جایی کوفه

زیر چادر گره ی مقنعه را محکم کن

که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

 

شاعر: قاسم نعمتیدر شب عاشورا

 شيخ مفيدرحمه الله مي‏نويسد: حضرت علي‏بن الحسين عليه السلام در روايتي چنين فرمود است: در شب عاشورا در خيمه‏ام نشسته بودم و عمه‏ام زينب از من پرستاري مي‏کرد، در آن‏هنگام پدرم به خيمه خود رفت و جوين غلام آزاد شده ابي‏ذر غفاري نزد او نشسته بود و شمشير آن‏حضرت را اصلاح مي‏کرد، پدرم شروع به‏خواندن اشعار زير کرد که حاکي از بي‏وفايي دنياست: يا دَهْرُ! اُفٍّ لَکَ مِنْ خَليلِ‏ کَمْ لَکَ بِالاِشْراقِ وَ الاَصيلِ‏ مِنْ صاحِبٍ اَوْ طالِبٍ قَتيلِ‏ وَ الدَّهْرُ لا يَقْنَعُ بِالبَديلِ‏ وَ اِنَّما الاَمْرُ اِلَي الجَليلِ‏ وَ کُلُّ حَيٍّ سالِکٌ سَبيلِ‏ و اين اشعار را دو يا سه بار تکرار کرد و من از خواندن اين اشعار مقصود او را دانستم ، بغض گلويم را گرفت اما خودداري کردم و به هر ترتيبي بود خاموش شدم و دانستم زمان بلا فرارسيده است. ولي عمّه‏ام زينب چون دل نازکتر از من بود با شنيدن اين اشعار ، بي‏تاب شد و نتوانست خودداري کند، و لذا بي‏تابانه از جا برخاست و به‏نزد امامعليه السلام‏ دويد و گفت: واثَکْلاهُ لَيْتَ المَوْتُ اَعْدَمَنِي الحَياةَ، اَليَوْمَ ماتَتْ اُمّي فاطِمَة وَ اَبي عَلِيّ وَ اَخِي الحَسَن، يا خَليفَةَ الماضي وَ ثُمالَ الباقي ! [ آه از اين مصيبت! اي کاش مرگ من رسيده بود! امروز چنان است که مادرم فاطمه و پدرم علي و برادرم حسن از دنيا رفته‏اند اي بازمانده گذشتگان، و اي دادرس بازماندگان!] امامعليه السلام که چنان ديد نظري به خواهر افکند و بدو فرمود: يا اُخَيَّة لايُذْهِبَنَّ حِلْمَکِ الشَيْطانُ ! [ خواهر جان! مواظب باش شيطان حلم و شکيباييت را نربايد!] اين جمله را گفت و به‏دنبال آن، اشک ، چشمان امامعليه السلام را گرفت و سپس فرمود: لَوْ تُرِکَ القَطاليلاً لَنام ! [ اگر مرغ قط را به حال خود وا مي‏گذاشتند آسوده مي‏خوابيد!] زينب با شنيدن اين جمله تأثر و اندوهش بيشتر شد و گفت: يا وَيْلَتاه اَفَتَغْتَصِبْ نَفْسَکَ اِغْتِصاباً فَذاکَ اَقْرَح لِقَلْبي وَ اَشَدُّ عَلي‏ نَفْسي‏ ! [ اي واي بر من! آيا دل به‏مرگ نهاده‏اي؟ اين بيشتر دل‏ مرا ريش مي‏کند و بر من سخت‏تر و ناگوارتر است!] و به‏دنبال آن دست برد و گريبان خود را چاک زد و بي‏حال بر زمين افتاد! امامعليه السلام که چنان ديد برخاست و آب به‏صورت خواهر پاشيد و با کلمات زير او را دلداري و آرامش داد: يا اُخْتاه اِتّقِي اللَّه وَ تَعَزَّي بِعَزاءِ اللَّهِ، وَ اعْلَمي اَنَّ اَهْلَ الاَرْضِ يَمُوتُونَ وَ اَهْلَ السَّماءِ لايَبْقُونَ، وَ اَنَّ کُلَّ شَي‏ءٍ هالِکٌ اِلاَّ وَجْهَ اللَّهِ الَذي خَلَقَ الخَلْقَ بِقُدْرَتِهِ، وَ يَبْعَثُ الخَلْقَ وَ يُعيدُهُمْ وَ هُوَ فَرْدٌ وَحْدَه!. جَدّي خَيْرٌ مِنّي وَ اَبي خَيْرٌ مِنّي وَ اُمِيّ خَيْرٌ مِنّي وَ اَخي خَيْرٌ مِنّي، وَلي وَ لِکُلِّ مُسْلِمٍ بِرَسُولِ اللَّهصلي الله عليه وآله اُسْوَة . [ خواهر جان! پرهيزکاري و شکيبايي پيشه کن ، بردبارباش و بدان که اهل زمين مي‏ميرند و اهل آسمان نخواهند ماند و همه چيز هلاک مي‏شود جز خداوندي که آفريدگان را به‏قدرت خود آفريد و مردم را برانگيخت، و او يگانه بي‏همتاست. [خواهر جان] جدّ من [رسول خدا] از من بهتر بود و مادرم از من بهتر بود و پدرم از من بهتر بود و برادرم به از من بود [که همه از اين‏جهان رفتند] و من و هر مسلماني بايد به‏رسول خدا تأسّي کنيم.] حسين عليه السلام با اين سخنان زينب را آرام کرد و به دنبال آن ، زينب را سوگند داد که خواهرم! نبايد در کشته شدن من گريبان چاک زني و روي خود را بخراشي و در اين باره سفارشي در اين‏باره به زينب کرد که شاعر پارسي زبان مرحوم عمّان ساماني آن را اين‏گونه به‏نظم درآورده است:

