م از چهره ی نورانی دریا زدود

بر تن تفتیده ی شن ها شهامت می کشید

نوجوانی که قرار از خیمه ی زینب ربود

سایه ای می خواست تا در خون بخشکد آفتاب

حیدری دستی علم شد در تب کشف و شهود

برق جهل از تیغ ظلمت در هوا رقصید و عشق

آخرین شهر شهامت را در آن صحرا سرود

مثل عباس از وف اپر بود و از ظلمت تهی

تشنه بر دست نجیبش تیغ ظلم آمد فرود

سر به دامان عمو سمت پدر پرواز کرد

سوز لبریز صدایی در فضا پیچیده بود

یک طرف مشکی رها ویک طرف دستی جدا

آسمان آشفته بود از ناله ی یاس کبود

مردهای تشنه هفتاد و دو بار عاشق شدند

هیچ رودی در دل دریای خون دیگر نبود

 

شاعر: مریم حقیقتای به اکبر کرده همدوشی علی

برده سر در جیب خاموشی علی

تو مسیح عترتی وز مرتبت

کرده با قرآن هم آغوشی علی

حجت کبرائی و گردون ندید

کودک و اینسان خدا جوشی علی

اصغرم قنداقه ات شد غرق خون

زود بودت این کفن پوشی علی

چون تو سربازی دگر نائل نشد

بر سر دوشم به سردوشی علی

گفتمت آرام باش از تشنگی

نی که تا سر حد بیهوشی علی

خواستم از گریه خاموشت ولی

نی دگر اینقدر خاموشی علی

خنده ات وقت شهادت بر لب است

تا چه گفتت تیر در گوشی علی

اصغرم اینک گوارایت بود

از می کوثر قدح نوشی علی

چون مؤید هرکه دارد با تو کار

نیستش زین غم فراموشی علی

 

شاعر: سید رضا مؤیدمرهم بنه بر سینه ی سوزان اصغر

سجاده ای خونین شده دامان اصغر

تا نیزه ها راه گلویش را بریدند

آواز حق می جوشد از شریان اصغر

قنداقه و گهواره در طی و طریق اند

در منزل و منظومه ی عرفان اصغر

احساس کوری می کنند این تشنه چشمان

وقتی که می جوشد زخون توفان اصغر

باید که رفتار ملائک را ببینی

در وقت گل جوش بهشت جان اصغر

از مطلع عشق آفریدندش در عالم

از مصدر عرفان بخوان احسان اصغر

اینک که بر سجاده ی گُل می برندش

لالایی خونین بخوان برجان اصغر

ما شرح اندوه اسیران را شنیدیم

گفتند رنجوریم از هجران اصغر

ای کوفه سر گردان بمان تا روز محشر

شاید بگیرند از کف ات تاوان اصغر

 

شاعر: سودابه امینیپوشید سرباز کوچک، قنداقه یعنی کفن را

پیمود یاس سپیدی، راه شقایق شدن را

نالید یعنی مرا هم، در کاروانت نصیبی ست

یعنی که در پیشگاهت، آورده ام جان و تن را

بگذار تا روی دستت، قدری عطش را بگریم

بگذار تا خون ببارد، بر پیکرم پیرهن را

قدری بنوشان مرا از، اشک غریبانه ی خویش

تا حس کنم در نگاهت، لب تشنه پرپر زدن را

تا چند اینجا بمانم، وقتی در این ظهر غربت

می بینی افتاده بر خاک، یاران شمشیر زن را

یک سینه داری پر از داغ، دست تو بگذارد ای کاش

بر شانه کوچک من، این داغ قامت شکن را

ناگاه در دست مولا، یک چشمه جوشید از خون

بوسید تیری گلوی، آن شاخه ی نسترن را

گهواره خالی خدایا، تنها دلی ماند و داغی

داغی که از من گرفته ست، پروای دل سوختن را

 

