جلادان است ، هم الهام بخش رهپويان حق و حماسه سازان در راه ايمان .
حجر، به ديدار خدا شتافت و بار سنگين جهاد تا مرز شهادت را به سر منزل رساند؛اما ننگى جاودان بر معاويه باقى ماند.
پس از شهادت او، عده اى از چاپلوسان دربار معاويه ، به او تبريك گفتند كه يكى از سرسخت ترين دشمنانش در كوفه از ميان رفت ؛اما در همان مجلس ، سخن از صلابت و پايدارى حجر بود و لحظات قبل از شهادتش را بازگو مى كردند.
معاويه لب به سخن گشود و گفت : اگر من در ميان يارانم چند نفر همچون حجر داشتم ، دامنه حكومت امويان را تا همه جاى دنيا مى گستراندم ؛ولى ... حيف و هيهات ! كجا من امثال حجر را دارم ؟ كسانى كه در راه باورهايشان با تمام صلابت ، فداكارى مى كنند. و پس از درنگى آميخته به غصه و حسرت گفت : روز من باحجر، بسى طولانى خواهد بود!(49) (اشاره اى بود به دادگاه عدل الهى در قيامت ).
زياد در كوفه پس از شهادت حجر، دستور داد خانه اش را ويران كردند. مختار هم كه در كوفه قيام كرد، كسانى را در پى محمدبن اشعث (از عوامل تحويل دهنده حجر به زياد) فرستاد.
او گريخته بود. به دستور مختار خانه اش را ويران كردند و با خشت و گل آن خانه حجر بن عدى را كه زياد خراب كرده بود، بازسازى كردند. (50)
شهادت حجر، بر مردم كوفه تاءثير بسيار گذاشت . از كوفيان نقل شده است كه : نخستين ذلتى كه بر ما وارد شد، شهادت حجر، دعوت زياد به برائت از على عليه السلام و شهادت امام حسين عليه السلام بود. (51)
پس از آن فاجعه ، هر كس آن را مى شنيد متاءثر مى شد. حتى وابستگان به دربار اموى نيز گاهى نمى توانستند حسرت و ناراحتى خود را مخفى كنند. عايشه نيز در اين مورد به معاويه انتقاد كرد و حجر را ستود.
معاويه پاسخ قانع كننده اى براى معترضان نداشت . گاهى استناد به گزارش ‍ زياد از كوفه مى كرد كه حجر را ياغى و فتنه انگيز معرفى كرده بود.
وقتى معاويه به سفر حج رفت ، به مدينه آمد. مى خواست به ديدار عايشه رود. عايشه اجازه نمى داد و اعتراضش يكى بر كشته شدن محمدبن ابى بكر بود، يكى هم بر شهادت حجر، كه هر دو به دست معاويه انجام گرفته بود. معاويه آنقدر عذر خواهى كرد تا عايشه راضى شد. عايشه براى معاويه اين حديث پيامبر را خواند كه فرموده بود: در مرج العذراء گروهى كشته مى شود كه خداوند و آسمانيان به نفع آنان خشمگين مى شوند.(52)
كوفيان ، پيوسته شهادت او را بزرگ مى دانستند و از حوادث تلخ مى شوند.
وقتى خبر به كوفه رسيد، جمعى از بزرگان كوفه در مدينه خدمت امام حسين عليه السلام رسيدند و گزارش دادند. شهادت وى بر امام حسين عليه السلام نيز بسيار تلخ و گران بود. آن گروه مدتى در مدينه بودند و با سيد الشهدا عليه السلام رفت و آمد مى كردند. مروان بن حكم كه آن روز والى مدينه بود، به معاويه خبر داد. معاويه كه اين گونه فعاليت ها را بر خلاف پيمانى مى پنداشت كه با امام مجتبى عليه السلام بسته بود، نامه اى به امام حسين عليه السلام نوشت و اعتراض كرد.
حسين بن على عليه السلام در نامه اى بلند، پاسخ ياوه هاى معاويه را نوشت . از جمله در آن نامه آمده بود:
آيا تو قاتل حجر و ياران پارسا و عابد او نبودى ؟ آنان كه با بدعت ها سر ناسازگارى داشتند و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و تو آنان را از روى ستم و تجاوز كشتى ، پس از آن كه به آنان امان داده بودى و اين از روى گستاخى بر خدا و سبك شمردن عهد و پيمان بود.... (53)
در سالى كه معاويه پس از قتل حجر به مكه آمده بود، حسين بن على عليه السلام را ملاقات كرد. به امام حسين عليه السلام گفت : آيا خبر دار شدى كه با حجر و يارانش و پيروان او و شيعيان پدرت چه كرديم ؟
امام پرسيد: چه كرديد؟
معاويه از روى طعنه و استهزا گفت : آنان را كشتيم ، كفن كرديم و بر آنان نماز خوانديم و به خاك سپرديم .
