620.txt">غزل نیمه کاره</a><a class="text" href="w:text:621.txt">غروب ها</a><a class="text" href="w:text:622.txt">ماه خرابه</a><a class="text" href="w:text:623.txt">کنج ویرانه</a><a class="text" href="w:text:624.txt">غریبانه</a><a class="text" href="w:text:625.txt">ماه خاکستری</a><a class="text" href="w:text:626.txt">اشک نیمه شب</a><a class="text" href="w:text:627.txt">بذر بوسه</a><a class="text" href="w:text:628.txt">حدیث هزار پروانه</a><a class="text" href="w:text:629.txt">آئینه تداعی</a></body></html>ولادت‏

 در تاريخ ولادت زينب عليها السلام اختلاف است. در رياحين الشريعه آمده است که ميلاد آن حضرت را، برخي پنجم ماه‏جمادي الاُولاي سال ششم، بعضي اوايل شعبان آن سال، بعضي در ماه رمضان و برخي ديگر در دهه آخر ماه ربيع‏الثاني و طبق نقلي ماه محرم سال پنجم هجرت ذکر کرده‏اند ولي هيچ‏يک از اين اقوال دليل محکم تاريخي ندارد. اين عدم اتفاق نظر در مورد تاريخ وفات آن مخدره نيز به چشم مي‏خورد به طوري که برخي آن را در ماه رجب سال 62 و بعضي در چهاردهم رجب سال 62 دانسته‏اند. همچنين در مورد محل دفن و قبر ايشان نيز اختلاف است. برخي قبر آن بانوي بزرگوار را در مدينه، جمعي در شام و گروهي در قاهره پايتخت مصر مي‏دانند. يکي از سادات در ولادت و فضيلت زينب کبري دختر اميرالمؤمنين عليهما السلام مولوديه‏اي سروده است که بخشي از آن چنين است:

دوستان! گشت عيان نور خدا پنجم ماه جمادي الاولي‏ از جمال و رخ بانو زينب‏ يعني از آينه علم وادب‏ اختر پاک سماوات عُلي‏ دختر شير خدا و زهرا مهربان خواهر و يار سبطين‏ با حسن همدم و همکار حسين‏ مقدمش بر همه بادا مسعود حق نگهداردش از چشم حسود لاله‏اي بود ز باغ ايمان‏ که به‏دل داشت بسي داغ، نهان‏ داغش از بس به دلِ سوخته بود لاله‏سان، چهره‏اش افروخته بود حوريان محو رخ نيکويش‏ قدسيان مات شکنج مويش‏ عود ريزيد به مجمر بسيار مشک ريزيد ز دامن خروار شمع جمع حرم آل عبا بود شهزاده آزاده ما که بدو بار به منزل برسيد کشتي عشق به ساحل برسيد يعني از بَعد شهيد بي‏سر بُرد اين بار اسيري، خواهر تا اسارت به شهادت يکجا زنده گرداند آيين خدا گل گلزار نبوت چه شکفت‏ جد او نام ورا زينب گفت‏ يعني او زينت بابش علي است‏ که از او نورخدا منجلي است‏ جلوه احمدي از او پيدا صولت حيدريش چهره نما سينه‏اش مخزن اسرار خدا چهره آيينه آثار خدا آري اين نکته مسلّم باشد عالمه غير معلم باشد نگهي گرم و سري افکنده‏ يعني از جان به حسينم بنده‏ با برادر همه جا همراهم‏ من کمين بنده او، اوشاهم‏ تهيم از خود و پر از اويم‏ عشقش از روز ازل بُدخويم‏ اي دل ارطالب فيضي به ادب‏ بوسه زن درگه بانو زينب‏ سرورا! بنده نوازي کن ساز جندقي را به نگاهي بنواز گفتم اين شعر به عيد مولود تا شود توشه به روز موعوديک دختر سه ساله ي، نه! يک ستاره ي

غمگين تر از غروب، دو تا گوشواره ي

نه! گوش هاي خوني و لب هاي تشنه ي

مي گشت بي قرار نگاه دوباره ي

بابا کجاست؟ اين همه غوغا براي چيست

خورشيد، مثل يک بدن پاره پاره ي

تنها غروب کرد و پيچيد توي دشت

بوي هزار مرتبه جان دوباره ي

انسان، همان حکايت پهلو شکسته ي

اين جا نشسته است همين جا کناره ي

گودال خون و خاک و تو گودال قتلگاه

مادر بزرگ! اين منم آن ماهپاره ي

امروز من چقدر شبيه شما شدم

سيلي، قد خميده و آتش، نظاره ي

يک دشت جستجوي تو! ماه ستاره ها!

