الى مى كند و سعى مى كند بى خيال بگويد :
من كه دروغگوتر از اين دو در عمرم نديده ام ؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر
هرم حيرت و وحشت قدرى فروكش مى كند اما صداى پاى اسبى ديگر بر ذهن كوچه خراش مى اندازد.
سايه اسب ، نزديك و نزديكتر مى شود.
سوار، رشيد هجرى است :
حبيب را نديديد؟ يا ميثم را؟
ديديم ، هردو را ديديم ، آمدند،در اينجا ايستادند، قدرى دروغ بافتند و رفتند.
مگر چه گفتند؟
يكى از سايه نشينان بر سكوى انكار تكيه مى زند و از ابتدا تا انتهاى ماجرا را نقل مى كند.
رشيد؛ آرام و بى خيال ، اسب را، هى مى كند اما پيش از رفتن ، نگاهش را بر روى سايه نشينان مى گرداند و مى گويد:
خدا رحمت كند ميثم را، يادش رفت بگويد:
به آنكه سر حبيب بن مظاهر را مى آورد، صد درهم جايزه افزونتر مى دهند. غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

غلغله اى است در خانه سليمان بن صرد خزاعى
پيرمردان و ريش سپيدان ، در صدر دو اتاق تو در تو نشسته اند و باقى ، بعضى ايستاده و بعضى نشسته ؛ تمام فضاى خانه را اشغال كرده اند.
عده اى كه ديرتر آمده اند، در پشت در خانه سليمان ايستاده اند و از شدت ازدحام مجال داخل شدن نمى يابند.
سليمان ، سخت از اتلاف وقت مى ترسد. رو مى كند به حبيب و مى گويد: حبيب ! شروع كنيد.
حبيب دستى به ريشهاى سپيدش مى كشد و جا به جا مى شود، اما شروع نمى كند:
من چرا سليمان ؟ شما هستيد، رفاعه هست ، مسيب هست . اصلا خود شما شروع كن سليمان ! حرف روشن است .
سليمان از جا برمى خيزد و غلغله فرو مى نشيند. همه به هم خبر مى دهند كه سليمان ايستاده است براى سخن گفتن . سكوت بر سر جمع سايه مى اندازد و سليمان آغاز مى كند:
معاويه مرده و كار را به يزيد سپرده است .
اين فرزند نيز - كه همچنان كه پدر - شايسته خلافت نيست . و حسين عليه السلام بر يزيد شوريده و به سمت مكه خروج كرده است .او اكنون نيازمند يارى شماست . شما كه شيعه او هستيد؛ شما كه شيعه پدر او بوده ايد. پس ‍ اگر مى دانيد كه اهل يارى و مجاهدتيد، برايش نامه بنويسيد و اعلام بيعت كنيد. والسلام .
سليمان مى نشيند و حرفى كه در گلوى حبيب ، گره خورده است ، او را از جا بلند مى كند:
اگر مى ترسيد از ادامه راه ، اگر رفيق نيمه راه مى شويد، اگر بيم ماندن داريد، اگر احتمال سستى مى دهيد، پا پيش نگذاريد. همين .
ترديد چند تن در زير دست و پاى تاءييد عموم گم مى شود و همه يكصدا فرياد مى زنند:
ما بيعت مى كنيم .
نامه مى نويسيم .
مى كشيم و كشته مى شويم .
جان و مالمان فداى حسين .
سليمان ، كاغذ و قلمى را كه از پيش آماده كرده است ، مى آورد. در كنار حبيب مى نشيند. كاغذ را روى زانو مى گذارد و شروع مى كند به نوشتن . تا ريش سپيدان ، با مشاورت ، نامه را به پايان ببرند. همچنان نجوا و زمزمه و گاهى شعار و فرياد، در تاءييد و تسريع دعوت از امام ، ادامه مى يابد.
سليمان بر مى خيزد براى خواندن نامه و تا سكوت بر همه جاى خانه حاكم نمى شود شروع نمى كند. حرف را همه بايد تمام و كمال بشنوند تا بتوانند زير آن را امضاء كنند:
بسم الله الرحمن الرحيم
به : حسين بن على عليه السلام
از: سليمان بن صرد، مسيب بن نجبه ، رفاعة بن شداد، حبيب بن مظاهر، و جمعى از شيعيان ساكن كوفه .
سلام بر شما! خداى لاشريك را به خاطر وجود نعمت بى بديل شما شكر مى كنيم .
و اما بعد: حمد و سپاس مخصوص خدايى است كه دشمن خونخوار و كينه توز شما، معاويه را به هلاكت رساند. معاويه اى كه به ناحق بر اين امت حكم مى راند. خوبان را مى كشت و تبهكاران و جنايت پيشه گان را باقى مى گذاشت و بيت المال را ميان گمراهان و آلودگان تقسيم مى كرد.
لعنت خدا بر او بسان لعنت قوم ثمود. به ما خبر رسيده كه معاويه ملعون ، يزيد بى لياقت را بى هيچ قاعده و قانونى جانشين خود قرار داده است .
اما
ما را هرگز امامى جز شما نبوده است . پس بياييد اى امام و ولى و مرشد و امير ما تا خدا اين امت متفرق را به حضور شما وحدت ببخشد و دلهايمان به حقيقت حضور شما روشنى گيرد. در كوفه ، نعمان بن بشير حكومت مى كند. او در قصر حكومتى هم تنهاست . هيچكس در نماز جمعه و جماعت و عيد و او حاضر نمى شود. اگر دعوت ما را اجابت كنيد و راهى كوفه شويد، ما او را اخراج و روانه شام مى كنيم .
بپذيريد دعوت و بيعت ما را. سلام و رحمت و بركت خداوند بر شما اى فرزند رسول الله !
خواندن نامه كه به اتمام مى رسد، فرياد و غوغاى تاءييد و تحسين ، در گوش ‍ خانه مى پيچد و ذهن خانه را آشفته مى كند. سليمان در ميان جمعيت راه مى افتد و تا از تك تك افراد تاءييد نمى گيرد، نامشان را ثبت نمى كند.
نامه را چه كسى به امام مى رساند؟
چند نفرى داوطلب مى شوند و از ميان آنها عبدالله همدانى و يك نفر ديگر به تاءييد همگان مى رسند. نامه را برمى دارند، اسب را زين مى كنند و هماندم راهى مكه مى شوند. خطبه آتشين زينب‏

