پيروان و گذشتگان قبيله من كه در بدر كشته شدند، زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نـيـزه (در جـنـگ اُحـد) مـى ديـدنـد و از شـادى فـريـاد مـى زدنـد و مـى گـفـتـنـد: اى يـزيـد دسـتـت شَل مباد! مهتران و بزرگان آنها را كشتيم ، اين را به جاى بدر كرديم و سر به سر شده قبيله هـاشـم بـا سـلطـنـت بـازى كـردنـد نـه خـبـرى از آسـمـان آمـد و نـه وحـى نازل شد، من از دودمان خندف نيستم اگر كين احمد (ص ) را از فرزندان او نجويم .
اهـل بـيـت حـسـين عليه السّلام را در حالى كه به رديف توسّط ريسمانى بسته شده بودند، به مـجـلس يـزيـد وارد نـمـودنـد... سـپـس سـر بـريـده حـسـيـن عـليـه السـّلام را در مـقـابـل گـذاشـت و زنـان را پـشـت سـر خـود جـاى داد تـا ايـن صـحـنه دلخراش را نبينند. امام زين العابدين (ع ) اين منظره جانسوز را ديد و تا پايان عمر از غذايى كه از سر حيوان تهيّه مى شد دورى كرد.
حضرت زينب (س ) با مشاهده اين صحنه تكان دهنده ناگهان گريبان خود را پاره نمود. سپس با آه و ناله اى جانسوز كه دلها را جريحه دار مى نمود فرمود:
يـا حـَسـَيـْنـاهُ، يـا حَبيبَ رَسُولِ اللّهِ، يَابْنَ مَكَّةَ وَ مِنى ، يَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراء، سَيِّدَةِ النِّساءِ، يَابْنَ بِنْتِ الْمُصْطَفى .
اى حـسـيـنـم ، اى مـحـبوب رسول خدا، اى فرزند مكّه و منى ، اى پسر فاطمه زهرا (س ) بزرگ و سرور زنان ، اى پسر دختر محمّد مصطفى .
از فـريـاد و نـاله زينب در مجلس يزيد همه اهل مجلس گريستند، ولى يزيد همچنان ساكت نشسته بود.(296)
طبق نقل برخى از مورّخين زينب پس از اين خطاب به جدّش چنين گفت :
حَبيبُكَ يا رَسُولَ اللّهِ اَصْخى
تُكَفِّنُهُ الشِّمائِلُ وَالْجُنُوبِ
وَ ثَغْركُمْ رَشَفَتْ لَهُ ثَنايا
غَدا بِدَمِشْقَ يُقْرِعُهُ الْقَضيبُ
يَعُزُّ عَلَيْكَ اَنَّ بَنيك اَضْحَتْ
تُصابُ مِنَ الْعَدُوِّ وَلا تُصيبُ(297)
اى پيامبر، دوست تو كشته شد؛ بادهاى شمال و جنوب او را كفن مى كنند.
با لب و دندانت لبانش را مى مكيدى . همان لبانى كه در دمشق با چوب خيزران مى زدند!
سخت است بر شما كه فرزندانت قربانى شوند. از دشمن به آنها آسيب مى رسد ولى آنها نمى توانند به دشمن آسيب برسانند.
3 ـ 4 ـ احتجاج زينب (س ) با يزيد
صـاحـب مـنـتـخـب طـريـحـى چنين آورده كه : يزيد فرمان داد اسرا را وارد كاخ اوكردند، زينب دختر اميرالمؤ منين (ع ) خطاب به وى چنين گفت : اى يزيد آيا از خدا نمى ترسى كه حسين را كشتى ؟! ايـن بس ‍ نبود تا اين كه دستور دادى حرم پيامبر (ص ) را از عراق به شام آوردند، حرمت آنها را هـتـك كـردى ، بـا وضـعى اسفبار همچون اسيران و كنيزان سوار بر شتر بى جهاز مى كنى و از شـهـرى به شهر ديگر مى برى . يزيد پاسخ داد: برادرت چنين مى گفت : من از يزيد بهترم ، پـدرم از پـدرش ، مادرم از مادر او و جدّم از جدّش برترند. برخى از اين حرفها درست و برخى نـادرسـت اسـت . امـا ايـن كـه گـفـتـه جـدّم از جـد يزيد برتر است سخن بجايى است ، چون جدّش رسـول خـدا (ص ) بـهـتـريـن انـسـان اسـت . امـا ايـن كـه گـفـته پدر و مادرم از پدر و مادر يزيد بـرتـرنـد، چـگـونـه ؟ در حالى كه پدرش با پدرم در راه حكومت با هم ستيز كردند، در نتيجه پدرم حاكم شد. سپس يزيد اين آيه را خواند:
((قـُلِ الّلهـُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُوْتىِ الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ من تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْئىٍ قَديرٌ.))(298)
حضرت زينب در جواب يزيد اين آيه را تلاوت فرمود:
