د: واى بر تو اى عمر سعد، آيا حسين كشته مى شود و تو تماشا مى كنى ؟ او جواب زينب را نداد. دوباره زينب (س ) فرياد زد: آيا در ميان شما مـسـلمـان پـيدا نمى شود باز هم كسى جواب زينب را نداد.(255) در برخى از منابع چنين آمـد: در حـالى كـه اشـكـهـاى عـمـر سـعـد بـر دو گونه و محاسنش روان بود روى خود را از زينب برگردانيد.(256)
حضرت زينب (س ) در هنگام محاصره شدن امام توسّط لشكريان يزيد اشعار زير را سرود:
مِلْءُ الْقِفارِ عَلْى ابْنِ فاطِمَةِ
جُنْدٌ وَ مِلْءُ قُلُوبِهِمْ ذُحُلَ
بِجَحافِلٍ بِالَّطفِّ اَوُّلُها
وَاَخيرُها بِالشّامِ مُتَّصِلُ(257)
بيابان بر ضدّ فرزند فاطمه از لشكر پر و دلهايشان مملو از انتقام است !
لشكر انبوهى كه يك سرش در كربلا و سر ديگرش در شام مى باشد.
10 ـ 2 ـ وداع امـام (ع ) و درخـواسـت پـيـراهـن كـهـنـه از زيـنـب و سفارش به زينب درباره زنان و كودكان
در سـاعـت هـاى آخـر روز عاشورا هنگامى كه امام (ع ) تنها شد به طرف خيمه آمد و فرياد زد: يا زيـنـب ، امـّكـلثـوم ، يـا فـاطمه ، يا سكينه ، يا فلانه (كه همه را به اسم صدا زد) عليكنّ منى السـّلام سـپـس به خواهرش ‍ زينب سفارش زنها و كودكان را نمود. آنگاه فرمود: براى من پيراهن بـيـاور كـه آن را زيـر لبـاسـم قـرار دهم تا كسى رغبت نكند آن را از تنم بيرون بياورد؛ سپس زيـنـب بـراى او لبـاس تـنـگ آورده حـضـرت آن را دور انداخت و فرمود: اين لباس كسى است كه ذليـل و خـوار شـده باشد. آنگاه پيراهن كهنه آورده ، آن را پاره كرد و در زير لباسهايش قرار داد سـپـس تـقـاضـاى زيـر جـامـه كـرد و آن را هـم پـاره پـاره كـرد، پـوشـيـد و آمـاده جـنـگ شد.(258)
11 ـ 2 ـ فرياد زينب در روز عاشورا هنگام مشاهده صحنه دلخراش
روز عـاشـورا امـام حسين (ع ) بر اثر جراحات وارده از پاى در آمده بود، ديگر هيچ رمقى نداشت ، بـدنـش (از زيـادى تـير) مانند خارپشت شده بود. ((صالح بن وهب مزنى )) ملعون چنان نيزه بر پـهـلوى آن حضرت زد كه امام (ع ) از روى اسب به زمين افتاد و طرف راست صورت او روى خاك افتاد. سپس آن بزرگوار از زمين برخاست . حضرت زينب از خيمه بيرون دويد، فرياد زد: ((واى برادرم ! واى آقايم ! واى خانواده ام اى كاش آسمان بر زمين فرود مى آيد، و اى كاش كوه ها بر بيابانها مى پاشيد.(259)
مـرحـوم نـقدى از ابى مخنف چنين نقل مى كند كه : چون حسين (ع ) از روى زين به زمين افتاد اسب او بـه طـرف خـيـمه آمد، زينب (س ) همين كه صداى اسب را شنيد به سكينه رو كرد، و گفت : پدرت آب آورده ، سكينه بيرون رفت امّا اسب را ديد كه بى صاحب آمده ، فرياد برآورد كه : وا قتيلاه ، وا اءبـتـاه ، وا حـسـنـاه ، وا حسيناه ، وا غربتاه ، وا بعد سفراه ، وا كربتاه ))، ((واى كشته ام ، واى پـدرم ، واى حـسـنـم ، واى حـسـيـنـم ، واى غريبم ، واى از دورى سفر، واى از غم و اندوه .)) زنهاى ديگر حرم وقتى اين سخنان را شنيدند از خيمه بيرون آمدند همين كه نگاهشان به اسب افتاد دست ها را به صورت خودشان زدند و مى گفتند:
((وا محمّداه ، وا علياه ، وا حسناه ، وا حسيناه ، اليوم مات محمد المصطفى و علىّ المرتضى و فاطمة الزّهرا(ع )))(260)
((اى مـحـمـد! اى عـلى ! واى حـسـنـم ، واى حـسـيـنم ، امروز مانند روزى است كه محمد مصطفى و على مرتضى و فاطمه زهرا (س ) از دنيا رفتند.))
