ینه ت که صداکرد، عمو از نفس افتاد

از زندگی ات، آه، تو را سیر نکرده؟

چیزی وسط سینه ی تو گیر نکرده؟

 

میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد

آئینه جنگیدن مرد جملت کرد

آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد

با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

از بس که عدو سنگ به ظرف عسلت زد

اندام تو در بین عسل ریخت کِش آمد

 

دور و برت آن قدر شلوغ ست که جا نیست

خوبی ضریح تو به این ست جدا نیست

بر گیسوی تو خون جبین ست، حنا نیست

نه... بردن این پیکر تو کار عبا نیست

باید که کفن پوش، بلندت بنمایم

آغوش به آغوش، بلندت بنمایم

 

یک لحظه تو پا شو بنشین... جان برادر

آخر چه کنم ماه جبین... جان برادر؟

تا پا مکشی روی زمین... جان برادر

از کاکل تو مانده همین؟... جان برادر

جسم تو زمین است، عمو می رود از دست

تو می روی از دست، عمو می رود از دست

 

شاعر: علی اکبر لطیفیان
 نام کتاب : آينه على نما ( آشنايى با شخصّيت زينب كبرى ع )

جواد محدّثى

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتنسفر تاريخي زينب به کربلا

بهترين جايگاه براي شناخت شخصيت وجودي زينب عليها  السلام همان سفر تاريخي کربلا و مطالعه ماجراي جانگداز واقعه طف و به‏دنبال آن خواندن داستان اسارت زينب و همراهان او در کوفه و شام و برخورد با ستمگران و ياغيان آن زمان است که تاريخ جزئيات آن را ثبت کرده و عظمت فوق‏العاده دختر عليعليه السلام را جلوه‏گر ساخته است همان بخشهاي اندکي ثبت شده از اين مسافرت بهترين نمونه و الگو براي معرفي شخصيّت والا و روح با عظمت و کمالات وجودي آن بزرگ بانوي اسلام در طول عمر پنجاه و چند ساله اوست، و ما را از جست و جو و بحث بيشتر در اين‏باره بي‏نياز و مستغني مي‏سازد.