حسين بن على عليه السلام خنده اى كرد و فرمود:
اى معاويه ! آنان روز قيامت با تو به دشمنى بر مى خيزند.
ولى ... ما اگر پيروان تو را مى كشتيم ، نه كفن مى كرديم ، نه بر آنان نماز مى خوانديم و نه به خاك مى سپرديم (54) (يعنى آنان را مسلمان نمى دانيم !).
مى گويند معاويه بعدها از كشتن حجر و يارانش پشيمان شد؛ ولى ... اين پشيمانى سودى نداشت . همواره آن فاجعه را ياد مى كرد و كشتن حجر، همچون كابوسى گريبانگير او بود و تا دم مرگ ، رهايش نمى كرد.
معاويه و زياد، گرفتار عذاب درون و نفرت مردم و مرگى ذليلانه شدند.
ولى شهيدان خطه مرج العذراء، به جاودانگى پيوستند و نامشان سر لوحه دفتر عشق و ديباچه شرف و آزادگى شد.
اينك ، كدام مرد رشيدى است .
تا رشته رسالت او را در دست ، عاشقانه بگيرد؟
اينك ... كدام مرد؟روز يازدهم محرم‏

بر اساس نظر مورّخان ، پسر سعد عصر عاشورا سر مقدس حضرت اباعبداللَّهعليه السلام و جوانان و ياران شهيدش را از بدن جدا کرد و به وسيله خولي اصبحي و شمر و ديگران در دو نوبت به کوفه فرستاد و خود و جمعي از لشکريانش آن شب را در کربلا ماند و روز ديگر نزديک ظهر پس از دفن کشتگان خود، کودکان و خواهران امامعليه السلام و زنان بازمانده ديگر را برداشت و به سمت کوفه حرکت کرد. کيفيت حرکت دادن آن بانوان محترم و سوارکردن آنان بر شتران بي‏جهاز و محمل‏هاي بي‏روپوش و بي‏فرش و طرز رفتار سنگدلانه و تندخويانه مردمي که همه چيز حتي شرف و انسانيت خود را دربرابر چند سکه پول سياه و يا وعده‏هاي توخالي پسر زياد ازدست داده بودند، با آن کودکان بي‏گناه و معصوم و... قابل توصيف و شرح نيست. نه نويسنده نيروي نوشتن آن را دارد و نه خواننده تاب خواندنش را، بخصوص که آنها را در هنگام رفتن، از کنار کشتگان عزيز خود عبوردادند، ديگر خدا مي‏داند چه روزي بر آنها گذشت و چه حالي داشتند و چه صحنه دلخراشي پديد آمد... که بازهم در تاريخ آمده است که دوست و دشمن به‏حال آنان گريستند. شاعر مي‏گويد: چو بر مقتل رسيدند آن اسيران‏ به‏هم پيوست نيسان و حزيران(35) يکي مويه کنان گشتي به‏فرزند يکي شد موکنان بر سوک دلبند يکي از خون به‏صورت غازه مي‏کرد يکي داغ علي را تازه مي‏کرد به سوک گلرخان سرو قامت‏ به پا گرديد غوغاي قيامت‏ نظرافکند چون دخت پيمبر به‏جان خلد نار دوزخي زد ز نيرنگ سپهر نيل صورت‏ سيه شد روزگار آل عصمت‏ تو را طاقت نباشد از شنيدن‏ شنيدن کي بود مانند ديدن‏ در کتاب کامل‏الزيارت از امام سجادعليه السلام روايت شده است که در حديثي به مردي به‏نام زائده فرمود: در آن‏حال که ما را از کنار کشتگان عبور دادند، من به اجسادي که روي زمين افتاده و کسي آنها را به خاک نسپرده بود چشم دوخته بودم و مشاهده آن منظره سخت بر من ناگوار آمد و سينه‏ام را درهم فشرد و اضطراب و نگرانيم از ديدن آن اجساد شديد شد و چيزي نمانده بود که جان از تنم بيرون برود! عمه‏ام زينب کبرا دختر عليعليه السلام که حال مرا ديد گفت: مالِي اَراکَ تَجُوُد بِنَفْسِکَ يا بَقِيَّةَ جَدّي وَ اَبي وَ اِخْوَتي‏؟ ؛ [اي بازمانده جد و پدر و برادرم! تو را چه شده که مي‏بينم جان خود را به کف گرفته و مي‏خواهي قالب تهي کني؟] در پاسخ گفتم: