 روى زانـو گـذاشـتـه لحظه اى به خواب رفته بود. زينب (س ) با شنيدن صداى لشكر خود را به برادر رسانيد و خطاب به او گفت : اى برادر آيا صداى لشكريان را مى شنوى كه نزديك شده اند؟ امام (ع ) سرش را بلند كرد و فرمود: خواهرم اكنون پيامبر (ص ) را در خـواب ديـدم و به من فرمود: تو به همين زودى به سوى ما خواهى آمد، زينب به صورتش زد و گـفـت : اى واى بر من ، امام (ع ) فرمود: واى بر تو نيست اى خواهر، خداوند رحمتش را نصيب تو گرداند!
2 ـ 2 ـ گفت و گو با امام حسين (ع ) در شب عاشورا
امـام سـجـّاد (ع ) مـى فـرمـايـد: شـبـى كه در پگاه آن پدرم كشته شد، نشسته بودم . عمّه ام زينب پـرسـتـاريـم مـى كـرد، پدرم در خيمه خود از يارانش جدا و گوشه اى را اختيار كرده بود؛ حُوىّ (غلام ابى ذر) در كنار او و مشغول درست كردن شمشير بوده شنيدم كه اشعار زير را پدرم زمزمه مى كرد:
يا دَهْرُاُفٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ
كَمْ لَكَ بِالاِشْراقِ وَ الْاءَصيلِ
مِنْ صاحِبٍ اءَوْطالِبٍ قَتيلِ
وَالدّهر لا يَقْنَعُ بِالبَديل
وَ إ نّما الاَمَرُ إ لى الجَليل
وَ كلَّ حي سالِكِ سَبيلى (246)
اى روزگار! اُف بر اين دوستى تو، چه بامدادان و شامگاهانى بر تو گذشته است كه ياران و طـالبـان حـق و حـقيقت به خون خويش ‍ غلطيده اند، و به جايگزين هم قناعت نكرده اى ، و مسلّما همه امـور مـخـلوقـات در دسـت بـا كـفـايت خداوند مى باشد و هر صاحب حياتى به ناچار راه مرا بايد برگزيند.
دو يـا سـه بـار امـام (ع ) آن را تـكـرار كـرد مـن مـقـصـود آن حضرت را فهميدم ، بغض گلويم را گـرفـتـه بـود امّا خوددارى كردم و خاموش شدم ، فهميدم كه بلا و اندوه به ما روى آورده است . عـمـّه ام زيـنـب آنچه را من شنيدم شنيد ولى او چون زن بود طاقت نياورد و عنان از كف داد، در حالى كه لباسش به زمين كشيده مى شد، خدمت امام (ع ) رسيد و فرياد برآورد و گفت : واى بر من ، اى كـاش مـرگ زنـدگـى ام را نابود مى كرد، امروز مادرم فاطمه ، پدرم على و برادرم حسن (ع ) از دنيا رفتند. اى جانشين گذشتگان و فريادرس باقى ماندگان !
حـسـيـن (ع ) نگاهى به خواهرش كرد و فرمود: اى خواهر مبادا شيطان عنان از كف بگيرد. در حالى كـه چـشـمـان امـام (ع ) پـر از اشـك شـده بـود خـطـاب بـه زيـنـب كـرد و فـرمـود: لَوْ تـَرِكـَ الْقَطا(247) لَنامَ. اگر آن پرنده را وا مى گذاشتند در لانه خويش مى خوابيد. (كنايه از ايـن كـه چـاره اى جز مرگ نيست ) زينب گفت : واى بر من ، آيا تو به ناچارى خود را به مرگ سـپـردى (و تـن به مرگ دادى ) اين بيشتر دل مرا آزرده مى كند و بر من سخت است ، سپس مشت به صـورت خـود كـوبـيـد و دسـت بـه گـريـبان برد پيراهن خويش را پاره كرد و بيهوش بر زمين افـتـاد، حـسـيـن (ع ) بـرخـاسـت آب بـه روى خـواهـر پـاشـيـد و بـه او فـرمود: آرام باش خواهر، پـرهـيـزگـارى پـيـشـه كـن و بـه آن شـكـيبايى كه خدا نصيب تو كرد بردبارى كن و بدان كه اهـل زمـيـن مـى مـيـرنـد و اهـل آسـمـان بـجـاى نـمـانـند و همانا هر چيزى هلاك گردد جز خداوندى كه آفـريـدگـان را به قدرت خويش ‍ آفريد و مردمان را بر مى انگيزد، دوباره باز مى گرداند و اوست خداى يگانه و يكتاى بى همتا.
سپس امام (ع ) چنين فرمود: جدّ، پدر، مادر و برادرم همگى از من بهتر بودند و از دنيا رفتند، من و هر مسلمانى بايد از رسول خدا (ص ) پيروى كنيم . خواهرش را به اين سخنان دلدارى داد و به او فرمود: خواهرجان تو را سوگند مى دهم و بايد به اين سوگند پايبند باشى : اين كه چون من كشته شدم گريبان پاره مكنى ، روى خود مخراشى ، ((واى و هلاكت )) براى خود مخواهى (يعنى چنانچه رسم زنان عرب است واويل و واثبو را مگو.) امام سجّاد (ع ) مى فرمايد: سپس پدرم زينب (س ) را آورد در كنارم نشانيد.(248)
3 ـ 2 ـ زينب وصىّ امام حسين (ع )
امام حسين (ع ) به خاطر حفظ جان امام زين العابدين (ع ) حضرت زينب را به عنوان وصىّ خويش ‍ انتخاب كرد.(249)
4 ـ 2 ـ كنار امام حسين (ع ) هنگام شهادت على اكبر (ع )
حـضـرت زيـنـب در روز عـاشـورا لحـظـه اى از امـام (ع ) غـافـل نـبود با آن كه مسئوليت زنان و كودكان و پرستارى امام سجاد (ع ) را هم به عهده داشت . هنگامى كه حضرت على اكبر به شهادت رسيد امام حسين (ع ) خود را به بالينش رسانيد، پس از آن زيـنـب هـم از خـيـمـه بـيرون آمد و فرياد و ناله سر داد: ((اى حبيبم ! اى فرزند برادرم )) تا ايـنـكـه خـود را روى كـشـتـه عـلى اكـبـر انـداخـت امـام حـسـيـن (ع ) زيـر بغل خواهرش را گرفت و به سوى خيمه زنان برگردانيد.(250)
5 ـ 2 ـ جلوگيرى از ميدان رفتن عبداللّه بن حسن (ع )
زمانى كه عبداللّه بن حسن (ع ) از جمع زنان خارج شده و روانه ميدان گرديد تا آن كه به كنار امـام حـسـيـن (ع ) آمد، زينب (س ) خودش را به عبداللّه رسانيد تا او را نگهدارد. حسين (ع ) هم به زيـنـب فـرمـود: خـواهرم او را نگهدار ولى آن كودك شديدا امتناع كرد و گفت : به خدا سوگند از عمويم جدا نمى شوم .(251)
6 ـ 2 ـ گريه زينب و زنان در روز عاشورا
روز عـاشـورا امـام حـسـيـن (ع ) خـطـبـه خـوانـد، خـودش را مـعـرّفـى كـرد و فـرمـود: چـراخـون مرا حـلال مـى شـماريد؟ گفتند: همه اين چيزها را مى دانيم ولى دست از تو بر نمى داريم تا اين كه تو را بكشيم ؛ هنگامى كه دختران آن حضرت و هم چنين زينب اين سخنان را شنيدند گريه و زارى كردند و بر صورت خويش مى زدند تا اين كه صداى شان بلند شد.(252)
7 ـ 2 ـ تحويل دادن كودك شيرخوار به امام حسين (ع )
هنگامى كه صداى استغاثه امام (ع ) بلند شد كه :
هـَلْ مـِنْ ذابٍّ يـَذُبُّ عـَنْ حـَرَمِ رَسـُولِاللّه ؟ هـَلْ مـِنْ مـُوَحِّدٍ يـَخـافُ اللّهَ فينا؟ هَلْ مِنْ مُغيثٍ يَرْجُو اللّه بِاءغاثَتِنا؟ هَلْ مِنْ مُعينٍ يَرْجُواما عِنْدَاللّهِ فى اءِغاثَتِنا؟
آيـا كـسـى هـسـت كـه از حـرم رسـول خـدا (ص ) دفاع كند؟ آيا خداپرستى بين شما وجود دارد تا دربـاره ظـلمـى كـه بر ما رفته است از خدا بترسد؟ آيا دادرسى هست كه به فريادرسى ما به خدا دل بسته باشد؟ آيا ياورى هست كه در يارى نمودن ما به خدا اميدوار باشد؟
فرياد و ناله زنان حرم بلند شد، حضرت خودش را جلوى خيمه رساند، به زينب فرمود: كودك خـردسـالم را بـيـاوريد تا با او وداع كنم ، پس آن كودك را به روى دست گرفت ، خواست او را بـبـوسـد حـرمـلة بـن كـاهـل تـيـرى پـرتاب كرد كه به گلوى آن كودك اصابت كرد و او را به شهادت رسانيد؛ حضرت به زينب فرمود: او را بگير.(253)
8 ـ 2 ـ شهادت فرزندان حضرت زينب
قـهـرمـان كـربـلا زينب كبرى (س ) علاوه بر فداكارى ها و ايثارگرى ها دو تن ازفرزندانش را نيز فداى راه برادرش امام حسين (ع ) كرد و در روز عاشورا فرزندان آن بانوى بزرگوار به نام هاى محمد و عون به شهادت رسيدند.(254)
9 ـ 2 ـ سخن زينب با عمر سعد و لشكريانش در روز عاشورا
مرحوم شيخ مفيد رحمة اللّه عليه چنين نقل مى كند كه : چون روز عاشوراحضرت زينب (س ) نگاهش بـه امـام حـسـيـن (ع ) افـتـاد كـه در مـحاصره و هجوم دشمنان قرار گرفته ، تمام بدنش را تير بـاران كـرده انـد. كـنـار خيمه آمد و فرياد برآو