 به سینه، چگونه کشد درش؟

او واحدست مثل خداوند حیّ فرد

حالا کنند سم ستوران مکرّرش

این تیر آخری که به پهلو نشسته است

یادش بیاورد در و دیوار و مادرش

یک خنجرست، جان دو تن را گرفته است

دیگر تمام شد به خدا کار خواهرش

 

شاعر: حسین ایزدییک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی

که به این سینه ی مجروح تو با پا نزنی

ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد

با چنین نیزه ی سر سخت به لب ها نزنی

عمّه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ

می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی

نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون

می زنی باز دوباره شود آیا نزنی؟

نیزه ات را که زدی باز نمی شد حالا -

ساقه ی نیزه خونین شده را تا نزنی

من از این وادی خون زنده نباید بروم

شک نکن این که پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن

فرصت خوب پریدن شده درجا نزنی

 

شاعر: علیرضا لکميان معركه لبريز گريه ها شده بود

پرنده اي كه ز صيّاد خود جدا شده بود

به نام خالق هستي، براي ياري شاه

وَ با اجازه ي زهرا ز خيمه پا شده بود

كبوترانه به گوديِّ قتلگه پر زد

براي درد يتيمي خود دوا شده بود

به حكم شرعي دين خدا مقيّد بود

براي حنجر شش ماهه خون بها شده بود

نماز آخر عمرش به روي پيكر شاه

وَ با امامت شمشيرها ادا شده بود

جوان ترين حسن كربلا براي عمو

ز دست، دست كشيد و تمام پا شده بود

پس از شهادت او پيرمردها گفتند:

چقدر مثل جواني مجتبي شده بود

براي گريه ي بر مجتباي كرب و بلا

همين بس است كه مهمان نيزه ها شده بود

نوشته اند كه بر سينه ي عمو جان داد

چگونه بر بدن قطعه قطعه جا شده بود؟

«اسير» ، نوكر اين خانواده شد زيرا

لبش به ذكر و ثناي حسين وا شده بود

 

شاعر: حمید رمیلشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟

فاطمه گشته خونجگر، چند نفر به یک نفر؟

خواهر دل شکسته اش همره دختران او

زند به سینه و به سر ،چند نفر به یک نفر؟

بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان

پر شده است این خبر، چند نفر به یک نفر؟

حور و ملک به زمزمه، وای غریب فاطمه

حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟

آه و فغان مادرش به قلب سنگی شما

مگر نمی کند اثر، چند نفر به یک نفر؟

عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید

مرد نبوده اید اگر، چند نفر به یک نفر؟

 

شاعر: وحید قاسمیدر سرش طرحِ معمّا می کرد

با دل عمّه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت

یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقعه را -

داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا

زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد

هر کسی نیزه مهیّا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت

سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد

نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال، هجوم خنجر -

داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیک ترش می آمد

نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین

هر کسی هر چه که پیدا می کرد

آن طرف هلهله بود و این سو -

ناله ها زینب کبری می کرد

گفت ای کاش نمی دیدم من

زخم هایت همه سر وا می کرد

دست من باد بلا گردانت

ذبح گشتم به روی دامانت

 

شاعر: احسان محسنی فر<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:708.txt">دایی</a><a class="text" href="w:text:709.txt">عصر واقعه</a><a class="text" href="w:text:710.txt">ارتش زینب</a><a class="text" href="w:text:711.txt">خیمه ی عزا</a></body></html>ما آمدیم مثل غلامت برادرت

ای جان هر دوتائیمان نذر اصغرت

ما آمدیم تا که فدایت شویم، پس -

ما را مران به چشم بهاری خواهرت

این آرزوی ما دو برادر شده که کاش -

ما هم شویم جزء گلستان پرپرت

این هم اجازه نامه ی بابایمان، ببین

ما می شویم جای پدر یار و یاورت

قاسم فدائی ات شود و ما نظاره گر؟

دایی به ما اجازه بده جان مادرت

 

شاعر:محمد بختیاریقامت کمان کند که دو تا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

«آیینه ای که آه نسازد مکدّرش»

واحیرتا! که این دو جوانان زینب اند

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست، گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده ست

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش

 

شاعر: سید حمید رضا برقعیورود زينب به کربلا و ماجراي شب و روز عاشورا

بيشتر اشاره شد که دختر بزرگوار اميرمؤمنان تا پيش از شهادت برادر ارجمندش امام حسين عليه السلام که بار سنگين تبليغ پيام آن‏حضرت به‏گوش مردم آن زمان به دوشش نيامده بود و مسؤوليّت قافله‏سالاري و سرپرستي بازماندگان امامعليه السلام به‏عهده‏اش محول نشده بود، تحمل کمتري در برابر آن حوادث سهمگين و مصيبت‏هاي سختي که به‏فاصله اندکي براي وي و ديگران پيش آمد از خود نشان مي‏داد، اما از زمان شهادت امامعليه السلام به بعد گويا نيروي شکيبايي و تاب و توانش در برابر حوادث ناگوار چندين برابر شد، و همچون کوه عظيمي ، آن مصيبتهاي کمرشکن را يکي پس از ديگري برخود هموار مي‏ساخت. و اين يک قانون مسلّم و سنّت الهي است، که خداي تعالي خود فرموده است: {اِنَّ الَّذينَ قالوُا رَبُّنَااللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنزَّلُ عَلَيْهِمُ المَلائِکَةُ ألّاتَّخافُوا وَ لاتَحْزَنُوا(28)}. [آنان‏که گفتند پروردگار ما خداست و سپس استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنها نازل شوند که نترسيد و بيمناک نباشيد.] و هم او فرموده: {اِنْ تَنْصُروُا اللَّهَ يَنْصُرْکُمْ وَ يُثَبِّتْ اَقْدامَکُم...(29)} [اگر خدا را ياري کنيد او هم شما را ياري و ثابت قدمتان مي‏کند.]

رفتار امامعليه السلام نيز با خواهرش مي‏تواند شاهدي بر اين‏مطلب باشد. بغض نگاه خسته ی تان، ای مسیح من

مانند سنگ؛ شیشه ی قلب مرا شكست

دار و ندار زندگیم نذر خنده ات

غصّه نخور، كه ارتش زینب هنوز هست

 

در راه پاسداری آیین كردگار

عمریست در كنار شما ایستاده ام

این بچه های دست گلم را ز كودكی

من با وضو و حبّ شما شیر داده ام

 

سر مست باده های طهورایی توأند

شمشیرِ دستِ هر دو یشان تیز و صیقلی ست

پروانه وار منتظر اذنِ رفتنند

رمز شروع حمله شان ذكر یا علیست

 

ای پادشاه - تا تو رضایت دهی - ببین

سر بند یا علی به سر خویش بسته اند

بر فوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند

چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند

 

عباس گفته: خواهر من! مرحبا به تو

این مردهای كوچك تو، شیر شرزه اند

مبهوت سبك جنگ و رجزهایشان شدم

شاگردهای اول پرتاب نیزه اند

 

گفتم به بچه های عزیزم كه تا ابد

غمگین زخم سینه ی یك یاس پرپرم

تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید

با نیت تلافی سیلی مادرم

 

در آزمون صبر و محن، ما