دا صلي الله عليه و آله را به امام باقر عليه السلام رساند، امام باقر عليه السلام به جابر فرمود: وصيت خود را آماده كن؛ زيرا تو در مسير حركت به سوي خدايي! قطرات اشك از چشمان جابر سرازير شد و به امام باقر عليه السلام عرض كرد: آقاي من، اين خبر را قبل از شما رسول خدا صلي الله عليه و آله به من داد و فرمود:

«چند روز پس از ديدار با محمد بن علي(امام باقر عليه السلام ) از دنيا مي روي.»

امام باقر عليه السلام فرمود: «اي جابر، سوگند به خدا، خداوند علم گذشته و حال و آينده تا روز قيامت را به من عنايت فرموده است.»

جابر وصيت كرد؛ آماده سفر شد.(17) و سر انجام در 73 يا 74 يا 78 قمري در 94 سالگي در مدينه از دنيا رفت.(18)

طبق بعضي از روايات، امام صادق عليه السلام فرمود:

جابر، آخرين نفر از اصحاب بود كه باقي مانده بود.(19)

ابان بن عثمان، كه در آن وقت حاكم مدينه بود، بر جنازه جابر نماز خواند. او به فرزندان جابر پيام فرستاده بود وقتي پدر تان از دنيا رفت، او را به خاك نسپاريد تا من بر جنازه اش نماز بخوانم.(20) زيرا حاكمان نماز خواندن بر جنازه بزرگان را امتياز و افتخار مي دانستند.

گرچه جابر بن عبداللّه انصاري، در ميدان نبرد با دشمن به شهادت نرسيد، ولي با شمشير قلم و بيان و در مسير مبارزه پيوسته با دشمنان بود. او با افشاگريهايش بيني دشمنان كينه توز را به خاك ماليد و از حريم مقدس امامان معصوم عليه السلام دفاع كرد.

بي ترديد، جابر از مصداقهاي روشن اين سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله به شمار مي رود:

«اِذا كانَ يَومُ الّقِيامَةِ يُوزَنُ مِدادَ الْعُلَماء مَعَ دِماءِ الشُّهَداءِ فَيُرَجَّحُ مِدادَ الْعُلَماءِ عَلي دِماءِ الشُّهَداءِ»

هنگامي كه روز قيامت مي شود، مركّب قلم دانشمندان را با خون شهيدان مي سنجند؛ پس مركّب قلم دانشمندان بر خون شهيدان برتري مي يابد.1- بحار الانوار، ج 18، ص 31.
2- الغدير، ج 7، ص 264.
3- اعيان الشيعه، ج 4، ص ؟
4- اختيار معرفة الرّجال، ج 1، ص 207.
5- اختصاص، شيخ مفيد، ص 223.
6- كشف الغمّه، ج 2، ص 328.
7- رجال كشي، ص 40ـ44.
8-
9- تهذيب الاحكام، ج 9، ص 309، حديث 1106.
10- اعيان الشيعه، ج 15، ص 141.
11- سوره قصص، آيه 85، (امام باقر(ع) فرمود: اي زراره، جابر كسي است كه تأويل اين آيه «اِنّ َالَّذي فَرَضَ عَلَيكَ ...» را مي داند.)
12- اختيار معرفة الرجال، ج 1، ص 325.
13- اين سخن حاكي است كه جابر در اين وقت، علاوه بر ضعف پيري، نابينا هم بوده است.
14- «عطيّه» فرزند «سعد بن جناده» و كنيه اش «ابوالحسن» است. وي از تابعان و از بزرگان محدثان اماميه است. و در متون اسلامي احاديث بسيار از وي نقل نقل شده است. وقتي او به دنيا آمد، از حضرت علي(ع) خواسته شد برايش نامي انتخاب كند. حضرت فرمود: «هذا عطيّةُ اللّه» اين فرزند از عطاي خداست. از اين رو اورا عطيه مي خواندند. از توفيقات عطيّه رابطه علمي و معنوي او با جابر است.
15- نفس المهموم، ص 322؛ منتهي الآمال، ج 1، ص 321.
16- زندگي پرافتخار جابر، ص 205.
17- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 197.
18- الغدير، ج 1، ص 21.
19- اصول كافي، ج 1، ص 469.
20- اعيان الشيعه، ج 15، ص 147.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:777.txt">درباره کتاب</a><a class="text" href="w:text:778.txt">سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند</a><a class="text" href="w:text:779.txt"> غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى</a><a class="text" href="w:text:780.txt">كوفه آبستن حادثه است</a><a class="text" href="w:text:781.txt">خوشا به حال تو، خوشا به حال چشمهاى تو</a><a class="text" href="w:text:782.txt">اينجا كجاست كه حسين عليه السلام دستور توقف داده است ؟!</a><a class="text" href="w:text:783.txt">عمر سعد در ميان سران لشكرش چشم مى گرداند</a><a class="text" href="w:text:784.txt">شب بر زمين و زمان سايه انداخته است</a><a class="text" href="w:text:785.txt">جان در قفس تن حبيب ، بى تابى مى كند</a><a class="text" href="w:text:786.txt">درود بر تو اى فرزند رسول الله !</a><a class="text" href="w:text:787.txt">در پاى جنازه ات تا صبح مى نشينم</a></body></html>نام کتاب : از ديار حبيب