جان خواهر! در غمم زاري مکن‏
با صدا بهرم عزاداري مکن‏
هرچه باشد تو علي را دختري‏
عصمت‏اللهي و زهرا پروري‏
معجر از سرپرده ، ازرخ وامکن‏
آفتاب و ماه را رسوا مکن‏
خانه‏سوزان را تو صاحبخانه‏باش‏
با زنان در همرهي ، مردانه‏باش‏
باتو هستم جان خواهر همسفر
توبه‏پا اين راه پويي من به سر

امامعليه السلام مانند اين‏که با اين سخنان ضمن سفارش خواهر به صبر و سکون و بردباري ونوعي تصرّف تکويني در دل زينب ، او را براي روبه‏رو شدن با مصايب دشوار بعدي آماده کرد، زيرا وضع دختر فاطمه عليها السلام از آن ساعت به بعد تغيير کرد و ديگر از آن گونه بي‏تابي‏ها از او ديده نشد. شب هم چو قلب مردم اينجا سياه نيست

حال سفير بي کس تو رو به راه نيست

جز مکر از اهالي اينجا نديده ام

ديوار هم سفير تو را تکيه گاه نيست

آوارگي من به تماشا کشيده است

در اين ديار بهر غريبان پناه نيست

ترسم بُوَد که ساقي تان را نظر زنند

چشمي براي ديدن رخسار ماه نيست

اين قدر گويمت که در اين شهر خون پُرست

مُثله نمودن تن کشته گناه نيست

 

شاعر: محمد حسین رحیمیانوقت غروب بود و کسی در حرم نبود

وز خیل همرهان احدی یاورم نبود

کس نیست در برم به جز از سایه ی تنم

آن هم چو روز رفت و دگر در برم نبود

امروز کوفیان همه کردند بیعتم

آمد غروب و نیست یکی، باورم نبود

در کوچه های کوفه روان گشته ام ولی

غیر از هوای یار، دگر در سرم نبود

از فرط خستگی دگرم نای راه رفت

تا اینکه طوعه در به رخ مضطرم گشود

لطفش اگر چه با من دلخسته یار بود

بیش از شبی به خانه ی او سنگرم نبود

فردا رسید و گشت مرا صبح رستخیز

خواندم به اشک دیده و خون لبم سرود

یارب ز بام دار العماره رسان ز من

ب رساحت حسین و به میر حرم درود

 

شاعر: یاسر رحمانیتصویر ماه را کسی از چاه می کشد

شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

سمت وقوع فاجعه‌ای تازه پا گذاشت

مرد غریبه ای که به دروازه پا گذاشت

افتاد ماه روی زمین و جنازه شد

تاریخ زخم کهنه اش انگار تازه شد

این سوگ بادهاست که هی زوزه می‌کشند

در شهر، گرگ‌ها به زمین پوزه می کشند

حالا دوباره کوفه سراسر کبود شد

پهلوی نخل های تناور کبود شد

تو می رسی و فاجعه آغاز می شود

درهای دوزخ از همه سو باز می شود

بیهوده است موعظه در گوش مرده ها

این شهر، خواب رفته در آغوش مرده ها

در گوش، با صدای تو انگشت می کنند

فریاد می زنی و به تو پشت می کنند

افکار مرده در سرشان خاک می خورد

در خانه اند و خنجرشان خاک می خورد

در دستشان چه هست به جز چند مشتِ سنگ

رد می‌شوی و پاسخ تو سنگ پشت سنگ

رد می شوی و پنجره ها بسته می شوند

سمت سکوت حنجره ها بسته می شوند

ماندی کسی ندید تو را کوفه کور شد

شب، خانه کرد و شهر پُر از بوف کور شد

روی تن تو این‌همه کرکس چه می کنند

با تو سرانِ خشک مقدس چه می کنند

حالا که از مبارزه پرهیز کرده اند

خنجر برای کشتن تو تیز کرده اند

شب می‌شود تو می رسی و ماه می رود

در آسمان کوفه سَرَت راه می رود

تصویر ماه را کسی از چاه می کشد

شب رو به کوفه می کند و آه می کشد

 

شاعر: زنده یاد 