شاعر: رضا معتمدفراز منبر دستت كليم خواهم شد

زبان بگير كه من هم دو نيم خواهم شد

به گيسوان رقيه قسم كه پشت سرت

نماز خوان اذان نسيم خواهم شد

به نصّ آيه ی اياك نعبد تو قسم

به امتداد سنان مستقيم خواهم شد

مرا ز شير گرفتند و زود فهميدند

كه از لبت چو برادر سهيم خواهم شد

فراز كرب و بلا خوب تر نشانم ده

چرا كه تا به قيامت کریم خواهم شد

رهت به طشت، چو افتاد ياد ما هم باش

اگر چه پيش سر تو مقيم خواهم شد

نوشته اند که قبرم به روی سینه ی توست

نوشته اند به سینا کلیم خواهم شد

اگر چه ناز ندارم پس از وفات ولی

مرا ببوس که من هم یتیم خواهم شد

 

شاعر: محمد سهرابیبگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل خلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

 

شاعر: هادی جانفذا<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:657.txt">آرام</a><a class="text" href="w:text:658.txt">قنوت</a><a class="text" href="w:text:659.txt">گهواره تا گور</a><a class="text" href="w:text:660.txt">تکلیف عطش</a><a class="text" href="w:text:661.txt">گلِ سرخِ</a><a class="text" href="w:text:662.txt">گهواره </a></body></html>ای تیر! کجا چنین شتابان...؟آرام!

قدری به کمان بگیر دندان... آرام

ای تیر! به حرف حرمله گوش مکن

برگرد، مرو تو را به قرآن... آرام

 

شاعر: عارفه دهقانیكربلا مقتل نشد محراب شد

جا نماز و قبله ي اصحاب شد

چون كه كودك سن تكليفش نبود

پس قنوت حضرت ارباب شد

 

شاعر: مهدیه.عچو آن روز روز سیاهی نبود

که فرصت به قدر نگاهی نبود

گلوی تو در کربلا درس گفت

ز گهواره تا گور راهی نبود

 

شاعر: علی محمد مؤدبهمسر حضرت زينب‏

  عبداللَّه بن جعفر - همسر زينب - يکي از شخصيتهاي‏ مشهور اسلام و از سخاوتمندان بنام و معروف است. پدرش جعفر بن ابي‏طالب از مسلمانان شجاع و دلير صدر اسلام و از سخنوران و فصحاي عرب بود که به جرم ايمان آوردن به خدا و رسول او و مبارزه با شرک و بت‏پرستي شد به همراه همسرش اسماء بنت عميس از وطن مألوف خود مکه، به کشور بدآب و هوا و سوزان حبشه مهاجرت کند و متجاوز از دوازده سال در غربت و دور از پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت‏اسد و برادرانش عقيل و عليعليه السلام بسر برد. جعفر در آنجا نيز مورد تعقيب مشرکان قريش و نمايندگاني که براي بازگرداندن او و همراهان به حبشه فرستاده بودند قرار گرفت و در حضور نجاشي پادشاه حبشه با کمال شهامت و راستي از دين و آيين و پيغمبر بزرگوار خود دفاع کرد تا جايي که پادشاه حبشه و کشيشان مسيحي را سخت تحت تأثير سخنان شيوا و گرم خويش قرار داد و سرانجام سبب اسلام آوردن نجاشي شد.(4) جعفر پس از بازگشت به مدينه در جنگ موته که يکي از جنگهاي بسيار سخت مسلمانان با لشکر روم بود پس از مقاومتي دليرانه در برابر دشمن و نشان دادن شهامت بي‏سابقه از خود که موجب شگفتي و تحيّر دشمنان شد، در راه پيشرفت اسلام به درجه شهادت رسيد و جعفر طيار لقب گرفت که در فضيلت او از پيغمبر اکرم و ائمه اطهار رواياتي نقل شده است.

عبداللَّه بن‏جعفر در ايامي که پدر و مادرش در حبشه به‏سر مي‏بردند به‏دنيا آمد و در حقيقت او نخستين مولود مسلمان در سرزمين حبشه به شمار مي‏آيد. در سال هفتم پدرش به مدينه آمد و تا روز شهادت وي در جنگ موته، همچنان در مدينه ماند. پيغمبر اسلامصلي الله عليه وآله خبر شهادت او را به مسلمانان داد، سپس رسول خداصلي الله عليه وآله به خانه آنها آمد و سراغ عبداللَّه و بچه‏هاي ديگر جعفر، عون و محمد را از اسماء گرفت و زماني که او فرزندان عبداللَّه بن جعفر را به نزد پيغمبر آورد، رسول خدا دست نوازش 