جمه زارع<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:724.txt">خیمه‌های سوخته‌</a><a class="text" href="w:text:725.txt">دل مویه ها</a><a class="text" href="w:text:726.txt">روضه خوان</a></body></html>دست در تقویم برده، پای در کفش زمان

چادرش را پهن کرده روی تاریخ جهان

کوفه دندان های عقلش را کشیده، بعد از این

می‌کشد تنهایی‌اش را روی شن های روان

مثل زنهای بنی‌هاشم صبور و ساده است

مثل مردان قریشی سخت‌کوش و پُر توان

اخم کرده، جرأت اعراب نقاشی شده

گریه کرده مثل دختر بچه‌های نوجوان

عاقبت افتاد از دست پسرهایش عمود

عاقبت افتاد لب های مؤذن از اذان

دانه‌دانه نخل‌هایش را تبر انداخته

پای اجساد درختانش نشسته باغبان

باد هوهو می‌کند در خیمه‌های سوخته‌

اشک جاری می‌شود از چوب های خیزران

شیر خوردند از جنابش شیرمردان زمین

ارث دارند از لبش امّ‌البنین‌های جهان

 

شاعر: فاطمه قائدیغم با نگاه خیس تو معنا گرفته

یک موج از اشک تو را دریا گرفته

در فصل غم، فصل خسوف ماه خونین

خورشید هم مثل دلت گویا گرفته

تا آسمان ها می رود دل مویه هایت

کار دل خونت عجب بالا گرفته

این روزها با دیدن حال تو بانو

بغضی گلوی اهل یثرب را گرفته

هر روز اشک و آه، حق داری بسوزی

یک کربلا غم در نگاهت جا گرفته

می دانم اینجا بارها با دست لرزان

اشک از دو چشمت حضرت زهرا گرفته

تاریخ را می گردم، آری، تا ببینم

مثل دل تنگت دلی آیا گرفته؟

اینجا به همراه لب خشک تو مادر

هر سنگریزه ختم "یا سقا" گرفته

 

شاعر: سید محمد بابا میریتنها چرا نشسته، مگر گریه می کند؟

چون شمع شعله ور به نظر گریه می کند

ازمردم مدینه شنیدم که روزها

می آید و ز داغ پسر گریه می کند

بالای چار صورت قبری که ساخته

با دیده های سرخ جگر گریه می کند

با ذکر جانگداز، حسینم غریب، بود

دائم زند به سینه و سر گریه می کند

از سوز روضه خواندن این مادر شهید

هر عابری میان گذر گریه می کند

گاهی دلش برای علی تنگ می شود

گاهی برای روضه ی در گریه می کند

بغض نگاه باد صبا گفت با دلم

دیگر غروب شد, چقدر گریه می کند

 

شاعر: وحید قاسمی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:728.txt">دامن سبز</a><a class="text" href="w:text:729.txt">لایی لایی</a><a class="text" href="w:text:730.txt">صدای رباب</a><a class="text" href="w:text:731.txt">رباب</a></body></html>تجلّی کرد دستی پرده بالا رفت آدم را

در آن تاریک روشن ها تبسّم کرد عالم را

هوس بارید شیطان پشت گندم زار می خندید

هبوط ناگهان در ناکجا افکند آدم را

نگاهی کرد آدم خیره بر بام بلند عرش

در آنجا دید چرخا چرخ ارواح مکرّم را

خدایا توبه ام آیا قبول افتاد؟ آدم گفت

بگیرم دامن سبز کدامین اسم اعظم را؟

خطاب آسمان: آدم تماشا کن، کشید آن گاه

سرانگشت خدا تصویری از ظهر محرّم را

ازل بود و مسیح از اضطرابی سرخ می لرزید

ورق می زد نفس های شهید باغ مریم را

سپس باران گرفت و توبه ی آدم قبول افتاد

شکوه گریه اش آن جا پدید آورد شبنم را

تمام کشتی پیغمبران ساحل نشین او

به زیر بادبانش بر می افرازند پرچم را

به بام منبری از نی نزول سوره کهف ست

وَ رستاخیزی از اعجاز، قرآن مجسّم را

قلم اینجا رسید و خون به بیت آخرم افتاد

در این ظهر عطش آتش به موج دفترم افتاد

 

شاعر: محمد حسین انصاری نژادهر روز می سوزی و خاکستر نداری

تو سایه بر سر داشتی دیگر نداری

"خورشید بر نی بود" و حق داری بسوزی

دیدی به جز او سایه ای بر سر نداری

برگشته ای؛ این را کسی باور نمی کرد

برگشته ای؛ این را خودت باور نداری

می خواهی از بغض گلوگیرت بگویی

از لایی لایی واژه ای بهتر نداری

هر بار یاد غربت مولا می افتی

می سوزی از این که علی اصغر نداری

این غم که طفلی که بغل داری خیالی ست

«سخت است آری سخت تر از هر نداری»1

ما پای این گهواره عمری گریه کردیم

یک وقت دست از لای لایی برنداری

 