نویسنده : سيد مهدى شجاعى

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتنسكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

سكوت كوچه را طنين گامهاى دو اسب ، در هم مى شكند.
دو سايه ، دو اسب ، دو سوار از دو سوى كوچه به هم نزديك مى شوند.
از آسمان ، حرارت مى بارد و از زمين آتش مى رويد. سايه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع تر مى كنند و در آغوش كاهگلى ديوارها فروتر مى روند.
در كمركش كوچه ، عده اى در پناه سايه بانى خود را يله كرده اند، دستارها از سر گرفته اند، آرنجها از پشت بر زمين تكيه داده اند تا رسيدن اولين نسيم خنك غروب ، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.
سايه هاى دو اسب ، متين و سنگين و با وقار به هم نزديكتر مى شوند.
نه تنها دو سوار، كه انگار دو اسب نيز همديگر را خوب مى شناسند .
آن مرد كه چهره اى گلگون دارد و دو گيسوى كم و بيش سپيد، چهره اش را قابى جو گندمى گرفته است ، دهانه اسب را مى كشد و او را به كنار كوچه مى كشاند.
آن سوار ديگر كه پيشانى بلند، شكمى برآمده و چهره اى مليح دارد، اسبش ‍ را به سمت سوار ديگر مى كشاند تا آنجا كه چهار گوش دو اسب به موازات هم قرار مى گيرد و نفس دو اسب در هم مى پيچد .
نشستگان در زير سايه بان ، مبهوت ، نظاره گر اين دو سوارند كه چه مى خواهند بكنند.
پيش از آنكه پيرمرد، لب به سخن باز كند، آن ديگرى در سلام پيشى مى گيرد :
سلام اى حبيب مظاهر! در چه حالى پيرمرد؟
تبسمى شيرين بر لبهاى پيرمرد مى نشيند:
سلام ميثم ! كجا اين وقت روز؟
حبيب ، اسبش را قدمى به پيش مى راند تا زانو به زانوى سوار ديگر، و بعد دستش را از سر مهر بر شانه ميثم مى گذارد و بى مقدمه مى گويد:
من مردى را مى شناسم با پيشانى بلند و سرى كم مو كه شكمى برآمده دارد و در بازار دارلرزق خربزه مى فروشد...
ميثم به خنده مى گويد:
خب ؟ خب ؟
حبيب ادامه مى دهد:
آرى اين مرد بدين خاطر كه دوستدار پيامبر و على است ، سرش در كوچه هاى همين كوفه بر دار مى رود و شكمش در بالاى دار، دريده مى شود... خب ؟ باز هم بگويم ؟
سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا، حيرت مى كنند، آرنجها را از زمين مى كنند و سرها را بلند مى كنند و نزديك مى گردانند تا عكس العمل حيرت و وحشت را در چهره ميثم ببينند، اما ميثم ، آرام لبخند مى زند و دست حبيب را بر شانه خويش مى فشارد و مى گويد:
بگذار من بگويم .
چروك تعجب بر پيشانى حبيب مى نشيند:
تو بگويى ؟
آرى ، من نيز پيرمردى گلگون چهره را مى شناسم ، با گيسوانى بلند و آويخته بر دو سوى شانه كه به يارى فرزند پيامبر از كوفه بيرون مى زند، سر از بدنش جدا مى شود و سر بى پيكر، در كوچه پس كوچه هاى كوفه ، مى گردد.
انگار چشم و چهره حبيب از شادى و لبخند، لبريز مى شود. دو سوار دستها و شانه هاى هم را مى فشارند و بى هيچ كلام ديگر وداع مى كنند.
طنين گامهاى دو اسب ، بر ذهن و دل سايه نشينان چنگ مى زند .يكى براى خلاص از اينهمه حيرت ، مى گويد:
دروغ است ، چه كسى مى تواند آينده را به اين روشنى ببيند.
ديگرى نيز شانه از زير بار وحشت خ