ده بود به چشم ديدند (6) .

روزگار گذشت و خلافت به اميرالمؤمنين(ع) رسيد و آن حضرت مقر خلافت را از مدينه به كوفه آورد. حبيب بن مظاهر هم بهكوفه آمد و در اين شهر ساكن شد، تا هميشه بتواند در حضور و در ركاب مولايش على(ع) باشد.

حبيب در تمام جنگهاى آن حضرت شركت كرد (7) . در آن زمان، حبيب بن مظاهر يكى از شجاعان بزرگ كوفه به حساب مى آمد كهدر زمره ياران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار كريمانه، در آشنايى و بصيرت به مسائل دين و احكام خدا،در پاكى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت به امام و اهل بيت پيامبر اسلام نمونه بود. او در جميععلوم و فنون، همچون فقه، تفسير، قرائت، حديث، ادبيات، جدل و مناظره و اخبار غيبى، تبحرى داشت كه - چه در زمان خلافتعلى(ع) و چه پس از آن - مايه اعجاب و شگفتى ديگران بود (9) . حبيب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت به امام، جزء «شرطةالخميس » (10) به حساب آورده اند (11) .

حبيب چهره اى زيبا داشت، جمال معنوى اش هم به حدكمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپيده فجر، ختم قرآن مى كرد و به نيايش و عبادت خدا مى پرداخت (12) .

وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسيد، حبيب بن مظاهر تقريبا 54 سال داشت و بار يك عمر تقوا و ايثار و تجربه و آگاهى وبصيرت را به دوش مى كشيد، تا در سالهاى آينده هم، همچنان در صراط مستقيم حق و در دفاع از امام و يارى دين بكوشد. در سالهاى خفقان اموى

پس از شهادت اميرمؤمنان على - عليه السلام اوضاع اجتماعى - سياسى جامعه اسلامى بحرانى تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنهسياسى كشور كنار زده شد. معاويه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و ديكتاتورم آبانه معاويه در طول بيست سال حاكميتش درقلمرو مملكت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبليغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شيعيان پيرو اهل بيت در شديدترين وضعخفقان بارى به سر مى بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعيد و قطع حقوق و اخراج از كار، از رايجترين شيوه هاى سياست معاويهنسبت به آزاد مردان پاك بود.

در همين دوران بسيار تلخ بود كه امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاويه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسيد. امامت شيعيان بهحسين بن على(ع) رسيد، ولى سياست معاويه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع)شيعيان به امام حسين(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قيام عليه معاويه دعوت كردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستورسكوت داد. (13) تا اينكه بالاخره در سال شصت هجرى معاويه از دنيا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالايق و شرابخوار و فاسد او«يزيد» رسيد.

روشن است كه در اين سالهاى طولانى، حبيب بن مظاهر هم مانند بسيارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى خورد وكارى از دستش بر نمى آمد. حبيب پيرو امام بود و در موضعگيريهاى اجتماعى - سياسى تابع حجت خداوند بود.

حسين بن على(ع) تن به بيعت با يزيد نداد و از مدينه به مكه هجرت فرمود. حضور امام در مكه و اقامت چند ماهه اش در آن شهر،به گوش افراد زيادى رسيد. از جمله شيعيان كوفه هم از اين ماجرا با خبر شدند و در خانه «سليمان بن صرد خزاعى » جلسه اىتشكيل دادند. سليمان كه از چهره هاى سرشناس شيعه و از شخصيتهاى معروف كوفه بود و به آل على عشق مى ورزيد، براىحاضران، از مرگ معاويه و جانشينى يزيد و امتناع امام حسين(ع) از بيعت با او و عزيمت آن حضرت به مكه، سخنها گفت.

آنگاه از آنان خواست كه اگر واقعا مصمم به يارى اويند وحاضرند تا در ركاب او با دشمنان حق بجنگند و حكومت يزيد را سرنگونكنند، آمادگى خود را طى نامه اى به امام ابلاغ نمايند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نيستند، چنين كارى نكنند.

حاضران، داوطلب مبارزه در ركاب امام و آماده جانبازى براى حق بودند. سليمان هم از آنان خواست تا نامه اى نوشته و حسين(ع)را به كوفه دعوت نمايند، تا در راس جريان مبارزه، هدايت مردم را در جهاد عليه يزيد به عهده گيرد.

نخستين دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان كوفه براى امام نوشته و به مكه ارسال شد; امضا كنندگان، عبارت بودند از:سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبيب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حركت به سوى كوفه وهدايت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (14)

يزيد در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگيريهاى زيادى مى كرد. نوشتن اين نامه در آن شرايط، اقدام مهم ومخاطره آميزى بود كه توسط حبيب و ديگر همفكرانش انجام گرفت.

پس از اين نامه، نامه هاى فراوان ديگرى به حسين بن على ارسال شد، كه در همه آنها از امام خواسته شده بود كه با سرعت و دراولين فرصت خود را به كوفه برساند. در نهضت مسلم بن عقيل

دعوتها و اعلام حمايتهايى كه از سوى كوفيان به امام حسين مى رسيد، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزيابى دقيق اوضاع وشرايط و ميزان آمادگى مردم، نماينده اى ويژه به كوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد. مسلم پيام و نامه امام رابه مردم ابلاغ كرد و منتظر عكس العمل آنان بود.

در اولين جلسه «عابس شاكرى » - كه از شيعيان بود - خطابه پرشورى ايراد كرد و ضمن آن به مسلم بن عقيل گفت:

«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى دهم، چون نمى دانم در دلهايشان چيست. سوگند به خدا كه من نظر وآمادگى خودم را به تو بازگو مى كنم.به خدا سوگند! اگر بخوانيد، اجابتتان مى كنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگيد، و باشمشيرم در پيش روى شما با دشمن آن قدر پيكار خواهم كرد، تا به ديدار خدا برسم و در اين كار، چشم اميدم فقط به پاداشخداوند است....»

شرايط انتخاب پيش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى طلبيد.

«حبيب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

«جانا سخن از زبان ما مى گويى؟ رحمت خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با كوتاهترين سخن بيان كردى ... [آنگاه گفت:] بهخداى يكتا سوگند! هم بر همين راى و عقيده ام كه او بيان كرد.» (15)

آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى آمدند و با مسلم بن عقيل براى يارى حسين(ع) بيعتمى كردند.

حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترين كسانى بودند كه بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حكومتى، براىمسلم بن عقيل از مردم بيعت مى گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى كرده بودند كه بنا بود به رهبرى امام حسين(ع) انجامگيرد.

ابن زياد، حاكم جديد كوفه وقتى به اين شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، كار بيعت مخفيانه تر شد و شرايط سخت ترى پيشآمد، ولى حبيب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اينكه اوضاع، دگرگون شدوقيام زودرس مسلم پيش آمد و مردم ازاطراف مسلم پراكنده شدند. در اين شرايط بود كه قبيله و عشيره حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهانكردند، تا از گزند خون آشامان ابن زياد درامان بمانند (16) ; زيرا ابن زياد چهره هاى مؤثر درنهضت كوفه را شناسايى، دستگير وزندانى يا اعدام مى كرد (17) .  يک فراز ديگر

در يکي از مقاتل ب