لَيهِ وَآلِه [ اين زن زينب دختر فاطمه دختر رسول‏خداصلي الله عليه وآله است.] پسر زياد که سرمست جنايات و پيروزي خود بود ، همين‏که آن بانوي معظمه را شناخت درصدد برآمد تا پيروزي خود را به‏رخ دختر بزرگوار عليعليه السلام بکشد و درضمن از اين مجلس و مکالمه با زينب يک استفاده تبليغاتي هم به‏نفع حکومت خونخوار و رسواي يزيد بکند، ولي فکر نمي‏کرد طرف مکالمه و سخنش ، شيرزن تاريخ و بانوي بزرگي است که با منطق محکم و نيرومند خود سبب رسوايي يزيد وهمه ستمگران و فاسقان روزگار خواهد شد و با پاسخ‏هاي دندانشکن ، ياوه‏هاي او را درهم خواهد کوبيد. پسر زياد با کمال بي‏شرمي دهان باز کرد و گفت: اَلْحَمْدُ للَّهِ‏ِ الَّذي فَضَحَکُم وَ قَتَلَکُم وَ اَکْذَبَ اُحْدُوثَتَکُم . [ سپاس خداي را که شما را رسوا کرد و کشت و کذب افسانه شما را نشان داد.] بيچاره مي‏کوشد نشان دهد هرکس در راه مبارزه با باطل کشته شد و به‏شهادت رسيد رسوا شده و دروغش نمودار گشته است؟ اما زينب عليها  السلام براي خنثي کردن تمام نقشه‏هاي عوام‏فريبانه و آشکار کردن حقيقت ، بي‏درنگ در جواب او فرمود: اَلْحَمدُللَّهِ الَّذي اَکْرَمَنا بِنَبِيِّهِ مُحَمَّد وَ طَهَّرنَا مِنَ الرِّجْسِ تَطْهيراً، واِنَّما يَفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ يَکذِبُ الفاجِرُ، وَ هُوَ غَيْرُنا وَ الحَمْدُللَّهِ [ ستايش خداي را سزاست که ما را به‏وسيله پيغمبرش گرامي داشته و از پليدي به خوبي پاکمان گردانيد است، آن کسي که رسوا گردد بي‏شک و ترديد فاسق‏است و آن‏کس که دروغ مي‏گويد فاجر وتبهکار است، چنين کسي ما نيستيم و ديگران هستند والحمدللَّه.] پسر زياد - که انتظار نداشت و يا باور نمي‏کرد - با چنين زن دانشمند و با شهامتي روبه رو شود جهت سخن را تغيير داد و گفت: کَيْفَ رَأَيتِ صُنْعَ اللَّهِ بِأَخيکِ وَ اَهْلِ بَيْتِکِ؟ [ رفتار خدا را با برادر و خاندانت چگونه ديدي؟] بانوي قهرمان با بياني که حکايت از کمال ايمان و تسليم او در پيشگاه با عظمت حق‏تعالي مي‏کرد با لحني افتخارآميز و تکاندهنده و کوبنده جواب داد: ما رَأَيتُ اِلاّ جَميلاً هؤُلاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْقَتْلَ فَبرَزُوا اِلي‏ مَضاجِعِهِمْ وَ سَيَجْمَعُ اللَّهُ بَيْنَکَ وَ بَيْنَهُم فَتُحاجُّ وَ تُخاصَم فَانْظُر لِمَنْ يَکُونَ الفَلْجُ يَوْمَئِذٍ هَبَلَتْکَ اُمُّکَ يابنَ مَرْجانَة ! [ من جز نيکي نديدم. اينان مردماني بودند که خداوند کشته شدن (و شهادت در راه حق) را براي آنها مقدّر فرموده بود و آنان نيز (با کمال افتخار) به آرامگاه خود شتافتند... ولي بدان که بزودي خداي (با عظمت) ميان تو و ايشان جمع خواهد کرد و تو را مورد بازخواست و احتجاج قرار خواهد داد. پس نگران باش که در آن روز پيروزمند چه کسي خواهد بود (تو يا آنها)؟ اي پسر مرجانه! مادر به عزايت بنشيند!] دختر قهرمان عليعليه السلام با اين چند جمله کوتاه هم از حريم خداي تعالي دفاع کرد و هم از نهضت مقدس برادر و خاندان بزرگوارش و ضمناً او را از کيفر سختي که در انتظارش بود بيم داد و در پايان نيز صولت و قدرت او را با کمال شجاعت درهم شکست، و راه را براي اعتراض ديگران گشود و روي‏هم رفته ، درسي هم‏به مادران و خواهران ديگري که در طول تاريخ اسلام عزيزان و برادران خود را در راه اعتلا و سربلندي اسلام از دست مي‏دهند داد که چگونه با ستمگران مغرور و خودسري که با کشتن مردان بزرگوار اسلام خود را پيروز به حساب