 بزرگ الهي به شمار مي‏رفت، و در حلم و کرم و بينايي و بصيرت در تدبير کارها در ميان خاندان بني‏هاشم و بلکه عرب مشهور شد و ميان جمال و جلال، و سيرت و صورت، و اخلاق و فضيلت را جمع‏کرده بود شبها در حال عبادت و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهيز کاري معروف بود... . <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:691.txt">درباره کتاب </a><a class="folder" href="w:html:692.xml">حضرت قاسم (ع)</a><a class="folder" href="w:html:701.xml">عبدالله بن الحسن (ع)</a><a class="folder" href="w:html:707.xml">طفلان حضرت زینب (س)</a><a class="folder" href="w:html:712.xml">حضرت مسلم (ع)</a><a class="folder" href="w:html:723.xml">حضرت ام البنین (س)</a><a class="folder" href="w:html:727.xml">حضرت رباب (س)</a></body></html>نام کتاب : اشعار درباره اهل بیت (ع) 

نویسنده : سایت کمیت

منبع :
1- سایت کمیت www.komeit.ir<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:693.txt">حرز حسینی</a><a class="text" href="w:text:694.txt">خونگریه</a><a class="text" href="w:text:695.txt">ابر زخم</a><a class="text" href="w:text:696.txt">ارثیه ی آفتاب</a><a class="text" href="w:text:697.txt">شهد شهادت</a><a class="text" href="w:text:698.txt">مرد کوچک</a><a class="text" href="w:text:699.txt">عسل</a><a class="text" href="w:text:700.txt">آهسته آهسته</a></body></html>زره اندازه نشد پس کفنش را دادند

کم ترین سهمیه از سهم تنش را دادند

قاسم انگار در آن حظه "انا الهو" شده بود

سر این "او" شدنش بود "من"ش را دادند

بی جهت نیست تماماً بغلش کرده حسین

بعد ده سال دوباره حَسنش را دادند

تا که حرز حسنی همره قاسم باشد

عمّه ها تکّه ای از پیرهنش را دادند

داشت مجذوب کلیم اللهی خود می شد

سنگ ها نیز جواب سخنش را دادند

داشت با ریختنش پای عمو کم می شد

چه قدر خوب زکات بدنش را دادند

گفت یعقوب: تن یوسف من را بدهید

گفت یعقوب: ولی پیرهنش را دادند

 

شاعر: علی اکبر لطیفیاندر سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی ردّ خونِ به صحرا چکیده ات

پا می کشی به خاک... تنت درد می کند

آتش گرفته جان منِ داغ دیده ات

خون گریه می کنند چرا نعل اسب ها؟

سخت است روضه ی تن در خون تپیده ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات؟

باید که می شکفت گل زخم بر تنت

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات

 

شاعر: سید محمد جواد شرافتابر زخمت دوباره بارش كرد

آسمان را دچار لرزش كرد

چشم در خون نشسته ام، قاسم

زخم های تو را شمارش كرد

كاكلت دست یك مغیره صفت

خنده اش با كنایه غُرّش كرد

ای یتیم حسن، گلوی تو را

سایه ی دشنه ای نوازش كرد

نیزه ای در طواف سینه ی تو

با خدای خودش نیایش كرد

زیر نعل زمخت صدها اسب

درد، صبر تو را ستایش كرد

خس خس سینه ی شكسته ی تو

صحنه را مو به مو گزارش كرد

 

شاعر: وحید قاسمیبالاترین نقطه ی پرواز جاش بود

خورشید از اهالی صبح نگاش بود

خال لبش که ارثیه ی آفتاب هاست

یک آسمان ستاره قطبی فداش بود

یک بند بسته، بند دگر را نبسته است

این اشتیاق تازه ی نعلین پاش بود

کم کم بزرگ می شود و مرد می شود

آنقدر سنگ و تیر و بهانه براش بود

افتاده بود و دور خودش داد می کشید

یک استخوان درد بدی در صداش بود

آن جاد ای که ما به غبارش نمی رسیم

این نوجوان قافله در انتهاش بود

 

شاعر: علی اکبر لطیفیانشبیه بارش فریادها با ذکر یا رب ها

عطش می ریخت بر روی زمین از خشکی لب ها

زمین می سوخت در تب، عاشقان در تاب بی تابی

تماشایی است طرز سوختن، در تاب ها تب ها

چه دشتی بود: غرق داغ، غرق درد، غرق خون

تمام دشت، وصف گوشه ای از حال زینب ها

جهان با آخ های استخوان ها زیر و رو می شد

چه قاسم ها که افتادند زیر پای مرکب ها

عسل ها مات از شیرینی شهد شهادت ها

که «احلی من عسل» ها عاجزند از شرح مطلب ها

قلم ها سال ها نام تو را دارند می گریند

فدای مُصحف خونین تو خون مُرکّب ها

 

