 و بر زنى كه گذاشتى ، گذشتم ، هر جا درنگ كردى ، ايستادم . هر جا شتاب گرفتى ، شتاب گرفتم ، هر جا كه بر فراز رفتى ، بالا گرفتم و هر جا كه بر شيب آمدى ، فرو افتادم ، هر جا كه بر فراز رفتى ، بالا گرفتم و هر جا كه بر شيب آمدى ، فرو افتادم . به درون قصر شدى ، بر آستانه آن ايستادم و وقتى در آمدى تو را، نه ، پدر خويش را پى گرفتم .
ناگهان در كمر كش كوچه اى ايستادى و روى برگردانى و گفتى :
پسر! از جان من چه مى خواهى ؟! چرا دست از سر من برنمى دارى ؟ چرا پاى از تعقيب من نمى كشى ؟
مى خواستم بگويم كه از تو جانت را مى خواهم اما نگفتم ، كه من كودكى بودم و تو سفاكى .
گفتم كه :
هيچ ، چيزى نمى خواهم .
و مى ترسيدم كه از نگاه پدر، محرومم كنى .
گفتى :
نه چيزى هست . هر جا كه من رفتم ، تو مرا تعقيب كرده اى ، بگو چه مى خواهى .
چند نفر در پناه سايه بانى خود را يله كرده بودند و به ما مى نگريستند، من از حضور آنان جرات يافتم و هر چه در دل داشتم ، بيرون ريختم :
اى مرد! اين جگر من است كه بر اسب خويش آويخته اى . اين سر پدر من است كه زين و زينب اسب تو شده است . اين اميد خاندان من است كه تو به دست باد سپرده اى ، من فرزند اين سرم و اين سر، سر قبيله اى است ، قبله اى است ...
و بعض گلوى كودكى ام را فشرد و كلام را بريد.
سايه نشينان كناره ديوار چون مار گزيده از جا جهيدند و مبهوت و حيرت زده پيش آمدند، من خيال كردم كه به يارى من مى آيند، پرسيدند:
تو فرزند كيستى ؟ اين سر از آن كيست ؟
اميد آكنده گفتم :
من فرزند حبيب بن مظاهرم و اين سر از آن اوست و اين مرد، قاتل او
همه با هم گفتند:
عجب !
و بعد به جاى خويش بازگشتند.
و من متحير گفتم :
همين ؟ عجب ! يكى شان گفت :
چندى پيش ما در زير همين سايه بان نشسته بوديم كه پدرت و ميثم تمار هر كدام از يك سوى كوچه وارد شدند، چون به هم رسيدند، حرفهايى غريب به هم گفتند و رفتند ما همه از در انكار در آمديم و بر آن دو خنديديم و اكنون ، آن دو پيشگويى واقع شده است . ميثم به پدرت مى گفت كه سر تو را به خاطر دفاع از پيامبر و اهل بيتش از تن جدا مى كنند و در كوچه هاى كوفه مى گرانند، اكنون اين همان سر است و همان سر.
آن حرفها اسباب تسكين من شد و من به تو گفتم :
بده ، سر پدرم را بده تا لااقل دفنش كنيم . .
و تو ابا كردى ، امتناع ورزيدى و شايد اگر ابا نمى كردى ، اكنون جنازه نمى شدى ، به اين زودى راهى جهنم نمى شدى .
گفتى :
نمى دهم ، مى خواهم اين سر را براى امير ببرم و پاداش ‍ بگيرم .
گفتم :
خداوند خود پاداش جنايتت را خواهد داد، بده سر پدرم را . و گريه امانم را بريد.
و تو كه غريق درياى اشك ديدى ، فرصت را غنيمت شمردى و گريختى ، غافل كه هيچ گريزى از چنگال عقوبت خدا نيست . و من در تمام اين چند سال ، در انتظار اين لحظه بودم .
غذا مى خوردم كه براى كشتن تو قوت بگيرم ، آب مى خوردم كه زنده بمانم و زندگى را از تو بگيرم . نفس مى كشيدم تا نفس كشيدن تو را از يادت ببرم .
بدان اميد سلاح بر مى داشتم كه روزى آن را بر بدن تو بنشانم ، بدان اميد مرد مى شدم كه روزى مردانگى را به تو نشان دهم ، تيراندازى ام تمرين تير اندازى بر تو بود و شمشير زدنم كلاس اين روز امتحان .
هر شب با خيال كشتن تو به خواب مى رفتم و هر صبح به انگيزه انتقام از تو بر مى خاستم . روز و ماه و سال را از آن عزيز مى داشتم كه مرا به زمان قتل تو نزديك مى كردند. هر بار كه دست به دعا بر مى داشتم ، از خدا مى خواستم كه دستهايم در حنابندان خون تو شركت بجويد.
به روشنى حفظ بودم كه تو كى از خواب بر مى خيزى ، كى از خانه بيرون مى زنى ، در كجا مى ايستى ، در كجا مى نشينى ، با كه گفتگو مى كنى ، چه وقت به خانه باز مى گردى و كى به خفتن گاه ، مى روى . و حتى مى دانستم كه تو در روزهاى مبارك رمضان در كجا آب مى خورى و چه وقت براى خوردن غذا به خانه مى خزى . وقتى مصعب بن زبير حكومت يافت و جنگ با جميرا آغاز شد، گفتند كه تو نيز عازم ميدان نبردى و من خود شاهد فراهم كردن ساز و برگت و مهيا شدنت بودم .
با خودم گفتم : جنگ در ميدان شيرين تر است تا در كوچه و خيابان و من ... هم كه اكنون به مرز مردانگى رسيده ام . پس معطل چه باشم ؟!
پيش از اين بر من تكليف نبود، من عشق داشتم به اهل بيت اما هنوز به برداشتن شمشير، مكلف نبودم . اكنون مكلفم ، مثل نماز خواندن ، مثل روزه گرفتن و كشتن تو يعنى عبادت محض . به اينجا آمدم تا در اردوگاه جنگ تو را كشته باشم ، تا لاف دليرى ات را هم با خودت در خاك كرده باشم .
بمير! تو اولين كس از قاتلان اهل بيت رسول نيستى كه به درك مى روى ، آخرينشان هم نخواهى بود.
شمشير من تازه دارد جان مى گيرد.
اين شمشير تا نيل به رضايت سجاد، به غلاف بر نخواهد گشت .
والحمدلله رب العالمين
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:789.txt">درباره کتاب</a><a class="folder" href="w:html:790.xml">امام سجاد (ع)</a><a class="folder" href="w:html:798.xml">امام باقر (ع )</a><a class="folder" href="w:html:803.xml">حضرت زینب (س)</a><a class="folder" href="w:html:808.xml">جانبازان و ساير اسيران</a><a class="text" href="w:text:812.txt">فهرست منابع</a><a class="folder" href="w:html:813.xml">پاورقی</a></body></html>نام کتاب : اسيران و جانبازان کربلا