سخنراني تاريخي و خطبه آتشين و انقلابي زينب عليها  السلام در کتابهاي چند تن از مورخان و اهل حديث مانند طبرسي و صاحب کتاب طراز المذهب و سيد در لهوف آمده است که ما در اينجا ابتدا متن آن‏را از روي کتاب احتجاج طبرسي نقل و سپس ترجمه مي‏کنيم: شخصي به‏نام حذام (41) روايت کرده مي‏گويد: هنگامي که حضرت علي بن‏الحسينعليه السلام را به همراه زنان از کربلا به‏کوفه آوردند، زنان کوفي (با ديدن آنها) بشدّت مي‏گريستند و گريبان‏ها چاک مي زدند و مردان نيز با آنها گريه مي‏کردند. زين‏العابدينعليه السلام که در آن زمان بيمار بود ، با صداي فرمود: اِنَّ هؤُلاءِ يَبْکُونَ فَمَنْ قَتَلَنا غَيْرُهُمْ ؟! [اينان برما مي‏گريند پس چه کسي جز اينها ما را کشت؟]

در اين‏وقت زينب دختر علي بن‏ابي طالبعليه السلام با اشاره مردم را ساکت کرد. راوي ادامه مي‏دهد: به خدا سوگند تا به آن‏روز زني به اين حيا و عفت و به آن سخنوري و بيان نديده بودم، چنان که گويا زبان اميرالمؤمنان عليعليه السلام سخن مي‏راند... زينب در آغاز به مردم اشاره کرد تا ساکت شوند، با همان اشاره ، نفس‏ها در سينه‏ها حبس شد و زنگ شتران از صدا افتاد، آنگاه زينب سخنراني خودرا آغاز کرد و چنين گفت: اَلحَمْدُللَّهِ‏ِ وَ الصَّلاةُ عَلي اَبي مُحَمَّد وَ آلِهِ الطّيبينَ الاَخْيارِ، اَمّا بَعْدُ يا اَهْلَ الکُوفَةِ! يا اَهْلَ الخَتْلِ وَ الغَدْرِ وَ الخَذْلِ والمکر! أَلا فَلارَقَأَتِ الدَّمْعَةُ وَ لاهَدأتِ الزَّفْرَةُ، اِنَّما مَثَلُکُمْ کَمَثَلِ الَّتي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ اَيْمانَکُم دَخَلاً بَيْنَکُمْ، هَلْ فيکُمْ اِلّا الصَلَفُ وَ العَجْبُ وَ الشَنَفُ وَ الکِذْبُ وَ مَلَقُ الِا ماءِ وَ غَمْزُ الاَعْداءِ، اَو کَمَرْعيً عَلي‏ دِمْنَةٍ اَوْ کَفِضَّةٍ عَلي‏ مَلْحُوَدة، أَلا بِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَکُمْ اَنْفُسُکُمْ أَن سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْکُم وَ فِي العَذابِ أَنْتُمْ خالِدُونَ. اَتَبْکُون أَخِي؟! أَجَلْ وَ اللَّهِ فَابْکُوا فَاِنَّکُمْ واللَّهِ أَحْرِياءُ بِالب