در شما

با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید

در دفتر كرامت من دست حق نوشت

ای دختر شهید، شدی مادر شهید

 

شاعر: وحید قاسمیدوباره در دل من خیمه ی عزا نزنید

نمک به زخم من و زخم خیمه ها نزنید

شکسته تر ز من پیر، دیگر اینجا نیست

مرا زمین زده است اکبرم شما نزنید

برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان

میان این همه لبخند دست و پا نزنید

خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان

فقط نه اینکه دو بی کس دو تشنه را نزنید

که در برابر چشمان مادری تنها

سر دو تازه جوان را به نیزه ها نزنید

 

شاعر: حسین لطفی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:713.txt">کوچه گرد غریب</a><a class="text" href="w:text:714.txt">قحطی مرد</a><a class="text" href="w:text:715.txt">خانه پیرزن</a><a class="text" href="w:text:716.txt">یک کوه زخم</a><a class="text" href="w:text:717.txt">فال</a><a class="text" href="w:text:718.txt">دل لطیف</a><a class="text" href="w:text:719.txt">تحفه بازار</a><a class="text" href="w:text:720.txt">رخسار ماه</a><a class="text" href="w:text:721.txt">میر حرم</a><a class="text" href="w:text:722.txt">نخلهای تناور</a></body></html>کوچه گرد غریب می داند

بی کسی در غروب یعنی چه

عابرِ شهر کوفه می فهمد

بارش  سنگ و چوب یعنی چه

صف به صف نیتِ جماعت را

بر نماز ِ امام می بستند

همه رفتند و بعد، از آن هم

در به رویش تمام می بستند

در حکومت، نظامی کوفه

غیر "طوعه" کسی پناهش نیست

همه در را به روی او بستند

راستی او مگر گناهش چیست

ساعتی بعد مردم  کوفه

روی دارالعماره اش دیدند

همه معنای بی کسی را از

لب و ابروی پاره فهمیدند

داد میزد: "حسین" آقا جان

راه ِخود کج نما کنون برگرد

تا نبیند به کربلا زینب

پیکرت رابه خاک وخون برگرد

دست من بشکند ولی دستت

بهر ِ انگشتری بریده مباد

سر ِمن از قفا جدا بشود

حنجرت از قفا دریده مباد

کاش میشد به جای طفلانت

کودکانم بریده سر گردند

جان زهرا میاور آنها را

دختران را بگو که بر گردند

دختران را نیاور اینجا چون -

دست مردان کوفه سنگین است

وای از آن ساعتی که معجر از -

غارت گوشواره رنگین است

یاس های قشنگ باغت را

رنگ پاییز می کنند اینجا

نعل نو می زنند بر اسبان

تیغ خود تیز می کنند اینجا

نیزه ها را بلند تر زده اند

مردمانی پلید و بی احساس

حک شده زیر ِ نیزه ها: اینهاست -

از برای نبرد،ِ با عباس

پیرزن ها برای کودک ها

قصه ی سنگ و چوب می گویند

روی نیزه اگر که سر دیدید

سنگ بر او بکوب، می گویند

می دهد یاد بر کمانداران

حرمله فن تیر اندازی

فکر ِ پنهان نمودن و چاره

بر سفیدی آن گلو سازی

کوفه مشغول اسلحه سازی ست

فکر مردم تمامشان جنگ است

از سر ِ دار ِِ کوفه می بینم

بر سر بام ِخانه ها سنگ است

تشنه ات می کشند بر لبِ آب

گو به سقا که مشک بر دارد

طفلکی پا برهنه مگذاری

خار ِ صحرایشان خطر دارد

آخرین حرفهای مسلم بود:

ای که از کوفیان خبر داری

جان ِ زهرا برای دخترها

روسری ِ اضافه برداری

پیکرش روی خاک و طفلانش

کوچه کوچه پی اش دوان بودند

از گزند ِ نگاه حارث هم

تا پدر بود در امان بودند

مثل مولا سه روز مانده به خاک

پیکر بی سرش نشد عریان

مثل مولا که پیکرش اما

نشده پایمال از اسبان

رسم دلدادگی به معشوق است

عاشقان رنگِ یار می گیرند

در همان لحظه های آخر هم

نام او روی دار می گیریند

 

شاعر: وحید مصلحیدرها همه بسته بود در قحطی مرد

فریاد نشسته بود در قحطی مرد

یک زن، شب کوچه های بن بست غریب

مردانه شکسته بود در قحطی مرد

 