شاعر: صادق کریمیاز شوری چشم حسودان ترس دارم

بی نظم می بندم سرت عمّامه ات را

آه! ای کبوتر بچّه ی مشتاق پرواز

محکم گرفتی توی دستت نامه ات را

 

می خواستم نفرستمت امّا عزیزم

حکم جهادت را تو از بابا گرفتی

سخت ست از تو دل بریدن چاره ای نیست

از عمّه شمشیر پدر, آیا گرفتی؟

 

با جنگ جویان فرق داری مرد کوچک

گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم

شهد شهادت از لبانت بود جاری

می خواستم بوسم لبت امّا... نکردم

 

مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست

تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی

پشت سرت لرزید قلب خیمه وقتی

خون خواهی آن اکبر دلبند رفتی

 

"هل من مبارز؟" می زنی فریاد در دشت

مثل عمو پیچیده می جنگی دلاور

ارزق چشیده ضربه های کاری اش را

ای قوم بی دین هر که می خواهی بیاور...

 

ممکن نشد تا با تو رو در رو بجنگند

نامردمان انگار فکری تازه دارند

ای تازه دامادم به جای نُقل، این ها

در دامن خود سنگ بی اندازه دارند

 

یک نیزه ای انداخت از مرکب زمینت

یک لشکر از کفتارها دور و بر توست

بر صورتت یک رد سُمّ اسب مانده

در یاد من طرح نگاه آخر توست

 

از بس که پاشیده تنت امکان ندارد

اهل حرم یک جسم کامل را ببینند

آه ای گل پرپر گلابت را گرفتند

ای غنچه دورت داس های لاله چینند

 

ای غنچه ی بشکفته ی زیر سم اسب

قدری خودت را زیر مرکب ها بغل کن

بیچاره ام کرده صدای ضجّه هایت..

این مرگ سختت را خودت "احلی عسل" کن

 

این اسب ها با سینه ات آخر چه کردند؟

پیچیده در کرب و بلا بوی مدینه

این قدر پایت را مکش جان سوز برخاک

از دردهای استخوان توی سینه

 

پنهان مکن از من تو با لبخند دردت

لبخندهایت می زند آتش عمو را

وقتی که می خندی به من ای ماهپاره

می بینم آن سر نیزه ی توی گلو را

 

می آیم از خیمه کنار پیکری که -

در زیر دست و پای اسبان قد کشیده

بهتر که زینب در میان خیمه ها ماند

بهتر شده جان کندنت را او ندیده

 

باید در آغوشت بگیرم نرم و آرام

خیلی مواظب باشم از دستم نریزی

با اشکT جسمت را به سمت خیمه بردم

مثل علی اکبر برای من عزیزی

 

شاعر: وحید وصلحیخوب است، هر عاشق قَرَنی داشته باشد

در دست، عقیق یمنی داشته باشد

گر میل به قربان شدنی داشته باشد

بد نیست که معشوق «لَن» ی داشته باشد

این جذبه ی عشق ست که رد کردمت این جا

وَر نه پی چشمم نمی آوردمت این جا

 

تو فرق نداری به خدا با پسر خویش

این گونه عمو را مکشان پشت سر خویش

خوب ست نقابی بزنی بر قمر خویش

تا قوم، زمینت نزند با نظر خویش

آخر تو شبیه حسنی، حرز بیاَنداز

تو یوسف صحرای منی، حرز بیاَناز

 

ماه از روی چون ماه تو وامانده دهانش

زلف تو پریشان شد و دادند تکانش

حق دارد عمو این همه باشد نگرانش

این ازرق شامی و تمام پسرانش

کوچک تر از آنند به جنگ تو بیایند

گر جنگ بیایند به چنگ تو می آیند

 

زن ها چه قدر موی، پریشان تو کردند

از بس که دعا بر تو و بر جان تو کردند

وقتی که نظر بر قد طوفان تو کردند...

وقتی که نگه بر تو و میدان تو کردند

گفتند: نبردش چه نبردی ست! ماشالله

این طفل حسن زاده چه مردی ست! ماشالله

 

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد

بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد

از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد

