ر دردمندانتان و نشانه و راهـنـمـاى هـدايـت تـان را كـشـتيد. چه گناه زشتى مرتكب شديد! از رحمت خداوند دور و پيوسته ناكام باشيد!
كـوشـش هـايـتـان بيهوده و دست هايتان از درگاه خداوند كوتاه باد! شما غضب خداوند را بر خود خريديد و سرنوشت تان با خوارى و ذلّت رقم خورد.
واى بـر شـمـا! آيـا مـى دانـيـد چـه جـگـرى از مـحـمـد پاره كرديد و چه خونى از او ريختيد و چه دخـتـرانـى را سـوگـوار كـرديـد ((هـر آيـنه كارى زشت كرده ايد. نزديك است كه آسمان ها از آن گـشـوده شـود و زمـيـن بـشكافد و كوه ها فرو افتد و در هم ريزد))(277) [ننگ ] اين كار زشـت و احـمقانه شما زمين و آسمان را پر كرده است . آيا اگر از آسمان قطره اى باران به زمين نريزد در شگفت خواهيد شد؟ گرچه عذاب قيامت از اين نيز دردناكتر و رسوا كننده تر است ، پس تـا وقـت هـست بجنبيد، زيرا خداوند را چيزى به شتاب وا نمى دارد و هرگاه بخواهد، خوانخواهى مى كند، و پروردگارتان در كمين است .
راوى مى گويد: پس از آن زينب خاموش گرديد و مردم حيرت زده شدند و دست پشيمانى بردهان نهادند. پيرمردى را ديدم كه اشك از محاسنش جارى بود و اين شعر را مى خواند:
كُهؤ لُهُمْ خَيرُ الْكُهُولْ وَ نَسْلُهُمْ
اِذا عُدَّ نَسْلٌ لا يُخيبُ وَ لا يُخْزى (278)
2 ـ 2 ـ اشعار حضرت زينب (س ) در كوفه
حضرت زينب (س ) پس از خواندن خطبه اشعار زير را انشاء فرمودند:
ماذا تَقُولوُنَ اِذْ قالَ النَّبِىُّ لَكُمْ
ماذا صَنَعْتُمْ وَاَنْتُمْ آخِرُ الْاءُمَمِ
بِاءَهْلِ بَيْتى وَ اَوْلادى وَتَكِرْمَتى
مِنْهُمْ اُسارى وَ مِنْهُمْ ضُرِّجُوا بِدَم
ما كانَ ذاكَ جَزائى اِذْ نَصَحْتُ لَكُمْ
اَنْ تَخْلِفُونى بِسُوءِ فى ذَوى رَحيمٍ
اِنّى لَاءَخْشى عَلَيْكُمْ اءَنْ يَحِلَّ بِكُمْ
مِثْلُ الْعَذابِ الَّذى اَوْدى عَلى اِرَمٍ(279)
چه خواهيد گفت : هنگامى كه پيامبر (ص ) به شما گويد: شما كه آخرين امّت هستيد.
بـا خانواده و فرزندان و عزيزان من چه كرديد؟ برخى را اسير كرديد و برخى ديگر را آغشته به خون نموديد!
پاداش من كه نيكخواه شما بودم اين نبود كه با اهل بيت و خويشان من پس از من بدى كنيد.
من مى ترسم عذابى بر شما نازل شود مانند آن عذابى كه قوم ارم را هلاك كرد.
سپس امام زين العابدين به عمه اش زينب خطاب كرد و چنين فرمود:
يـا عـَمَّتـى اُسـْكـُتـى فـَفِى الْباقى مِنَ الْماضى اِعْتبار، وَ اَنْتِ بِحَمْدِ اللّهِ عالِمَةً غَيْرُ مُعَلَّمَةٌ، فَهِمَةٌ غَيْر مُفَهّمة ، اِنَّ الْبُكاءُ وَ الْحَنينَ لايَرِدا نِ مَنْ قَدْ اَبادَهُ الدَّهْر فَسَكَتَتْ.(280)
اى عمه خاموش باش باقى ماندگان بايد از گذشتگان عبرت گيرند، تو بحمداللّه ناخوانده دانـايـى و نـيـامـوخـتـه خـردمند. گريه و ناله رفتگان را باز نمى گرداند، آنگاه حضرت زينب ساكت شد.
3 ـ 2 ـ داستان مسلم جصّاص (گچ كار)
مـرحـوم مـجـلسـى از بـرخـى كـتـب مـعـتـبـره بـدون ذكـر سـنـد از مـسـلم جـصـاص چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: ابـن زيـاد مـرا بـراى تـعـمـيـر دارالامـاره كـوفـه خـواسـتـه بـود، مـن در آنـجـا مـشـغـول گـچ كـارى بـودم ناگهان صداى شيون از شهر كوفه شنيده شد، خدمت كارى كه از ما پـذيـرايـى مـى كـرد پـرسـيـدم چـه خـبـر اسـت كـه در كـوفـه جنجال به پا است ؟ گفت : سر يك خارجى را وارد كردند كه بريزيد شوريده بود. گفتم : اين شورشگر چه كسى است ؟ گفت : حسين بن على (ع ) صبر كردم تا آن خدمتكار رفت ، چنان مشت بر صورتم كوبيدم كه ترسيدم چشمم از كار بيفتد! دستانم را شستم ، از پشت قصر بيرون رفتم تـا ايـن كـه خـود را بـه مـيدان كوفه رساندم ، در آنجا ايستادم ، مردم در انتظار اسيران و سرها بودند كه نزديك چهل هودج بر چهل شتر بود، در ميان آنها زنان و فرزندان فاطمه بودند، امام چـهـارم (ع ) بـر شـتـر بـى جـهـاز سـوار بـود و خـون از پـاهـايـش فـوّاره مـى زد و بـا ايـن حال مى گريست و مى فرمود:... .
