کاءِ، فَابْکُوا کَثيراً وَ اضْحَکُوا قَليلاً، فَقَدْ أُبْلِيْتُم بِعارِها وَ مُنيتُم بِشَنارِها، وَ لَنْ تَرْحَضُوها اَبَداً وَ اَنّي‏ تَرْحَضُونَ؟ قُتِلَ سَليلُ خاتَمِ النُبَوَّة وَ مَعْدِنِ الرِسالَةِ وَ سَيِّدُ شَباَبِ اَهْلِ الجَنَّةِ، وَ مَلاذُ حِزْبِکُم وَ مَعاذُ حِزْبِکُم وَ مَقرُّ سِلْمِکُم، وَ آسي کَلْمِکُم وَ مَفْزَعُ نازِلَتِکُم، وَ المَرْجِعُ اِلَيْهِ عِنْدَ مُقاتِلَتِکُم، وَ مَدْرإِ حُجَجِکُم وَ مَنارُ مَحَجَّتِکُمْ، بَلْ ساءَ ما قَدَّمْتُم لِاَ نْفُسِکُم وَ ساءَ ما تَزِروُن‏ لِيَوْمِ بَعْثِکم. فَتَعْساً تَعْساً! وَ نَکْساً نَکْساً!، لَقَد خابَ السَّعْيُ، وَ تَبَّتِ الاَيْدي، وَ خَسِرَتِ الصَّفْقَة، وَ بُؤْتُم بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ، وَ ضُرِبَتْ عَلَيْکُمُ الذِّلَةُ وَ المَسْکَنَةُ. اَتَدْرُون وَ يلَکُم أَيَّ کَبِدٍ لِمُحَمَّدٍ صَلّي اللَّه عَلَيهِ وَ آله فَرَثْتُم؟! وَ اَيَّ عَهْدٍ لَهُ نَکَثْتُم؟! وَ أَيَّ کَريمَة لَهُ اَبْرَزْتُم؟! وَ اَيَّ حُرْمَةٍ لَهُ هَتَکْتُم؟! وَ اَيَّ دَمٍ لَهُ سَفَکْتُم؟! لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً اِدّاً تَکَادُ السَّماواتُ يَتَفطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الاَرْضُ وَ تَخِرُّ الجِبالُ هَدّاً! لَقَدْ جِئْتُم بِها شَوْهاء صَلْعاء عَنْقاءَ سَوداءَ فَقْماءَ خَرْقاءَ الاَرْضِ وَ مِلْ‏ءِ السَّماءِ. أَفعَجِبْتُمْ أَنْ تَمْطُرَ السَّماءُ دَماً وَ لَعَذابُ الآخِرَة أَخْزي‏ وَ هُمْ لا يُنْصَروُنَ، فَلا يَسَتَخِفَّنَکُمُ المَهْلُ فَاِنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لا يَخْفِرُهُ البِدارُ وَ لا يُخْشي‏ عَلَيهِ فَوْتُ الثّارِ، کَلاّ اِنَّ رَبَّکَ لَنا وَ لَکُم لَبِالمِرْصادِ [سپاس و ستايش خاص خداست و درود بر پدرم محمد و برخاندان پاک و برگزيده‏اش باد. و سپس: اي مردم کوفه! اي مردمان دغل پيشه و فريبکار و بي‏حميت و حيله‏گر! آيا مي‏گرييد؟ اشکتان خشک نشود، و ناله‏هاتان پايان نپذيرد! براستي که حکايت شما حکايت زني است که رشته خود را پس از اينکه محکم بافته بود (پنبه مي‏کرد و) باز مي کرد، شما سوگندهاتان را دستاويز فساد قرار داده‏ايد! شما چه داريد جز لاف زدن و فريب دادن و دشمني و دروغ! و همچون کنيزان چاپلوس و دشمنان سخن چين! يا همانند سبزه و گياهي که برفراز سرگين رويد و يا همچون نقره‏اي که روي قبر را بدان اندود کرده باشند (که ظاهري زيبا و فريبنده و باطني بد بو و گنديده دارد.(42)) براستي که بد توشه‏اي براي خود پيش فرستاديد که خشم خدا برشماست و درعذاب جاويدان هستيد! آيا مي‏گرييد؟ آري بگرييد که به‏خدا سوگند شايسته گريستن هستيد، بسيار هم بگرييد و اندک بخنديد که ننگ آن گريبانگير شماشد، و وبال آن شما را در برگرفت و هرگز لکه اين ننگ را از دامان خود نتوانيد شست! و چگونه پاک خواهيد کرد ننگ کشتن فرزند خاتم پيمبران و معدن رسالت و آقاي جوانان بهشت را!همانکه در جنگ سنگر شما و پناه حزب و دسته شما بود! و در هنگام صلح سبب آرامش دلتان و مرهم زخمتان، و در جنگ‏ها مرجع شما و بيانگر دليل‏هاي روشن و چراغ هدايت شما بود! براستي که چقدر بداست آنچه را براي خود از پيش فرستاديد و چه بد است بارگناهي را که براي روز جزا بر دوش خود نهاديد! نابودي و سرنگوني بر شما! کوششتان به نوميدي انجاميد، و دستهاتان بريده شد و سوداگري شما زيان داد! و به خشم خدا بازگشتيد و خواري و بيچارگي را براي خود مسلم و قطعي کرديد! واي برشما! (هيچ مي‏دانيد) چه جگري از رسول خدا پاره کرديد؟ و چه پيمان محکمي را شکستيد؟ و چه پردگياني را از او از پرده بيرون افکنديد؟ و چه حرمتي را از او هتک کرديد؟ و چه خوني از او ريختيد؟ کار بسيار بزرگ و شگفتي انجام داديد که نزديک است آسمانها از هول اين‏کار از هم بشکافد و زمين متلاشي شود و کوهها از هم بپاشند! مصيبتي بس دشوار و بزرگ و بد و کج و پيچيده و شوم که راه چاره در آن بسته، و در عظمت به اندازه آسمان و زمين است،(43) آيا تعجب مي‏کنيد اگر آسمان خون ببارد! و براستي که عذاب آخرت خوار کننده‏تر خواهد بود و ياري نخواهيد شد! و اين مهلت و تأخير در کيفر الهي شما را خيره نکند که خداي عزوجل در انتقام عجله نمي‏کند و ترسي از فوت و از دست رفتن انتقام خون ندارد! و حتماً پروردگار در کمينگاه شماست!] سپس اشعار زير را خواند: ماذا تَقُولُونَ اِذْ قالَ النَّبِيُّ لَکُم‏ ماذا صَنَعْتُم وَ اَنْتُم آخِرُ الاُمَمِ(44) بِاَهْلِ‏بَيْتِي وَ اَوْلادِي وَ تَکْرِمَتي‏ مِنْهُمْ اُساري‏ وَ مِنْهُم ضُرِّجُوا بِدَمِ(45) ماکانَ ذاکَ جَزائي اِذْنَصَحْتُ لَکُمْ‏ اَنْ تَخْلِفُوني بِسُوءٍ في ذَوي رَحِمِ(46) اِنّي لَاَخْشي عَلَيْکُم أَنْ يَحِلَّ بِکُم‏ مِثْلُ العَذابِ الَّذي اَودي‏ عَلي‏ اِرَمِ(47) راوي مي‏افزايد: زينب ديگر چيزي نگفت و روي خود را از آنها گردانيد. امّا مردم با شنيدن اين سخنان ملامت‏انگيز ، حيرت‏زده و مبهوت مي‏گريستند و دستهاي خود را از حسرت و اندوه به‏دندان مي‏گزيدند. متوّجه پيرمردي در کنارم شدم و او را ديدم که مي‏گريست و ريشش از اشک ، تر شده و دستش را به‏سوي آسمان بلند کرده بود و مي‏گفت: پدر و مادرم فداي اينها، که سالخوردگانشان بهترين سالخوردگان و زنانشان بهترين زنان و جوانانشان بهترين جوانان است! نسل اينها نسلي بزرگوار و داراي فضيلتي عظيم و بزرگ هستند. و سپس اين شعر را نيز خواند: کُهُولُکُم خَيْرُ الکُهُولِ وَ نَسلُکُم‏ اِذا عُدَّ نَسْلٌ لايَبوُرُ وَ لايُخْزي(48) در اين هنگام حضرت علي بن‏الحسينعليه السلام متوجه‏ زينب عليها  السلام شد و فرمود: يا عَمَّةُ! اسْکُتي فَفِي الباقي عَنِ الماضِي اِعْتِبارٌ، وَ اَنْتِ بِحَمْدِاللَّهِ عالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَة، فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة... [عمه جان! آرام و خاموش باش که باقيماندگان بايد از گذشتگان پند گيرند و تو بحمداللَّه ناخوانده دانايي و نياموخته خردمند هستي...] كوفه آبستن حادثه است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

كوفه آبستن حادثه است . رفت و آمدها، ديد و باز ديدها و حرف و سخنها به سان اولين بادهايى است كه ظهور حتمى طوفان را وعده مى دهد.
بازار كوفه مركز ثقل اين بيقرارى و نا آرامى است . صداى جانفرساى آهنگريها، لحظه اى قطع نمى شود؛ چه آنها كه از حكومت ، سفارش شمشير و خود و نيزه پذيرفته اند و چه آنها كه براى مردم ، سلاح مى سازند.
حبيب ، آرام و با احتياط از كنار آهنگريها مى گذرد و بغضى سخت گلويش را مى فشارد؛ اين همه سلاح ، اين همه تجهيزات ، براى جنگ با كى ؟ براى جنگ با چند نفر؟
حبيب ، چهره تك تك آهنگرها را كه در كوره مى دمند يا پتك بر آهن گداخته مى كوبند، از نظر مى گذراند، و با خود مى انديشد:
كاش دلهاى شما به اين سختى نبود؛ كاش لااقل همانند آهن بود؛ اگر نه در كوره عشق ، لااقل در كوره اين حوادث غريب ، گداخته مى شد و شكل تازه مى گرفت ؛ كاش دلهاى شما از سنگ ن