ين سخنان سرش را به سنگ زد و شكست ، پيراهن خود را پـاره پـاره كـرد، صـورت خـود را خراشيد و گفت : اى خانم كور باشد آن چشمى كه با نظر خـيـانـت بـر شـمـا نـگـاه كـنـد. مـن مـحـبّ شـمـا هـسـتـم و بـر مـن سـخـت اسـت آنچه كه بر شما وارد شد.(283)
5 ـ 2 ـ هلاكت زن خبيثه اى در كوفه با دعاى زينب (س )
زنى در كوفه بود به نام امّ هجام . هنگامى كه سر مبارك امام حسين (ع ) را از كنارخانه اش عبور مى دادند، آن زن به سر مطهّر اهانت كرد! زينب (س ) به آن زن نفرين كرد كه خانه اش بر سر او ويـران شـود، بـه نـاگـه آن خـانـه فـرو ريـخـت و همه كسانى كه در آن خانه بودند نابود شدند. اين زن خبيثه از زنان خوارج بود.(284)
6 ـ 2 ـ دختر على (ع ) در كاخ ابن زياد و احتجاج با او
هنگامى كه سر امام حسين (ع ) را همراه با كودكان ، خواهران و زنان او نزد ابن زياد بردند، زينب كبرى (س ) بدترين پيراهن را به تن داشت ، در حالى كه كنيزانش به دور وى حلقه زده بودند بـه صـورت نـاشـنـاس ‍ وارد مجلس ابن زياد شد و نشست . عبيداللّه گفت : اين زن نشسته كيست ؟ جوابى نشنيد تا اين كه سه بار تكرار كرد عاقبت يكى از كنيزانش گفت : اين زينب دختر فاطمه اسـت .(285) در هـمـيـن لحـظه ابن زياد خطاب به زينب گفت : سپاس خداى را كه شما را رسـوا كـرد و دروغـهـاى شـمـا را آشكار نمود. حضرت زينب (س ) در پاسخ فرمود: حمد و سپاس خـداى را كـه مـا را بـه مـحـمـّد (ص ) گـرامـى داشـت و بـه كمال پاكى رسانيد، برخلاف گفته شما، فاسق رسوا مى شود، آدم بدكار دروغ مى گويد و او غـيـر از مـاسـت . آنگاه ابن زياد به زينب گفت : كار خدا را با خاندانت چگونه ديدى ؟ زينب كبرى (س ) فـرمـود: چـيـزى جـز خوبى و زيبايى نديدم ! اينان گروهى بودند كه خداوند شهادت را براى شان تقدير كرده بود، پس آنها به جايگاه ابدى خويش شتافته و جاى گرفته اند، به زودى خـداونـد بـيـن تو و ايشان داورى خواهد كرد تا تو را محاكمه كند، بنگر تا در آن محاكمه پيروزى از آن كه خواهد بود؟! اى پسر مرجانه .
در ايـنـجـا ابـن زيـاد بـه هـيـجـان و خـشـم آمـد تـصـمـيـم بـه قـتـل زيـنـب (س ) گـرفـت . عـمـروبـن حـريـث بـه ابن زياد گفت : اى امير او زن است و زن را به سـخـنـانـش مـلامـت نـكـنـنـد. ابن زياد به زينب گفت : خداوند قلب مرا به خاطر كشتن حسين تو كه سـركـشـى كـرد و نيز از سركشان خانواده است شفا داد!!! در برخى از منابع وارد شده كه زينب كـبـرى در ايـن لحـظـه بـه گريه افتاد.(286) سپس فرمود به جان خودم سوگند تو پـيـرو بزرگم را كشتى ، شاخه ام را قطع كردى و ريشه مرا زدى ، اگر شفاى تو در اين است عـجـب شـفـا يـافـتـى . ابن زياد ملعون گفت : اين زن شاعر و سجع گوى است ، به جان خودم كه پـدرت هـم شـاعـر و سجع گوى بود. زينب (س ) فرمود: اى پسر زياد! زن را با شعر و سجع چه كار؟(287)
7 ـ 2 ـ جلوگيرى از كشته شدن امام سجاد به دست ابن زياد
در مـجـلس ابن زياد پس از مشاجرات لفظى عبيداللّه و امام سجّاد، آن ملعون تصميم مى گيرد كه امام زين العابدين را بكشد، وقتى زينب كبرى (س ) متوجه مى شود امام سجّاد (ع ) را در آغوش مى كـشـد. فـريـاد بـر مى آورد اى ابن زياد از ما دست بردار، مگر از خونهاى ما سير نشده اى ؟ مگر كسى از ما بجاى نهاده اى ؟ او را در برگرفت و فرمود: تو را به خدا اگر ايمان دارى ، اگر خـواسـتى او را بكشى مرا نيز با وى بكش . در اين لحظه زين العابدين (ع ) فرياد زد: اى ابن زيـاد اگـر مـيان تو و اين زنان خويشاوندى هست يك مرد پرهيزكار را با آنها بفرست كه مسلمان وار همراه آنها باشد. در اين هنگام ابن زياد لختى در آنها نگريست سپس به اطرافيانش رو كرد و گـفـت : شـگفتا از خويشاوندى ، سوگند به خدا كه خوش دارد اگر اين پسر را بكشم او را نيز با وى بكشم ، پسر را واگذاريد تا با زنان همراه باشد.(288)