در اين ميان شيون برخاست ديدم سرها را آوردند، سر حسين (ع ) جلوى آنها بود و آن سر نورانى و مانند ماه بود، از همه مردم به پيامبر (ص ) شبيه تر بود، ريشش خضاب شده ، چهره اش چون قـرص مـاه تـابـنـده بـود، باد محاسنش را به چپ و راست مى برد. چشم زينب (س ) چون به سر بـرادر افـتـاد، پـيـشـانى به چوبه محمل زد و ما به چشم خود ديديم كه خون از زير روپوشش بيرون ريخت و با سوز دل به آن سر بريده خطاب كرد و گفت :
يا هِلالا لَمَّااسْتَتَمِّ كَمالا
غالَهُ خَسْفُهُ فَاءَبْدا غُرُوبا
ما تَوَهَمّْتُ يا شَقيقَ فُؤ ادى
كانَ هذا مُقَدَّرا مَكْتُوبا
يا اءَخى فاطِمَ الصَّغيرَةِ كَلِّمْها
فَقَدْ كادَ قَلْبُها اَنْ يَذُوبا
يا اءَخى قَلْبُكَ الشَّفيقُ عَلَيْنا
مالَهُ قَدْقَسى وَ صارَ صَليبا
يا اءَخى لَوْتَرى عَلِيّا لَدَى الْاءَسْرِ
مَعَ الْيُتْمِ لا يُطيقُ وُجُوبا
كُلَّما اَوْجَعُوهُ بِالضَّرْبِ نادا
كَ بِذُلٍّ يَغيضُ دَمْعا سَكُوبا
يا اءَخى ضَمِّهِ اِلَيْكَ وَ قرِّبْهُ
وَسَكِّنْ فُؤ ادَهُ الْمَرْعُوبا
ما اءَذَلَّ الْيَتيمِ حينَ يُنَادى
بِاءَبيهِ وَ لا يَراهُ مُجيبا.(281)
اى ماهى كه چون به سر حد كمال رسيد ناگهان خسوفش او را در ربود و غروب كرد؛
اى پاره دلم گمان نمى كردم سرنوشت ما اين گونه باشد؛
اى برادر با فاطمه خردسال سخن گوى ، زيرا نزديك است دلش آب شود؛
اى برادرم دل تو بر ما مهربان بود، چرا سخت شده است ؛
اى بـرادرم اى كـاش مـى ديـدى على (زين العابدين ) را كه هنگام اسيرى و بى پدرى توانايى نشست و برخاست نداشت ؛
هرگاه او را ضربتى مى زدند با ناتوانى تو را صدا مى زد و اشكش جارى بود؛
اى برادرم او را پيش طلب و در بگير و دل ترسانش را به آرامش بده ؛
چه ذلّت و خوارى است يتيمى را كه پدر خود را بخواند و جواب دهنده اى نبيند.(282)
4 ـ 2 ـ متنبّه شدن يكى از شيعيان كوفه توسّط حضرت زينب (س )
وى گـويـد: جـنـايـتـى را مـرتـكـب شـدم و خـطـايـى كـردم كـه اگـر خـدا مـرا نـبـخـشـد قطعااهل جهنّم هستم . اجمال مطلب اين كه از جريانات بى خبر بودم . صحنه هاى عجيب و غريبى را مـشـاهـده مى كردم ، از جمله اينكه ديدم زنى مشغول صحبت است ، از وى پرسيدم اين سرها مربوط به چه كسانى است ؟ اين اسيران كيانند؟ در اين موقع آن زن اسير فرياد برآورد: شما حيا نمى كنيد از خدا كه به ما نگاه مى كنيد!
من از نهيب او افتادم و غش كردم . وقتى به هوش آمدم آنها را ديدم كه داراى هيبت و عظمتى هستند. از بـانويى درباره وضعيت شان پرسيدم ؟ او سرش را به خاطر شرم و حيا پايين انداخت و گفت : من زينب دختر اميرالمؤ منين هستم و اين اسيران و دختران پيامبر (ص )، على (ع ) و فاطمه زهرا (س ) هـسـتـنـد. آن سـر نـورانـى كـه پـيـشاپيش سرهاى ديگر است سر برادرم حسين (ع ) است كه در كـربـلا او را كـشـتـند، هم چنين اولاد، برادر زاده ها و اصحاب او را هم به شهادت رساندند. اينها سـرهاى شان است ، آن جوانى كه سوار بر شتر است على بن الحسين زين العابدين است كه امام بعد از پدر خويش است ، آن مرد با شنيدن ا