 مُفَهَّمَة... [عمه جان! آرام باش و سکوت اختيار کن که تو بحمداللَّه دانشمندي معلم نديده و فهميده‏اي هستي که کسي به تو فهم نياموخته است.] فکری به حال ماهی در التهاب کن

بابا برای تشنگی من شتاب کن

دردی عمیق در رگ من تیر می کشد

من را برای ذبح عظیم انتخاب کن

هل من معین توست که لبیک می دهم

اَمَّن یجیب های مرا مستجاب کن

من روی دست های تو قد می کشم، پدر

از این به بعد روی نبردم حساب کن

داغ جوان چه زود تو را پیر کرده است!

با خون من محاسن خود را خضاب کن

گهواره هم که تاب ندارد بدون من

فکری به حال خاطره های رباب کن

وقتش رسیده نیزه ی خود را علم کنند

هفتاد و دومین غزلت را کتاب کن

 

شاعر: وحیده گرجیباید كه رد غصّه بر دل جا بماند

داغ لب او بر دل دریا بماند

وقتی عطش با كام او ناسازگارست

دیگر چرا در معرض گرما بماند

او بیش از این طاقت ندارد با لبی خشك -

چشم انتظار مشك یك سقا بماند

دور و بر گهواره را خالی نمایید

شش ماهه می خواهد كمی تنها بماند

از گونه ی داغ و كبود او بفهمید

باید بنوشد آب زنده تا بماند

وقتی رباب از شیر دادن گشته مأیوس

تا عصر فردا روضه اش حالا بماند

آماده میدان شده شاید نخواهد

بعد غم بابا در این دنیا بماند

خندید بر روی پدر زیرا كه می خواست -

این خاطره در ذهن او زیبا بماند

كودك تلظّی كرد امّا تیر می گفت:

باید كه داغش بر دل بابا بماند

 

شاعر: محمد رضا طالبیاین ناله ی شکسته ی یک خسته مادرست

بی شیر بودنم به خدا مرگ آورست

آن مادری که شیر ندارد دهد به طفل

خجلت زده غریب و پریشان و مضطرست

از دخترم سکینه شنیدم چه ها شده

رویت خضاب گشته ز خون کبوترست

مهلت بده دوباره گلم را بغل کنم

من مادرم که سینه ی من مهد اصغرست

یا که ببند چشم علی یا که صبر کن

چشمش هنوز در پی بیچاره مادرست

با من مگو که تیر به حلق علی زدند

بر حنجرش نشانه ی تیزی خنجرست

داغش عظیم اگر چه خودش شیر خواره بود

این داغ سخت با همه غم ها برابرست

 

شاعر: یوسف رحیمییک پر ، دو پر نه! سهم تو تیر سه پر شده

سهم تو از بقیه کمی بیشتر شده

تیری که از سه جای گلویت دریده است

بیرون کشیدنش چه قدر درد سر شده

لشگر نگفت حرمله پیش پدر نزن

شش ماه بیش نیست که آقا پدر شده

آن قدر بی هوا سر تو ذبح تیر شد

که تازه دست خونی من با خبر شده

یک نیزه دست حرمله هم خواب دیده بود:

تا شام و کوفه با سر تو همسفر شده

دیگر گلوت نیزه نشینی نمی کند

از بس که رشته رشته و زیر و زبر شده

حالا چگونه خیمه روم با چه کودکی

با کودکی که ذبح عظیم پدر شده؟

 

شاعر: رحمان نوازنیسائیده شد لبان تو این گونه چوب را

برهم نمی کشند ـ شمال و جنوب را...

دیدند قرمز متمایل به عشق بود ـ

خونین ترش نخواه و ببخش این غروب را

آب فرات در کف خود ته نشین شده ست

پس خوب شد که لب نزدی این رسوب را

واجب نبود آمدنت لطف کرده ای

برداشته اند از همه حکم وجوب را

آبی نمانده است که خاموششان کنم

آتش زدی لبان خودت این دو چوب را

 

شاعر: رضا جعفریبه دور ماه من امشب محاق خونینی ست

گمان کنم خبر از اتفاق سنگینی ست

رسیده ام سر نعشی که می طپد در زخم

کبود پیرهنش نیزه پوش پرچینی ست

به جای بستر گرم و به جای بالش نرم

به روی ریگ بیابان به خواب شیرینی ست

به خون طپیده کتاب هدایت این قوم

چه روزگار فریبنده ی بد آئینی ست

برای بوسه ی مادر نمانده یک گل جا

برای عافیت کوفیان چه تصمیمی ست

به گاهواره ی خون آرمیده در گودال

که خواب تشنه لبان را امید تسکینی ست

بخواب هستی مادر، بخواب دلبندم

که شام، در هوس سفره های رنگینی ست

سکوت سوخته ای دشت را می آزارد

صدای رد شدن کاروان غمگینی ست

 