8 ـ 2 ـ زندانى شدن حضرت زينب (س ) در كوفه
ابن زياد دستور داد، امام زين العابدين و اهل بيت (ع ) را در خانه اى كه در كنار مسجداعظم كوفه قـرار داشـت زنـدانى كنند. حضرت زينب (س ) فرمود: هيچ زن عرب حق ندارد به ديدار ما بيايد، مـگـر كـنـيـزان ، زيـرا آنـهـا نـيـز مـانـنـد مـا رنـج اسـيـرى كـشـيـده اند.(289) و بنا به قول برخى از مورخين ابن زياد دستور داد كه بر آنها سخت بگيرند.(290)
3 ـ از كوفه تا شام
ابـن زيـاد طـى نامه اى به يزيد، او را از شهادت حسين عليه السّلام و جريان خاندان او با خبر نـمـود، نـيـز نـامـه اى بـراى ((عـمـروبـن سـعـيـدبـن عـاص )) حـاكـم مـديـنـه ارسـال داشـت .(291) چـون يـزيـد نامه ابن زياد را دريافت كرد و بر مضمون آن اطّلاع يـافـت ، پـاسـخ آن را بـراى عـبـيداللّه فرستاد و فرمان داد كه سر امام حسين (ع ) و يارانش را همراه زنان و كودكان به شام بفرستد. ابن زياد هم در پى اين دستور ((محفّربن ثعلبه عائذى )) را خـوانـد و آن سـرهـاى پـاك هـمـراه بـا اسـيـران و زنـان را به او سپرد. وى هم آنها را مانند اسيران كفّار در حالى كه اهالى شهرها به تماشاى آنها مى آمدند به شام برد.(292)
در بـيـن راه كـوفـه و شـام شـهـرى اسـت بـه نـام نـصـيـبـيـن ، در آنـجـا كاروان توقف كرد. سپس اهـل بـيت (عليه السلام ) را بر سرهاى شهيدان عبور دادند. چون چشمِ حضرت زينب (س ) به سر برادرش حسين افتاد شعرى گفت كه به شرح زير است .
اَتُشَهِّرُونا فِى الْبَريَّةِ عَنْوَةً
وَ والِدُنا اَوْحى اِلَيْهِ جَليلٌ
كَفَرْتُمْ بِرَبِّ الْعَرْشِ ثُمَّ نَبيّهِ
كَاَنْ لَمْ يَجِئْكُمْ فِى الزَّمانِ رَسُولٌ
لَحاكُمْ اِلهُ الْعَرْشِ يا شَرَّ اُمَّةٍ
لَكُمْ فى لَظى يَوْمِ الْمقادِ عَويلٌ.(293)
آيـا ما را به اجبار در معرض ديد مردمان قرار مى دهيد، در حالى كه از طرف پروردگار بزرگ بر پدرمان وحى نازل مى شد؟
شما هم به خدا و هم بر پيامبرش كافر شديد، مثل اينكه گويا پيامبرى براى شما نيامد.
زشـت گـردانـد شما را خداى بزرگ اى بدترين امّت ، كه صداى گريه شما در ميان آتش قيامت بلند است !
4 ـ در شام
1 ـ 4 ـ ورود به شام
مـرحـوم شـيـخ عـبـاس قـمـى چـنـيـن مـى نـويـسـد: شـيـخ كـفـعـمـى و شـيـخ بـهـايـى و ديـگـران نـقل كردند كه در روز اوّل ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسين (ع ) را وارد دمشق كردند و آن روز روز عيد بنى اميّه و روز ماتم بنى هاشم است كه داغ ها در آن روز تازه مى شود.
روزهاى ماتمى اندر عراق آمد پديد
بن اميه در دمشق آن روزها كردند عيد(294)
2 ـ 4 ـ ورود به كاخ يزيد
از ابـو ريـحـان بـيـرونـى در ((آثـار البـاقـيـه )) نـقـل شـده كـه روز اوّل صـفـر سر مقدّس حسين عليه السّلام را به دمشق آوردند. يزيدبن معاويه آن را پيش دست خود نهاد و با چوب دستى بر دندانهاى پيشين او مى زد و مى گفت :
لَيْتَ اَشْياخى بِبَدْرِ شَهدوُا
جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْاءَسَلِ
فَاءَهَلّوُا وَ اسْتَهلُّوا فَرَحا
ثُمَّ قالُوا: يا يَزيدُ لاتَشَلْ
لَعِبُتْ هاشِمُ بِاالْمُلْكِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلَ
لَسْتُ مِنْ خِنْدَفٍ اِنْ لَمْ اَنْتَقِمْ
مِنْ بَنى اءَحْمَدَ ما كانَ فَعَلَ.(295)
اى كاش 