لت و برتري داده و مي‏گويد:

{اَلَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا في سَبيلِ‏اللَّهِ بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِم اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَاللَّهِ(24)}. [ آنانکه ايمان‏آوردند و مهاجرت کردند و در راه خدا با مال و جان خويش جهاد کردند، درجه آنان در پيشگاه خدا برتر و بزرگتر از ديگران است...] و در آيه ديگر فرموده است: {فَضَّلَ اللَّهُ المُجاهِدينَ عَلَي القاعِدينَ اَجْراً عَظيماً(25)}. [خداوند مجاهدان را برخانه نشينان به پاداشي بزرگ فزوني بخشيده است.] و منظور از جهاد همان جهد و کوشش و پيکار در راه خدا و فداکاري و گذشت در اين‏راه است، و اين‏کار از هرکسي به‏نحوي ساخته است و تحت شرايط خاصي شايسته است، و به همين جهت است که جهاد با شمشير در ميدان جنگ از زنها برداشته شده و بر آنها واجب نيست، اما اگر از راههاي ديگري که با ساختمان وجودي و عفت و شخصّيت آنان سازگار باشد بتوانند خدمتي در اين‏راه انجام دهند يکي از نشانه‏هاي ايمان و کمال آنهاست و از اين‏رو در شرح زندگاني سيده زنان جهانيان حضرت صديقه کبري خوانديم که آن بانوي بزرگوار در راه مبازره با بي‏دينان و بدعتگذاران از تمام فرصتهايي که پيش مي‏آمد استفاده مي‏کرد و تاجايي که مقدور بود از طريق سخنراني و تذکر و گفتگوي با صحابه ، خطرهايي را که به‏دنبال انحراف‏ در رهبري و نافرماني و سرپيچي از دستور پيغمبر احساس مي‏کرد و مسلمانان را تهديد مي‏نمود گوشزد فرمود، و چون ديد از اين راه نتيجه مطلوب عايدش نمي‏شود حتي از طريق گريه و ناله، نارضايتي خود را از نظام حاکم و انحرافاتي که پيش آمده بود اظهار مي‏داشت. يادگار اين بانوي بزرگ يعني زينب کبريعليها  السلام نيز وقتي احساس کرد مسئوليت بزرگ جهاد در راه دين و پيکار و مبارزه با بي‏دينان به‏دوشش آمده و در اين‏راه بايد از مال و همسر و فرزند بگذرد و حتي اگر لازم شود از دادن جان نيز دريغ نکند با کمال شهامت و فداکاري از خانه و کاشانه و همسر و زندگي دست کشيد و فرزند يا فرزندان خود را نيز براي قرباني به‏همراه خود به قربانگاه نينوا آورد و در همه جا، ياري مهربان و دلسوز براي رهبر عاليقدر اين قيام و نهضت مقدس يعني حضرت اباعبداللَّه الحسين روحي و ارواح العالمين له الفد بود. عصر عاشورا هنگامي که آن حجت الهي به درجه شهادت رسيد، و مسؤوليت عمده ديگري از اين مبارزه‏مقدس بر مسؤوليت قبلي او افزوده شد و بار تازه‏اي از اين رسالت سنگين به‏دوش اين بانوي شجاع نهاده شد که با کمال شهامت و بزرگواري و گذشت و فداکاري همچون کوهي پولادين و سدّي آهنين در برابر دشمنان منحرف و گرگان خونخوار ضدّ دين و انسانيت قيام کرد و حتي در موارد چندي جان فرزند برومند برادر و حجت‏اللَّه زمان يعني حضرت سجادعليه السلام را از مرگ رهانيد. و در سخت‏ترين شرايط و پرخفقان‏ترين محيطها در برابر جنايتکاران و ستمگران بي‏دين بي‏مهابا و بدون هيچ واهمه و از دين و آيين خود و مسلمانان دفاع کرد. هر کلمه از سخنان پرمعنا و روحبخش او و نيز هر جمله از نطق‏ها و سخنراني‏هايش همچون تيرکاري و شهاب سوزاني بود که بر قلب دشمنان مي‏نشست. او با کمال سرفرازي و موفقيت وبخوبي اين مسؤوليت سنگين را انجام داد و باري را که مردان بزرگ نمي‏توانستند به‏صورت دسته جمعي به منزل برسانند اين بانوي با عظمت يکتنه و به تنهايي به منزل رسانيد. توضيح بيشتر اين موضوع را ان‏شاءاللَّه در صفحات آينده در شرح ماجراي سفر تاريخي زينب عليها السلام به کوفه و شام خواهيد خواند. در شجاعت زينب فؤاد کرماني اين رباعي هم سروده است: سر حلقه آن زنان که بودند اسير بود آن علويه اشجع از شير دلير انديشه به‏دل نداشت زان کوه سپاه‏ زيرا که به چشم او جهان بود حقير

