 تفسير سوره کهيعص مشغول بود که اميرمؤمنانعليه السلام از در وارد شد و از دخترش پرسيد: کهيعص را تفسير مي‏کني؟ عرض‏کرد: آري. عليعليه السلام فرمود: اي نور ديده! اين حروف، رمزي است در مصيبت وارده بر شما عترت پيغمبرصلي الله عليه وآله و سپس سخناني در اين‏باره به زينب فرمود...

با توجه به مقام و احترامي که دختر اميرمؤمنان در کوفه پيدا کرده بود مي‏توان دريافت که ماجراي اسارت زينب عليها  السلام و بي‏احتراميهاي جنايتکاران بني‏اميه و گماشتگان و دارودسته آنان که نسبت به آن بانوي بزرگوار پس از ماجراي جانگداز کربلا در اين شهر انجام شد تا چه اندازه براي دختر اميرمؤمنان ناگوار و دشوار بود و آن حضرت صبر و شکيبايي شگفت‏انگيزي در برابر اين مصايب سخت از خود نشان داد و به خاطر رضاي خداي سبحان اين ناملايمات و اهانتها را برخود هموار کرد، تا آنجا که وقتي عبيداللَّه بن‏زياد در آن مجلس شوم و مفتضح از وي پرسد: کَيْفَ رَأَيتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخيکِ ؟ [رفتار خدا را نسبت به‏برادرت حسين چگونه ديدي؟] زينب عليها السلام با کمال شهامت و قدرتي که حکايت از نيروي فوق‏العاده ايماني او مي‏کرد در پاسخ آن جنايتکار تاريخ اظهار داشت: ما رَأَيْتُ مِنْهُ اِلّا جَميل [من از خداي تعالي جز نيکي و زيبايي چيزي نديدم]. براستي اگر براي دختر بزرگوار عليعليه السلام و اين بانوي کم نظير اسلام، در تاريخ جز همين يک فضيلت چيز ديگري به يادگار نمانده بود در معرفي عظمت و شخصيّت والاي او کافي بود! ای تجلّی صفات همه ی برترها

چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها

قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای

چون که عشق پدران نیست کم از مادرها

پسرم! می روی امّا پدری هم داری

نظری گاه بیندار به پشت سرها

سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو

شاید آرام بگیرند کمی خواهرها

بهتر این است که بالای سر اسماعیل

همه باشند و نباشند فقط هاجرها

مادرت نیست اگر مادر سقّا هم نیست

عمّه ات هست به جای همه ی مادرها

حال که آب ندارند برای لب تو

بهتر این است که غارت شود انگشترها

زودتر از همه ی آماده شدی، یعنی که:

"آن چنان خسته نگشته ست تن لشگرها

آن چنان کهنه نگشته ست سم مرکب ها

آن چنان کُند نگشته ست لب خنجرها"

چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده

چه کنم با تو و با بردن این پیکرها

آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده

علی اکبر من شد علی اکبرها

گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم

بر زمین باز بماند طرف دیگرها

با عبای نبوی کار کمی راحت شد

وَر نه سخت است تکان دادن پیغمبرها

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانای که بر روشنای چهره ی خود، نور پیغمبر سحر داری

نوری از آفتاب، روشن تر، رویی از ماه خوب تر داری

تو کدامین گلی که دیدن تو، صلواتی محمّدی دارد

چِقَدَر بر بهشت چهره ی خود، رنگ و بوی پیامبر داری

هجرتت از مدینه شد آغاز، کربلا شاهد سلوک تو بود

کوفه چون شام ماند مبهوتت، تا کجاها سر سفر داری

باوری سرخ بود و جاری شد، اولسنا علی الحق از لب تو

چه غرور آفرین و بشکوه ست، مقصدی که تو در نظر داری

با لب تشنه بودی و می سوخت، در تف کربلا پَر جبریل

وقت معراج شد چه معراجی، ای که از زخم بال و پر داری

از میان تمام اهل جهان، عرش پایین پا نصیب تو شد

عشق می داند و جنون که چقدر، شوق پابوسی پدر داری

شوق پابوسی تو را داریم، حسرت آن ضریح شش گوشه

گوشه چشمی عنایتی لطفی، تو که از حال ما خبر داری

در مدیح تو از مدایح تو، یا علی هرچه بیشتر گفتیم

با نگاهی پر از عطش دیدیم، حُسن ناگفته بیشتر داری

 

