انوان حرم مي‏آيد محرم اسرار خود زينب را مي‏طلبد و از او جامه کهنه‏اي مي‏خواهد تا زير لباسهاي خود بپوشد و به‏ خواهر عزيز خود مي‏گويد: يا اُخْتاهُ اِيتيني بِثَوْبٍ عَتيقٍ لا يَرْغَبُ اَحَدٌ فيهِ مِنَ القَوْمِ اَجْعَلْهُ تَحْتَ ثِيابي لِئَلاَّ اُجَرَّدَ مِنْهُ بَعْدَ قَتلي ! [ خواهرم! جامه کهنه‏اي برايم بياور تا آن را زير لباسهايم بپوشم که احدي از اين مردم در آن طمع نکند شايد پس از کشته شدن بدنم را برهنه نکنند!] زينب نيز چنين جامه‏اي مي‏آورد و به‏دست برادر مي‏دهد و روي همان نشانه صبح روز بعد به سراغ بدن مطهر برادر مي‏رود اما بدن را برهنه مي‏بيند و آن جامه کهنه را هم در تن آن حضرت مشاهده نمي‏کند. خلاصه ، زينب عليها السلام همه‏جا همچون کوهي استوار خود را آماده مي‏کرد تا فرمان مطاع امام زمان خود را انجام دهد و بي‏دريغ در راه اطاعت او فرمانبرداري کند، خدا مي‏داند آن لحظه آخري که برادر را براي رفتن به ميدان شهادت بدرقه مي‏کرد با چه نيروي شگفتي خود را نگه مي‏داشت، و چگونه چنان استقامت و بردباري از خود نشان داد که امامعليه السلام اسراري به او مي‏گويد و وصايايي به او مي‏کند و بهتر است اين ماجراي غم‏انگيز را از زبان شاعر خوش قريحه و دلسوخته پارسي زبان عمّان ساماني بازگو کنيم:

خواهرش برسينه و برسرزنان‏
رفت تا گيرد برادر را عنان‏
سيل اشکش بست بر شه ، راه را
دود آهش کرد حيران ، شاه را
شه سراپا گرم شوق و مست ناز
گوشه چشمي بدانسوکرد باز
ديد مشکين مويي از جنس زنان‏
بر فلک دستي و دستي بر عنان‏
زن مگو ، مرد آفرين روزگار
زن مگو ، بنت الجلال ، اخت الوقار
زن مگو ، خاک درش نقش جبين‏
زن مگو ، دست خدا در آستين‏
از قفاي شاه رفتي هر زمان‏
بانگ مهلاً مهلاًش بر آسمان‏
کي سوار سرگران! کم کن شتاب‏
جان من! لختي سبکتر زن رکاب‏
تا ببويم آن شکنج موي تو
تا ببوسم آن رخ دلجوي تو
پس زجان برخواهر استقبال کرد
تا رخش بوسد الف را دال کرد
شد پياده بر زمين زانو نهاد
برسر زانو سربانو نهاد
همچو جان ، خود را در آغوشش کشيد
اين سخن آهسته در گوشش دميد
کي عنان گير من آيا زينبي‏
يا که آه دردمندان درشبي‏
پيش پاي شوق زنجيري مکن‏
راه عشق است اين ، عنان‏گيري مکن‏
در فراقت از تو جانم عذر خواه‏
رو که رفتم، حق تو را پشت و پناه‏
رو يتيمان مرا غمخوار باش‏
در بلا و درشدايد يارباش‏
رو که هستم من به هرجا همرهت‏
آگهم از حال قلبِ آگهت‏
چون شوي بر ناقه عريان سوار
در به‏در گردي به‏هر شهر و ديار
نيستم غافل دمي از حال تو
آيم از سر هرکجا همراه تو
رو که سوي شام خواهي شد روان‏
با علي آن قبله گاه عارفان‏

و شاعر ديگر، محزون رشتي دراين‏باره گفته است:

خواهرا! ناموس حقّ داوري‏
بر يتيمانم تو جاي مادري‏
زينبا! غارت شود چون خيمه‏ها
جمع کن اطفال حيران مرا
پيکرم بيني چو اندر خاک و خون‏
پامنه از نقطه طاقت برون‏
خواهرا! در ماتمم افغان مکن‏
موي سراندر غمم افشان مکن‏
خواهرا! چون برسنان بيني سرم‏
بردباري کن به حق مادرم‏ 