حـضـرت زيـنـب (س ) هـنـگامى كه اسب بى صاحب امام حسين (ع ) از ميدان برگشت به طرف خيمه اشعار زير را انشاء فرموده اند:
فَوَيْلَكَ يا مَيْمُونُ فَارْجِعْ بِسُرْعَةٍ
وَخَبِّرْ عَنِ السِّبْطِ الشَّريفِ هُدَى العُلا
وَ اَيْنَ تَرَكْتَ السِّبْطَ مَيْمُونُ قُلْ لَنا
وَ اَيْنَ الَّذى قَدْكانَ لِلْخَطْبِ حاملا
اَمَيْمُونُ تَغْدُوا بِالْحُسَيْنِ وَ مالَنا
كفيلٌ وَلِلْحِمْلِ الثَّقيلِ تَحَمَّلا
اَمَيْمُونُ ضَيَّعْتَ الْحُسَيْنَ وَ جِئْتَنا
تُحَمْحِمُ فى خَيماتِنا ثُمَّ تَصْهَلا
اَمَيْمُونُ اَسْقَيْتَ الْحُسَيْنَ حِمامَهُ
وَ بَيْنَ الْاءَعادى فى دِماءِ تَجَنْدَلا
اَمَيْمُونُ هَلاّ قَدْ فَدَيْتَ جَنابَهُ
وَلكِنْ قَضاءُ اللّهِ اَصْبَحَ مُنْزَلا
اَمَيْمُونُ اءَشْفَيْتَ الْعِدى مِنْ وَلِيِّنا
وَاَلْقَيْتَهُ بَيْنَ الْاَعادى مُجَنْدَلا
اَمَيْمُونُ فَارْجِعْ لاتُطيلُ خِطابَنا
فَما عُدْتَ ترجُوا وُدَّنا وَتُؤَمِلّا
يَتَّمْتُ ياذُلّى لِفَقْدِكَ يا اَخى
وَقَدْ عُدْتَ بِعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّا
اَخى مَنْ نَوى مِنْ بَعْدِ فَقِدْكَ يا اَخى
يُدافِعُ عَنّا مَنْ يَصُولُ مِنَ الْمَلا
اَخى من نراه حاميا و مناصرا
لقد هدّ هذا اليوم عزمى و عطلّا(261)
پـس واى بـر تـو اى مـيمون (262) با شتاب برگرد، و خبر بياور از سبط شريف كه مظهر هدايت و برترى است .
بگو براى ما كه كجا رهايش كردى ، كجا است آن كسى كه كارهاى بزرگ برعهده او بود.
اى مـيـمـون آيا حسين را بردى ، در حالى كه ما سرپرستى نداريم و چه كسى اين بار سنگين را حمل كند.
اى ميمون حسين (ع ) را از بين بردى ، و آمدى بانگ برآوردى و شهيد مى كشى .
اى ميمون مرگ را به حسين نوشاندى ، و او را در ميان دشمنان به خاك و خون افكندى .
اى ميمون چرا خود را فداى آن جناب نكردى ؟، امّا خواست همين بود كه شد.
اى ميمون دشمن ما را از سرپرست ما دلشاد كردى ، و او را بين دشمنان انداختى .
اى ميمون برگرد، سخن كوتاه كن . ديگر اميد و آرزوى دوستى ما را ندارى .
در فـراقـت ذليـل و خـوار شـدم اى بـرادرم ، و بـعـد از عـزّت و سـربـلنـدى دوبـاره ذليل گشتم .
برادرم چه كسى پس از تو از ما نگه دارى كند و هنگام هجوم دشمن چه كسى از ما حمايت كند.
بـرادرم ، چـه كـسـى حـامى و ياور ما باشد، بدرستى كه امروز عزم و اراده ام سست شد و از كار افتاد.
12 ـ 2 ـ سفارش امام (ع ) به زينب در هنگام آتش زدن خيمه ها
صـاحـب الاءيـقـاد از مـقـتل ابن العربى چنين نقل مى كند كه : امام حسين (ع ) هنگام وداع به خواهرش زينب (س ) سفارش كرد و فرمود: پس از اينكه خيمه ها را آتش زدند زنها را جمع كن . زينب (س ) هـم پـس از آتـش زدن خـيمه ها و پراكنده شدن كودكان به سراغ آنها رفت براى جمع آورى ، در هـمـيـن حـال مـتـوجّه شد دو تا از بچّه ها نيستند؛ براى پيدا كردن آنها به راه افتاد، ديد در جايى دسـت بـه گـردن هـم كرده ، روى زمين خوابيده اند، همين كه خواست آن دو كودك را حركت دهد متوجّه شـد كـه بـر اثـر تـشـنـگى جان سپرده اند. چون لشكر اين داستان را شنيدند از ابن سعد اجازه خـواسـتـنـد به اهل و عيال امام حسين (ع ) آب بدهند، زمانى كه آب را آوردند بچّه ها از نوشيدن آب خـوددارى كـردنـد و گـفتند: چگونه آب بنوشيم در حالى كه فرزندان پيامبر خدا با لب تشنه كشته شدند.(263)
13 ـ 2 ـ اجابت دعاى زينب
بـرخـى از مـورخـين از زينب (س ) چنين نقل كردند: هنگامى كه دستور دادندخيمه ها را غارت كنند من جـلوى خـيـمه ايستاده بودم ، مردى داخل خيمه شد كه چشمانى زاغ داشت آن چه كه در خيمه مربوط بـه ما بود گرفت . نگاهش به امام سجّاد (ع ) افتاد، ديد او روى فرشى از چرم و پوست افتاد در حـال