شاعر: سید محمد جواد شرافتمیان هلهله گم کرده ام صدایت را

و باد برده از این دشت، ردّ پایت را

برای این که به من جات را نشان بدهی

به زور سعی نکن بشنوم صدایت را

که رقص آن همه شمشیرهای خون آلود

در آن میانه نشان می دهند جایت را

علی به خاطر من چشم هات را واکن

مگر بمیرم و باور کنم عزایت را

دلم شبیه وجود تو پاره پاره شده

گرفته سرخی خون، روی باصفایت را

تمام، زخمی و پیش پدر نمی نالی

بنازم این همه خودداری و حیایت را

خدا مگر به من آغوش چند تا بدهد

که تا بغل بکنم تکه تکه هایت را

چقدر تلخ و غریبانه تجربه کردم

به محض دیدن تو درد بی نهایت را

 

شاعر: علی اصغر ذاکریزود آمدم کنار تو اما چه دیر شد

باب ز داغ مرگ جوان دیده پیر شد

کامم هنوز تشنه ی آن کام تشنه بود

اما لب تو چشمه ی خون کویر شد

سنگینی زره به تنت ماند و آهنش -

در زیر پای این همه ضربه حریر شد

قسمت شده ست میوه ی من! قسمتت کنند

جسمت نصیب نیزه و شمشیر و تیر شد

هر گوشه گوشه ای، همه جا پیکر تو هست

بیخود نبود این که دلم گوشه گیر شد

دستت کجاست تا که بلندم کند مرا

افتاده ام به پای تو جانم اسیر شد

فکری به حال معجر عمه بکن که باد

با ناله های زخمی من، هم مسیر شد

باید هزار مرتبه بعد از تو کشته شد

باید که دست شست ز دنیا و سیر شد

 

شاعر: محمد امین سبکبارناز کم کن یوسف زیبای من

ای علی اکبر گل لیلای من

می زنی در پیش چشمانم قدم

تا به یادم آوری مولای من

من نگاهت می کنم با اضطراب

تو به خنده می بری غم های من 

دشمنان صف بسته بر پیکار تو

بهر غارت کردن سودای من

تیغ هاشان تشنه بر خون تواند

کو دگر امید بر فردای من

سوی میدان می روی آهسته تر

می بری با خود دل شیدای من

تا کنی ثابت وفای عهد خویش

جان خود افکنده ای در پای من

پیکرت شد اربا اربا از جفا

بعد تو ای وای بر دنیای من

پاره های جسم تو روی زمین

ای عزیز مادر و بابای من 

سوی خیمه می برم نعش تو را

پیش چشم زینب و زهرای من 

چشم وا کن غربت بابا ببین

کن نظر بر خواهر تنهای من

کاش عالم گوش بود ومی شنید

ناله های قلب پر غوغای من

بر دل سرخ شقایق خورده داغ

 

تا که شد پرپر شد گل حمرای من

 

 

شاعر: سیده زینب حسینیبسوخت آخر جگرم، بگوی با من سخنی

دریغ منما پسرم، چرا دلم می‌شکنی؟

جهان همه رفته ز هوش، منم سراپا همه گوش

مگر از آن لعل خموش، رسد بگوشم سخنی

تو صید خونین دهنی، تپیده در خون بدنی

تو میوه قلب منی، عقیق سرخ یمنی

مخور غم ای لاله عذار، خزان ندارد به تو کار

همیشه حسن تو بهار، گل بهشت عدنی

به باغ خلقت گل من، به زندگی حاصل من

ز داغ همچون دل من، چراغ بیت‌الحزنی

بریزد اشک از بصرم که رفته عطشان پسرم

همه تویی در نظرم، همیشه در قلب منی

کند فغان طبع «حسان» که بر لب آب روان

تو را به لب آمده جان، تو تشنه، دور از وطنی

 

شاعر: حبیب الله چایچیان<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:687.txt">تب عشق</a><a class="text" href="w:text:688.txt">شمشاد قامت</a><a class="text" href="w:text:689.txt">گیسو کمند</a></body></html>هر جا سخن از خاک دری هست، سری هست

هر جا تب عشق است، دل در به دری هست

دیروز گدایان همه دنبال تو بودند

هر جا که شلوغ است یقینا خبری هست

اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند

دیدید که در طینت ما هم هنری هست

بازار مرا با قدمت گرم نکردی

یک چند غلامی که بیایی ببری هست

در غیبت شه روی به شهزاده می آرند

صد شُکر که در خانه ی آقا پسری هست

هر جا قد و بالای رشیدی است، یقینا

دنبال سرش نیم نگاه 