 فصاحت و بلاغت

اين بانوي بزرگوار را مي‏توان به وسيله دو خطبه مشهور او در بازار کوفه و مجلس يزيد نيز گفت و گويش با پسر زيادبن ابيه شناخت براستي اين‏ بلاغت و شهامت از يک بانوي داغديده و مصيبت رسيده با آن‏همه صدمات و گرسنگي‏ها و تشنگي‏ها و بي‏خوابي‏ها و ناملايمات ، جز کرامت چيز ديگري نيست به‏گفته يکي از اساتيد - رحمة اللَّه تعالي عليه - بدون نيروي الهي و مدد غيبي مقدور نيست. هنگامي که زينب عليها  السلام آن سخنراني پرشور و بليغ و جالب را در ميان آن جمعيت دهها هزار نفري بازار کوفه ايراد فرمود مردم حيرت‏زده به‏هم نگاه مي‏کردند و دستها را به‏دندان مي‏گزيدند. راوي آن خطبه نقل مي‏کند پيرمردي که در کنار من ايستاده تحت تأثير سخنراني دختر اميرالمؤمنين چنان مي‏گريست که ريشش از اشک چشمش ترشده بود و دست به سوي آسمان بلند کرده و مي‏گفت: پدر و مادرم فداي ايشان که سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و خردسالان ايشان بهترين خردسالان، و زنانشان بهترين زنان، و نسل آنها والاتر و برتر از همه نسل‏ها است. کُهُولُهُم خَيْرُ الکُهُولِ وَ نَسْلُهُم‏ اِذا عُدَّ نَسْلٌ لايَبُورُو لايُخْزي‏ و هنگامي که زينب عليها  السلام در برابر آن مرد پليد و جنايتکار يعني پسر زياد قرار گرفت چنان پاسخ فصيح و بليغي به او داد و بدين‏وسيله چنان مشتي به‏دهانش کوبيد که آن دشمن غدّار و رذالت پيشه، با همه عداوتي که نسبت به آن خاندان پاک و مطهّر داشت نتوانست تعجب خود را از آن‏همه شيوايي و رسايي سخن آن‏هم در قالب الفاظي با آن زيبايي‏ و ايجاز پنهان دارد و با تبديل عنوان فصاحت که يکي از کمالات بزرگ به‏شمار مي‏رود به عنوان سجع‏گويي و شاعري ، باتحقير گفت: اِنَّ هذِهِ لَسَجّاعَة، وَ لَعَمْري لَقَدْ کانَ اَبُوها سَجّاعاً شاعِر [ براستي که اين زن در هنر سجع‏گويي زبردست است، پدرش نيز سجع‏گو و شاعر بود.] زينب عليها السلام نيز در پاسخش فرمود: ما لِلْمَرأَةِ وَ لِلسَجاعَة، اِنَّ لي عَنِ السَجاعَةِ لَشُغْلاً، وَ لکِنْ صَدْري نَفَثَ بِما قُلْتُ [زن را با سجع‏گويي چه کار؟ مرا بدان دلبستگي نيست، و آنچه شنيدي سوز سينه‏ام بود که بر زبان جاري شد!] آنچه در اين‏باره بيشتر جلب توجه مي‏کند و عظمت دختر اميرالمؤمنين عليه السلام را بهتر و بيشتر جلوه‏گر مي‏سازد اين‏مطلب است که زينب عليها السلام نزد هيچ معلّمي اين علم را فرا نگرفته بود و براي يادگرفتن آن آموزگاري نديده بود، بلکه بهره‏اي الهي و کمالي ذاتي بود که خداي تعالي به او عطا کرده و عنايت فرموده بود و {ذلِکَ فَضْلُ‏اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ}.

و اين هم بخشي از گفتار محمد غالب شافعي يکي از نويسندگان مصري که در شماره 27 سال اول مجله الاسلام گفته‏است: يکي از بزرگترين زنان اهل‏بيت از نظر حسب و نسب، و از بهترين بانوان طاهره که داراي روحي بزرگ و مقام تقوا، آينه سرتاپا نماي مقام رسالت و ولايت بوده حضرت سيده زينب دختر علي بن‏ابي طالب کرم‏اللَّه وجهه است که به‏نحو کامل او را تربيت کرده بودند او از پستان علم و دانش خاندان نبوت سيراب شده بود تا آنجا که در فصاحت و بلاغت يکي از آيات