((وَلا تـَحـْسـَبَنَّ الذّينَ قُتِلوُا فى سَبيلِاللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْيَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون فَرِحينَ بِمآ آتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ...(299)
سپس فرمود: اى يزيد، حسين (ع ) را تو كشتى ، اگر تو نبودى پسر مرجانه پست تر و كوچك تر از اين بود. آيا از خدا هراس نداشتى در كشتن حسين (ع ) در حالى كه پيغمبر(ص ) درباره او و بـرادرش فـرمـود: اَلْحـَسـَنُ وَ الْحـُسـيـن سـيـّد اشـبـاب اهـل الجـنـّة .)) (حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشت اند.) اگر بگويى نه معلوم است كه دروغ مى گـويـى ، و اگـر بـگـويـى آرى ، پـسـر خـود را مـحـكوم كردى ؛ يزيد گفت : ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ.(300)
(ايـنـهـا فـرزنـدان دو دودمـانـى بودند كه از نظر پاكى و تقوى و فضيلت بعضى از بعضى ديـگـر ارث مـى بـرنـد.) يـزيد شرمنده گشت . در همين هنگام با چوب دستى بر لب و دندان امام حسين (ع ) مى زد و اشعار ابن زبعرى را مى خواند كه :
لَيْتَ اشياخى ببدر شَهِدوُا
جَزَعَ الْخَزْرَجَ مِنْ وَقْعِ الْاَسل (301)
خطبه زينب (س ) در مجلس يزيد
زيـنـب كـبـرى (س ) پس از شنيدن اشعار كفرآميز يزيد، از جا برخاست و پس از ستايش خداوند و فرستادگان و درود بر پيامبر خدا (ص )، خطاب به پسر ابوسفيان چنين فرمود:
خداى بزرگ به راستى فرمايد:
((ثـُمَّ كـانَ عـاقـِبـَةَ الّذيـنَ اءسـاؤ ا الْسـُوآى اَنْ كـَذَبـُوا بـِآيـاتِ اللّهِ وَ كـانـوُا بـِهـا يـَسـْتـَهـزِئُونْ))(302) اى يـزيـد! آيـا گـمان برده اى كه با بستن راه هاى زمين و تار كردن افق هاى آسمان بر ما و چونان اسيران ما را از اين سو به آن سو بردن ، ما در نزد خداوند خـوار گـشـتـه ايـم و تو عزيز؟ و اين كار موجب منزلت تو در نزد خداوند مى شود؟ آيا اينك كه دنـيـا را بـه كـام و كـارهـا را سامان يافته مى بينى ، باد به غبغب انداخته با خودپسندى تمام شـادمانى مى كنى ؟ اگر امروز ملك و اقتدار ما به تو داده شده است ، اندكى درنگ كن و اين سخن خـداى را از يـاد مـبر كه مى فرمايد: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَذّينَ كَفَروُا انَّما نُمْلى خَبرٌ لاَنْفُسِهِمْ اِنَّما نُملى لَهُم لِيَزْدادوُا اَثْما وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ))(303)
اى پـسـر آزاد شـده ، آيـا ايـن از عـدل اسـت كـه غـلامـان و كنيزان تو پرده نشين باشند و دختران رسول خدا را چونان اسيران در كوچه و بازار بگردانى ؟ و آنان را با سر برهنه و چهره باز از ايـن شـهـر بـه آن شهر برى تا مردم در آبشخورها و منزلگاه ها به تماشايشان بنشينند، و دور و نزديك و شريف و وضيع ديده بر چهره هاشان اندازند و مردى كه سرپرستى شان كند و يا حامى اى كه حمايت شان كند نداشته باشند!
آرى ، البـته ما نمى توانيم از كسى كه دندان در جگر نيكان فرو مى برد و گوشت او با خون شـهـيـدان رويـيـده اسـت چـشـم يـارى داشـتـه بـاشـيـم ! آن كـس كـه بـر مـا اهـل بـيت نظر بغض آلود و كينه آميز مى افكند، چرا بايد در دشمنى ما كوتاهى كند؟ آن گاه تو بـى هـيـچ احـسـاس گـنـاهـى و با كمال بى چشم و رويى با چوبدستى بر لبان ابى عبداللّه بزنى و بگويى :
لَاءَ هَلُّو وَ اسْتَهَلُّوا فَرِحا
ثُمَّ قالُوا: يا يَزيدُ لا تَشَلْ
چـرا نـبـايـد ايـن را بـگـويـى و پـدرانـت را فـرانـخـوانـى ، كـه بـا ريـخـتـن خـون اهـل بـيت محمد و ستارگان زمين از آل ابوطالب انتقام گرفتى و زخم هايتان التيام يافت . بدان كـه تـو بـه زودى بـ