يک دشت ترس و تشنگي و سنگ خاره ي

هفتاد و چند بار تو را آرزو کنم؟

هفتاد و چند بار تو را اي سواره ي

آن اسب چوبي پر خون خدا و تو

آن نيزه ي غريبه ي آن بي قواره ي

بدبخت چون تو را، نه نه! خوشبخت چون تو را

ديگر بس است اين هذيان دوباره ي

بايد سکوت کرد، سکوت و سکوت و صبر

تا شب که چشم هاي تو با يک اشاره ي

ديگر مرا بخواند و پاي درخت و بعد

تو خم شوي درست قد اين ستاره ي

کوچک، چقدر با تو بگويم که تشنه ام

پايان اين عطش تويي آغاز چاره ي

آن چشم هاي تيره ي کنج خرابه ي

آن زائر سه ساله ي رگ هاي پاره ي

آرام شد صداي غم انگيز گريه ي

پايان گرفت اين غزل نيمه کاره ي

 

شاعر: زینب چوقادیاز راه می رسند پدرها غروب ها 

دنیای خانه روشن و زیبا غروب ها

از راه می رسند پدرها و خانه ها

آغوش می شوند سراپا غروب ها

از راه می رسند و هیاهوی بچه هاست

زیبا ترین ترانه دنیا غروب ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگریست

شوق دوباره دیدن بابا غروب ها

بعد از هزار سال، من و کودکان شام 

تنها نشسته ایم همین جا غروب ها

این جا پدر خرابه شام است، کوفه نیست 

اینجا بیا به دیدن ما با غروب ها

بابا بیا که بر دلمان زخمها زده است

دیروز تازیانه و حالا غروب ها

دست تو را بهانه گرفته است بغض من

بابا ز راه می رسی آیا غروب ها

بابا بیا کنار من و این پیاله آب

که تشنه ایم هر دو تو را تا غروب ها

از جاده ها بیایی و رفع عطش کنی

از جاده ها بیایی ... اما غروب ها 

بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز

بسیار رفته اند خدایا غروب ها

کم کم پیاله موج زد و چشم روشنش

چون لحظه های غربت دریا غروب ها

خاموش شد، و بر سر سنگی نهاد سر 

دختر به یاد زانوی بابا غروب ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می چکد

از مشک پاره پاره ی سقا غروب ها 

 

شاعر : اسماعیل امینیای سر که امشب این جا ماهِ خرابه هستی

در طشت خون گرفته پیش سه ساله هستی

قاری روی نیزه جا در تنور کردی

از زیر بارش سنگ با من عبور کردی

زردی دود داری بوی تنور ای سر

داری هوای من را از راه دور ای سر

بر دست کوچکم تا بند اسیری افتاد

از دست "زجر" نامرد دندان شیری افتاد

دست ضُمُخت را که با لاله نسبتی نیست

من را ببر عزیزم دیگر که فرصتی نیست

بابا ببین چه کردند با شبهِ مادر تو

از دست رفته حالا چشمان دختر تو

موی مرا کشید و با چکمه او لگد زد

بر مادر تو بابا بسیار حرف بد زد

هر چند بی تو عمّه هر جا مرا سپر شد

این پهلوی شکسته بابا شکسته تر شد

هرکس که دید روزم هی گریه کرد من را

دیدی تو لاله های در زیر پیرهن را؟

دستم توان ندارد تا گیرمت به آغوش

خون می چکد هنوزم از زخم مانده بر گوش

می خواستم که آتش بردارم از سر امّا...

هنگام تازیانه می سوخت معجر امّا...

کوتاهی لباسم از آتش حرم بود

چشمان بی حیا بر اطفال محترم بود

در پیش پایم انداخت بر خاک پاره نانی

دیدم عروسکم را در دست طفل شامی

دست پدر گرفتند در دست و با اشاره

من را هدف گرفتند با سنگ ها دوباره

ای سر تو هم ندیدی وقتی کنارِ نیزه

از سنگ ها زمین خورد آن تک سوار نیزه

با سنگ ها که افتاد وقتی سر عمویم

از طعنه های دشمن می رفت آبرویم

خورشید نیزه امشب از طشت سر زدی تو

سمت شکسته بال ویرانه پر زدی تو

افتاد پایم از کار یک کهکشان دردم

من سینه خیز تا صبح دور سرت بگردم

زنجیرهای بی رحم راه نفس گرفته

بعد از تو این قناری جا در قفس گرفته

بابا پرم شکسته پرواز خواهم از تو

پایان رسیده ام من آغاز خواهم از تو...

 

شاعر: وحید مصلحیآمدی گوشه ویران چه عجب!

زده ای سر به یتیمان چه عجب!

تو مپندار که مهمان منی

به خدا خوب تر از جان منی

بس که از جور فل