شاعر : پروانه نجاتیچگونه خاک بریزم به روی زیبایت

که تو بخندی و من هم کنم تماشایت

به غیر گریه ی بی اشک تو جواب نبود

برای ناله هل من معین بابایت

مزار کوچک تو پر شده ست از خونت

بخواب ماهی من در میان دریایت

مرا ببخش عزیزم که جای قطره ی آب

به یک سه شعبه برآورده ام تقاضایت

چگونه جسم تو پنهان کنم که میدانم

به وقت غارتمان می کنند پیدایت

بخواب در دل این خاک تا کمی وقت است

که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایت

بیا رباب که این شاید آخرین باریست -

که خواب می رود او با نوای لالایت

اگر نشد که شود سایه ی سرت امروز

به روی نیزه شود سایه سار فردایت

 

شاعر: محمد علی بیابانیدر تنگناي حادثه بر لب نوا گرفت

از بي قراري اش دل هر آشنا گرفت

با شوق پر کشيدن از اين خاک بي فروغ

در بين گاهواره قنوت دعا گرفت

اعلام کرد تشنه ي‌ صبح شهادت است

آنقدر ناله زد که گلوي صدا گرفت

آنقدر اشک ريخت که خورشيد تيره شد

از شرم چشم غرق به خونش، هوا گرفت

در آخرين وداع غريبانه اش پدر

او را به روي دست، براي خدا گرفت

ناگاه يک سه شعبه سراسيمه سر رسيد

ناباورانه فرصت يک بوسه را گرفت

تا عرش رفت مرثيه ي سرخ حنجرش

جبريل روضه خواند و خدا هم عزا گرفت

از شرم چشم هاي پر از حسرت رباب

قنداقه را امام به زير عبا گرفت

 

شاعر: یوسف رحیمیدرد سکوت است و خالي، گهواره اي مي خورد تاب

در چشم مادر نشسته، تکرار لالايي آب

لالاي لالا گل من! ديگر چه شعري بخوانم؟

بي تو ربابت چگونه، بنوازد اين چند مضراب

امروز دستي کمانه، کرده به سويت نشانه

امشب ولي بي بهانه رفتي عزيزم تو در خواب

با خط قرمز نوشتند وقتي تو را مي سرشتند

درس عروجت به خورشيد در آخرين مشق مهتاب

افتاده ام روي خاکت، مي گيرم از او سراغت

من ماندم و چشمه اي اشک، يعني مرا نيز درياب

شيرين من! کودک من! شش ماهه ي کوچک من!

برخيز سقايت آورد يک مشت کوچک پر از آب

پايان اين ماجرا را از ابتدا خوانده ام من

گهواره اي مي خورد تاب در زير فانوس مهتاب

 

شاعر: شيما مظهري صفاتوقتش نبود، زود بهارت خزان گرفت

اصلا چه بي مقدمه و ناگهان گرفت

حتي ملك به آنچه كه شد، مات و خيره ماند

وقتي خدا وفاي تو را امتحان گرفت

نائي نمانده بود به اعضاي كوچكت

يا بود، تير مانده ي تاب و توان گرفت

مي خواستي كه خون نشود قلب مادرت

امّا نشد، وَ تشنگي از تو امان گرفت

با تير، راه گريه كه سد شد رباب گفت:

طفل عزيزم آب مگر خورد، جان گرفت؟

عشقي شگفت بين تو با او وجود داشت

تا پاره شد گلوت، دل آسمان گرفت

مي سوخت كاش در دل نيزار، بارها

آن تير كه گلوي تو را در دهان گرفت

 

شاعر: علی اصغر ذاکریازدواج با عبداللَّه بن جعفر

در ميان ياران و نزديکان اميرالمؤمنين عليه السلام افراد زيادي آرزوي رسيدن به افتخار همسري عقيله بني‏هاشم حضرت زينب کبري را داشتند ولي هرگاه نزد اميرالمؤمنين عليه السلام از اين مقوله سخن به ميان مي‏آوردند با مخالفت آن حضرت مواجه مي‏شدند تا آنکه عبداللَّه بن جعفر بن ابي‏طالب - برادرزاده اميرالمؤمنين عليه السلام - براي اين منظور قدم پيش نهاد و از سوي خود کسي را براي خواستگاري به خانه آن حضرت فرستاد. عليعليه السلام تقاضاي او را پذيرفت و مهريه او را نيز - مانند مهريه مادرش فاطمه عليها السلام - چهارصد و هشتاد درهم قرار داد.(3) آخرین سر باز کوچک دستهایش را گشود

گرد غ