شاعر: حسن بیاتانیدر روز عاشورا

شاهد گفتار بالا رفتار دختر شجاع عليعليه السلام در روز عاشوراست، زيرا همان زينب که با شنيدن چند شعر که حکايت از مرگ برادر مي‏کرد آن‏گونه بيتاب مي‏شود در فرداي همان مي‏کوشد برادر بزرگوارش را در برابر کشته جوان عزيزش دلداري دهد و فکر او را به‏خود متوجه سازد همان بانوي محترمي که آن شب از خبر شهادت و کشته‏شدن برادر بيهوش مي‏شود ، روزهاي بعد از آن ، در چند مورد با متانت و شکيبايي خود سبب شد تا جان برادرزاده‏اش حضرت علي‏بن الحسين عليه السلام امام وقت را از مرگ حفظ کند. و در متون تاريخي مربوط به ماجراي غم‏انگيز روز عاشورا چند جا نام زينب عليها  السلام مذکور است يکي در هنگام به زمين افتادن علي اکبر حسين عليه السلام که پدر را به‏بالين خود طلبيد ، نقل شده است که زينب خود را به‏ميدان رسانيد و روي کشته علي‏اکبر انداخت و صدا را به يا اُخَيّاهُ، وَ يَا ابْنَ اُخَيَّاهُ، وَ وامُهْجَةَ قَلْباه و امثال اين جملات بلند کرد. همان طور که اشاره‏شد به گفته برخي از اهل دانش ، اين‏کار زينب ، به خاطر جلب توجه برادرش حسين عليه السلام به‏خود و کاستن از شدت اندوهي بود که با ديدن پيکر آغشته به خون و قطعه‏قطعه علي‏اکبر به آن‏حضرت دست داده بود. در موقعيتهاي ديگر روز عاشوراء هم نام بانوي بزرگوار ما ذکر شده است. او همه جا به‏عنوان کمک کاري از جان گذشته و حامي و ياوري سربرکف نهاده از هدف مقدس برادرش حمايت مي کرد و چهره مجاهد فداکاري را داشت که يکسره مصيبتهاي سهمگين بر خودرا به ديار فراموشي مي‏سپرد و داغ آن همه کشتگان و عزيزان و نوجوانان سرواندام و زيباي خود را از ياد مي‏برد و خود را براي انجام فرمان امامعليه السلام و مأموريتهاي خطرناکي که به‏نام او صادر مي‏شد مهيا مي‏کرد. يک‏جا مي‏بينيم عبداللَّه فرزند کوچک امام حسنعليه السلام که با ديدن عموي عزيزش که روي خاک افتاده و ددمنشان کوفه‏ و شام اطراف بدن مطهرش را گرفته‏اند و هرکدام مي‏خواهند خون پاک آن حضرت را بريزند، از خيمه بيرون مي‏دود تا خود را به عمو برساند شايد بتواند آن پليدان را از پيرامون بدن آن حضرت پراکنده کند، در اينجا امامعليه السلام خواهر را مخاطب مي‏ساز دو صدا مي‏زند: يا اُخْتاهُ اِحْبِسيهِ ! [ خواهر جان! اين کودک را نگهدار.] زينب فوراً مي‏دود و عبداللَّه را مي‏گيرد، اما آن کودک معصوم دست خود را از دست عمه مي‏کشد و بالاخره خود را به عمو مي‏رساند و روي بدن نازنين آن حضرت به دست آن سنگدلان شربت شهادت مي‏نوشد. در جاي ديگر مشاهده مي‏کنيم، در آخرين لحظات که امامعليه السلام براي وداع و خداحافظي به‏نزد زنها مي‏آيد باز زينب را مخاطب مي‏سازد و مي‏گويد: ناوِليني وَلَديَ الصَّغيرَ حَتَّي اُوَدِّعَهُ ! [ خواهرم فرزند! کوچکم را بياور تا با او وداع کنم.] چون زينب ، علي‏اصغر را به‏دست آن‏حضرت مي‏دهد حرملة بن کاهل تيري به گلوي نازک آن طفل مي‏زند و آن کودک معصوم را در بغل پدر شهيد مي‏کند و امامعليه السلام بدن خون آلود آن طفل را به زينب مي‏سپارد. هچنين در تاريخ مي‏نويسند: امامعليه السلام هنگامي که به‏نزد ب