در تاريخ آمده است که چون زينب مشاهده کرد امامعليه السلام روي زمين افتاد و لشکر بي‏شرم و مأموران ننگين پسر مرجانه و يزيد اطراف بدن مطهرش را براي به شهادت رساندن آن‏حضرت گرفته‏اند از خيمه بيرون آمد و خطاب به پسر سعد با سرزنش و ملامت و به‏صورتي تحقيرآميز فرمود: يَا ابْنَ‏سَعْد! اَيُقْتَلُ اَبُوعَبْدِاللَّهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُاِلَيهِ ؟  [ اي پسر سعد! آيا ابوعبداللَّه الحسين کشته مي‏شود و تو مي‏نگري؟] يعني چگونه تن به اين ننگ و پستي مي‏دهي که فرزند عزيز فاطمه و پسر پيغمبر خدا را در پيش روي تو بکشند و تو که ادعاي مسلماني مي‏کني و خود را يک انسان مي‏داني و از نظر قرابت و ارتباط با آن‏حضرت نيز هر دو از تيره قريش و هر دو از شهر مکه و اهل حجاز هستيد هيچ‏گونه دفاعي از او نمي‏کني و اين‏گونه بي‏تفاوت هستي؟ ابن سعد که تا به آن ساعت سرمست پيروزي و مغرور امارت و رياست برلشکر پسر زياد بود و جز تملق و چاپلوسي و اظهار ذلت و خواري چيزي نديده بود، و در فکر بود تا غائلة هر چه زودتر پايان پذيرد و او به حکومت ري - که همه اين ننگها را براي رسيدن به آن برخود خريده بود - برسد و پيوسته خوابهاي طلايي رفتن به استان ري و تکيه زدن بر تخت حکومت و فرمانروايي آن خطّه را مي‏ديد، چنان از اين جمله کوتاه که در آن موقع حساس از دهان دختر شجاع اميرالمؤمنين عليه السلام خارج شد يکّه خورد و چنان اين جمله کوتاه چون پتک محکم و آهنين بر مغز او کوبيده شد و افکار طلايي و پايه‏هاي کاخ غرور او را در هم فروريخت که بي‏خود و بي‏اختيار شروع به‏گريه کرد و سيلاب اشک از ديدگانش فرو ريخت و برريشهايش سرازير شد و براي تيره روزي و بدبختي فراواني که براي خود خريده بود زار زار گريستن آغاز کرد ، اما صورت خود را از بانوي قهرمان کربلا برگرداند تا زينب آثار شکست را در چهره‏اش نبيند و احياناً هدف جملات ديگري از سخنان کوبنده و ملامت‏آميز دختر فداکار و باشهامت زهراعليها  السلام که نقش تيرهاي کاري را داشت قرار نگيرد! با اين حال دختر علي از پاي ننشست و نگاهي به سمت آن قوم بي‏شرم کرد و صدا زد: اَما فيکُم مُسْلِم [ آيا در ميان شما يک نفر مسلمان نيست؟] باري زينب عليها  السلام با همين يکي دو جمله کوتاه چنان تزلزلي در ارکان لشکر دشمن و روحيه آنها افکند که تا پايان عمر ننگينشان اثر گذارد. حتّي برخي از تواريخ نقل کرده‏اند که از همانجا گروهي را به فکر قيام بر ضدّ بني‏اميه و حکومت دست نشانده آنها در کوفه انداخت و خود را از معرکه کنار کشيدند و بعدها به توّابين معروف شدند و به‏دستياري مختار حکومت عبيداللَّه بن زياد را در کوفه‏ سرنگون کردند. حتي مي‏توان گفت مرثيه‏هاي زينب بربالين برادرش ، رو کردن به سوي مدينه و سخن گفتن با جدّ و مادرش ، رفتار و کردارش در عصر روز عاشورا و صبح روز بعد جنبه تبليغي داشته و کاملاً حساب شده و دقيق بوده است و به وسيله همان سخنان و اعمال خود ، زمينه انقلاب برضدّ ستمگران را در ميان مردم فراهم‏کرده و از فرصت که پيش آمده حدّ اکثر استفاده را براي به ثمر رساندن قيام مقدس امامعليه السلام کرده است، چنانکه مادرش فاطمهعليها  السلام نيز گاهي از چنين فرصتها و وسايلي استفاده مي‏کرد و انحرافات پيش آمده و ظلمهايي را که به او شده بود به گوش فريب خوردگان مي‏رسانيد.

براي نمونه برخي از مرثيه‏هاي نقل شده در تاريخ را ذکر مي‏کنيم. مرحوم سيدرحمه الله در کتاب لهوف از حميد بن مسلم چنين روايت مي‏کند: عصر عاشورا زنان را از خيمه‏ها بيرون ريختند و آن خيمه‏ها را آتش‏زدند، در اين وقت زنان صيحه مي‏زدند و چون چشمشان به کشتگان افتاد لطمه به‏صورت زدند. راوي مي‏گويد: به خدا سوگند دختر عليعليه السلام را فراموش نمي‏کنم که در مرثيه برادرش حسينعليه السلام با صوتي حزين و دلي غمگين مي‏گفت: وا مُحَمّداه! صَلّي عَلَيْکَ مَليکُ السَّما