نویسنده : محمد مظفرى و سعيد جمشيدى

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتندر مجلس پسر زياد

کسي که با کتابهاي تاريخ و مقاتل سروکار داشته باشد مي‏داند که پسر زياد حداکثر رذالت و بي‏شرمي را نسبت به خاندان پيغمبر انجام داد، و بدون ترديد اگر سروکار اين خاندان مظلوم و پاک، با هر کافر و بي‏دين و بيگانه‏اي افتاده بود به اين اندازه نسبت به آنها رذالت و ستم روا نمي‏داشت. از وضع جشن پيروزي ابن زياد ترتيب داد و ستم‏ها و اعمال ننگين وي در آن مجلس در مقابل ديدگان حضار و زنان و کودکان و خواهران امامعليه السلام چيزها نوشته‏اند و دربرابر آن، همگي شهامت و شجاعت و قوت قلب دختر اميرالمؤمنينعليه السلام را دربرابر آن سفّاک تاريخ ستوده و داستانها نقل کرده‏اند. کيفيت ورود زينب عليها  السلام و وضع لباس و جامه او را در آن مجلس به‏گونه‏اي رقّتبار و غم‏انگيز نوشته‏اند، شيخ مفيد ره در ارشاد مي‏نويسد: دَخَلَتْ زَيْنَبُ عَلَي ابنِ‏زِيادٍ وَ عليها  اَرْذَلُ ثِيابِها وَ هِيَ مُتَنَکِّرَةٌ [هنگامي که زينب به مجلس پسر زياد در آمد پست‏ترين جامه را پوشيده بود و به‏طور ناشناس وارد شد.] و در منتخب طريحي است‏که: وَ کانَتْ تَتَخَفَّي بَيْنَ النِّساءِ وَ هِيَ تَسْتُرُوَجْهَهابِکُمِّها لِاَنَّ قِناعَها اُخِذَ مِنْه . [خود را در ميان زنان مخفي مي‏کرد و صورت خود را با آستين مي‏پوشانيد چون مقنعه‏اش را از او گرفته و ربوده بودند.] در تاريخ طبري و ابن‏اثير آمده است که زينب عليها  السلام در گوشه‏اي نشست و زنان و دختران دور او را گرفتند. به هر صورت پسر زياد متوجه وي شد و پرسيد: اين زن کيست؟ کسي پاسخ او را نداد. براي بار دوّم و سوّم سؤال کرد. و در اين هنگام يکي ازکنيزان پاسخ داد: هذِهِ زَيْنَبُ بِنْتُ فاطِمَة بِنْتِ رَسُولِ اللَّه صَلّي اللَّه عَ