مي‏آورند روبه‏رو شوند و منطقشان را درهم بکوبند. باري همين چند جمله کوتاه به‏اندازه‏اي کوبنده و دندانشکن بود که مورّخان مي‏نويسند پسرزياد چنان خشمگين شد که درصدد قتل زينب برآمد و عمروبن حريث يکي از سرکردگان لشکرش که در آنجاحاضر بود و در چهره پسرزياد اين فکر را خواند براي آرام ساختن و جلوگيري او از چنين کاري گفت: اي امير! او زني بيش نيست و زنان‏را به گفتارشان مؤاخذه نکنند. بدين ترتيب بهانه‏اي براي صرف‏نظر کردن پسر زياد از اين فکر به او ياد داد، اماابن زياد بازهم براي خالي کردن عقده حقارت خود و خاموش کردن زبان گوياي دختر اميرمؤمنانعليه السلام ساکت نشد و اين‏بار ، ديگر از خدا و دين سخن به ميان نياورد و حربه عوامفريبي و قلب حقايق را کنار گذارد و انگيزه واقعي خود را از اين جنايت هولناک به زبان آورد و گفت: دلم از کشته شدن برادر و نافرمانان خاندانت شفا يافت (خنک شد) زينب هم فرمود: لَقَدْ قَتَلْتَ کَهْلي، وَ قَطَعْتَ فَرْعي، وَ اجْتَثَثْتَ اَصْلي، فَاِنْ يَشْفِکَ هذا فَقَدْ اِشْتَفَيتَ [ تو که سرور مرا کشتي و خاندان مرا برانداختي و ريشه مرا برکندي، اگر شفاي دل تو در اين است که شفايافتي.]

پسر زياد براي پرده‏پوشي کردن رسوايي خود با يک جمله به اين گفت وگوي پرمخاطره که براي او بسيار گران تمام شده بود پايان داد و گفت: اين زن سجع و قافيه نيکو مي‏آورد و سخن به سجع و قافيه مي‏گويد، پدرش هم سجع‏گوي و شاعر بود! زينب در پاسخش فرمود: يابْنَ زِيادٍ! مالِلْمَرأَةِ وَ السَجاعَةِ؟ اِنَّ لي عَنِ السَجاعَةِ لَشُغْلاً وَ لکِنْ صَدْري نَفَثَ بِما قُلْتُ [ اي پسر زياد! زن رابا سجع‏گويي چه کار؟ مرا بدان دلبستگي نيست و آنچه شنيدي سوز سينه‏ام بود که برزبان آمد!] * * * در اينجا ديگر پسر زياد مصلحت نديد با زينب سخن بگويد و بيش ازاين خود را در انظار حاضران رسوا و شرمنده سازد از اين‏رو متوجه حضرت علي‏بن الحسينعليه السلام که او را به‏صورت اسيران وارد مجلس کرده بودند و با آن حضرت به گفت و گو پرداخت و با همان شيوه نخست دوباره نام خدا را بر زبان جاري ساخت و چون نام آن‏حضرت را پرسيد و بدو گفتند نامش عليّ بن‏الحسين است، پرسيد: مگر خدا عليّ‏بن‏الحسين را در کربلا نکشت؟ امامعليه السلام پاسخ داد: قَد کانَ لي اَخٌ يُسَمّي عَلِيّاً قَتَلَهُ النّاسُ ! [من برادر ديگري داشتم که نامش علي بود و مردم او را کشتند!]

پسر زياد که دوباره با منطق کوبنده ديگري روبه‏رو شد و اينجا نيز تيرش به سنگ خورد با تندي و خشم گفت: نه ، خدا او را کشت! و امامعليه السلام در پاسخش اين آيه را قرائت فرمود و پاسخش را از زبان قرآن داد تا راه سخن را بر او ببندد: (اَللَّهُ يَتَوَفّي الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها)! [خدا جانها را در وقت فرا رسيدن مرگشان مي‏گيرد!] يعني هنگام مرگ برادر من نرسيده بود که خدا جانش را بگيرد، بلکه اين لشکريان تو بودند که او را به قتل رساندند. پسر زياد که با شنيدن اين آيه قرآني و پاسخ دندانشکن آن‏حضرت ديگر مجال سخن از دستش گرفته‏شده بود و راهي براي عوام‏فريبي او نمانده بود دست و پاي خود را گم کرد و سخت خشمگين شد و با پرخاش به‏آن حضرت گفت: تو اين جرأت را داري که پاسخ مرا بدهي، و هنوز اين دل را داري که گفتار مرا ردّ کني؟! و به‏دنبال آن دستور قتل امامعليه السلام را صادر کرد و گفت: او را ببريد و گردنش را بزنيد! <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:791.txt">مع