نخستين مطلب جالب توجه در آغاز اين بحث اين است که چگونه زينب بدون همسر خود عبداللَّه به همراه برادرش حضرت ابا عبداللَّهعليه السلام اقدام به اين سفر کرد و اساساً چرا عبداللَّه بن جعفر به‏همراه آنان نرفت. برخي گفته‏اند: شدّت علاقه زينب نسبت به برادرش به حدي بود که هنگام ازدواج با عبداللَّه شرط کرد که هرگاه امام حسين عليه السلام خواست به‏سفري برود زينب بتواند به همراه برادر مسافرت کند و عبداللَّه از او جلوگيري نکند. اينکه اين نقل تا چه اندازه اعتبار دارد معلوم نيست ، امّا مسلّم است که زينب با رضايت عبداللَّه راهي اين سفر پرخطر و تاريخي شد و علت اينکه خود عبداللَّه به همراه امامعليه السلام نرفت ظاهراً اين بود که براي او مسلّم نبود سرنوشت امامعليه السلام به جنگ و شهادت منجر خواهد شد، اگر چه براي خود امام حسين عليه السلام و برخي از نزديکان احياناً مطلب روشن و مسلّم بوده است، از اين‏رو عبداللَّه در مکّه ماند،(26) چنانکه افراد ديگري از نزديکان امامعليه السلام نيز چون برادرش محمد حنفيه و برخي از عموزادگانش به همين علت همراه امامعليه السلام نرفتند و اساساً براي بسياري از مسلمانان باور کردني نبود که بني‏اميه تا اين حد پيش بروند که عزيزترين مسلمانان را هدف تير و شمشير قرار دهند و به چنين جنايت بزرگي اقدام کنند، اگر چه از مثل جوان بي‏تجربه و خوشگذراني مانند يزيد که‏بويي ازحقيقت‏اسلام به مشامش نخورده و باحيله و تزوير و اعمال نفوذ پدرش معاويه روي کار آمده بود چنين اعمالي بعيد به‏نظر نمي‏رسيد! عبداللَّه در عين حال روي همين خطر احتمالي سعي و کوشش خود را کرد بلکه امامعليه السلام را از اين سفر خطرناک منصرف سازد و چون با مخالفت آن‏حضرت روبه‏رو شد و فهميد که تصميم امامعليه السلام به انجام اين مسافرت قطعي است و نمي‏تواند آن‏حضرت را از اين‏راه منصرف سازد، لذا دو فرزند عزيز خود را به نامهاي عون و محمد به‏همراه حضرت زينب فرستاد و به‏آنها سفارش کرد که همه‏جا از امامعليه السلام حمايت کنند و حداکثر احترام را نسبت به آن بزرگوار انجام دهند. تفصيل ماجرا را طبري و ديگران اين‏گونه نقل کرده‏اند: چون امام حسين عليه السلام از مکه به‏سمت کوفه حرکت کرد ، عبداللَّه بن جعفر طي نامه‏اي که به‏وسيله دو فرزندش عون و محمد به‏نزد آن حضرت فرستاد نوشت: شما را به خدا سوگند مي‏دهم که چون نامه مرا خواندي از اين سفر بازگرد که من ترس آن دارم اتفاقي بيفتد که سبب هلاکت خاندانت باشد، و اگر شما به شهادت برسي نور زمين خاموش مي‏شود زيرا مردم امروز به‏وسيله تو به‏راه مي‏آيند، و مردمان با ايمان به تو اميد دارند، پس شتاب مکن که من به‏دنبال نامه‏ام خدمت شما خواهم رسيد. عبداللَّه بن جعفر پس از فرستادن اين نامه به‏نزد عمرو ابن‏سعيد بن‏عاص که از طرف يزيد حاکم و فرماندار مکه‏ بود رفت و به او گفت: نامه‏اي براي حسين عليه السلام بنويس و به او اطمينان بده که اگر به مکه باز گردد در اينجا امنيت دارد و به‏هر وسيله‏اي شده او را اميدوارکن تا آسوده خاطر شود و از اين‏راه منصرف شود. عمرو بن‏سعيد گفت: تو به‏هر گونه که مايل هستي نامه‏اي بنويس و به‏نزد من آر تا من آن را مهر و امضا کنم. عبداللَّه بن جعفر نامه‏اي نوشت و به‏نزد او برد و عمرو آن را امضا کرد، عبداللَّه براي محکم کاري بيشتر به‏وي گفت: اين نامه را به‏همراه برادرت يحيي بن‏سعيد بفرست تا با رفتن او اطمينان بيشتري پيدا کند. عمروبن سعيد اين‏کار را هم کرد و عبداللَّه با يحيي هردو از مکه خارج شدند و خود را به امامعليه السلام رساندند و نامه حاکم مکه را به آن‏حضرت دادند و براي بازگشت به او اصرار کردند. امامعليه السلام در پاسخ آن دو فرمود: من جدم رسول‏خداصلي الله عليه وآله را در خواب ديده‏ام و او به من دستوري داده که بايد آن‏را انجام دهم، چه به سود من باشد و چه به‏زيان! آن دو پرسيدند: آن خواب چيست؟ فرمود: آن‏را به کسي نگفته‏ام و نخواهم گفت تا آن‏گاه که پروردگار خود را ديدار کنم و از اين جهان بروم. عبداللَّه بن جعفر با شنيدن اين سخنان از بازگشت امام نااميد شد و به دو فرزند خود عون و محمد دستور داد ملازم آن حضرت باشند ، آن دو نيز به همراه امامعليه السلام به کربلا آمدند و در آن روز به‏شهادت رسيدند.(27) بيا شوق مرا ضرب المثل کن

تمام ظرف هايم را عسل کن

براي آنکه از دستت نريزم

مرا آهسته آهسته بغل کن

 

شاعر: مهدی سروری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:702.txt">تیر آخر</a><a class="text" href="w:text:703.txt">فرصت پریدن</a><a class="text" href="w:text:704.txt">جوانی مجتبی</a><a class="text" href="w:text:705.txt">خضر نوحه گر</a><a class="text" href="w:text:706.txt">ای کاش</a></body></html>دیگر تحمّلش به سر آمد، برابرش

دارد ز دست می رود عمّه، عمو، سرش

شمشیر و نیزه، تیر و سنان متّحد شده

با هر صدای حرمله، حمله به پیکرش

جسمی نمانده است، فقط تیر و نیزه است

سیمرغ گشته، بس که شده نیزه ها پرش

تا ناله های زینب و کلثوم نشنود

این نیزه آمده که کند عاقبت کرش

جایی نمانده بود که این تیر جا شود

اصلاً چه قدر زور زده تا که آخرش...

چون جان اوست عرش خدا، نیزه ها همه -

بوسه زدند بر تن او، بر سراسرش

لعنت به حرمله، وَ به تیر سه شعبه اش

خورده گره