شاعر: دکتر محمد رضا سنگریدل من بر سر این دار صفایی دارد

وه که این شهر چه بام و چه هوایی دارد

خانه ی پیرزنی خلوت زاویه ی من

هر که شد وحی به او، غار حرایی دارد

شب که شد داد زدم کوفه میا کوفه میا

مرغ حق در دل شب صوت رسایی دارد

پیکرم تا به زمین خورد صدا کرد حسین

شیشه از بام که افتاد صدایی دارد

پشت دروازه مرا فاتحه ای مهمان کن

تا بدانند که این کشته خدایی دارد

هم سرم بی بدن و هم بدنم بی کفن ست

حالم از قسمت آینده نمایی دارد

در سر بی بدنم هست هزاران نکته

سوره ی ما نیز بسم الله و بایی دارد

دید خورشید که در بردن این نامه شدم -

دست بر دامن هر ذره که پایی دارد

 

شاعر: رضا جعفریکارش میان معرکه بالا گرفته بود

‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر

‏انبوه کینه دور و برش را گرفته بود

‏دلواپس غریبی امروز خود نبود

‏امّا دلش به خاطر فردا گرفته بود

‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین

‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته بود؟

‏با سنگ، پای بیعت او مهر می زدند

‏باور نکرد از همه امضا گرفته بود

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او

‏او شب برای مردمش احیا گرفته بود

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی

‏أن شعله ها برای همین پا گرفته بود

 

شاعر: محمد ارجمندگر سر ما به قدوم‌ تو دوان‌ خواهد شد

دوش‌ ما راحت‌ از این‌ بار گران‌ خواهد شد

به‌ بلندای‌ قدت‌ بر تو سلامی‌ دادم‌

زین‌ بلندی‌ ادب‌ مسلم‌ عیان‌ خواهد شد

از خدا خواسته‌ام‌ ذبح‌ منای‌ تو شوم

زده‌ام‌ فالی‌ و امروز همان‌ خواهد شد

قسمتم‌ نیست‌ که‌ نوشم‌ قدحی‌ آب‌ روان‌

عید قربان‌ من‌ اکنون‌ رمضان‌ خواهد شد

به‌ دو ابروی‌ تو سوگند که‌ در مکه‌ بمان‌

ورنه‌ هر قبله‌نما رقص‌ کنان‌ خواهد شد

بر سر دار الاماره‌ جگرم‌ می‌سوزد

که‌ جگر گوشه ی‌ زهرا به‌ سنان‌ خواهد شد

سنگ‌ بر روی‌ هلال‌ تو نمایند حلال‌

سر تو بر سر دروازه‌ نشان‌ خواهد شد

چون‌ سر نی‌ سر گیسوی‌ تو بی‌ تاب‌ شود

"نفس‌ باد صبا مشک‌ فشان‌ خواهد شد"

زینب‌ خسته‌ هراسان‌ سکینه‌ بشود

"چشم‌ نرگس‌ به‌ شقایق‌ نگران‌ خواهد شد"

و زی‌ آید که‌ کشی‌ تیر برون‌ از دل‌ خویش

قامت‌ زینب‌ از این‌ غصه‌ کمان‌ خواهد شد

 

شاعر: محمد سهرابیدر این دیار هوای نفس کشیدن نیست

برای هیچ پری فرصت پریدن نیست

خدا به داد دل لاله های تو برسد

به ذهن این همه گل چین به غیر چیدن نیست

هزار سرو روان در پی ات روانه شدند

بلند قامتشان حیف قد خمیدن نیست!

در این کویر، خود ساقی آب می گردد

برای نو گل تو وقت قد کشیدن نیست

لطیف تر ز گل یاس کودکان تواند

که حقشان به دل خارها دویدن نیست

به التماس بگویم بیا که بر گردیم

دل لطیف مرا تاب زخم دیدن نیست

 

شاعر: محسن عرب خالقیچه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی از این راه و نیایی کوفه

در شب عیدخضابی بکنم مستحب ست

بسته بر صورت من، بَه، چه حنایی کوفه

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم

کرده بر پا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه ی قرآن وسط راه افتد

وای آن هم وسط راه چه جایی؟ کوفه

نگذارم که شود حج تو بی قربانی

بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش

می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته ی من تحفه ی بازار شده

زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تا دیر نگشته برگرد

آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند

بر کماندار دهد قدر و بهایی کوفه

هرکه قب قب بزند جایزه اش بیشترست

حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوف

شرط بستند سر چشم علمدار حرم

صحبت ضرب عمودست به 