 حبيب پيامبر (ص )، اى پسر مـكـه و مـنـى ، اى پـسـر فـاطـمـه زهـرا (س )، اى پـسـر عـلى مـرتـضـى ، آه ، آه ،... در هـمـيـن حال بيهوش شد و به زمين افتاد.(312)
2 ـ 5 ـ ورود حضرت زينب عليه السّلام به مدينه
هـنگامى كه كاروان حسينى از شام برگشتند وارد مدينه شدند. فاطمه دختراميرالمؤ منين (ع ) به خـواهـرش ‍ زيـنـب (س ) گفت : چون اين مرد (نعمان بن بشير) در حق ما احسان كرد خوب است به او صله اى بدهيم ، آيا چيزى دارى تا به عنوان صله به او بدهيم ؟
زيـنـب در پـاسـخ گـفـت : سـوگـند به خدا جز زيور خود چيز ديگرى نداريم ، آنگاه دست بند و بـازو بـنـد خـود را درآورده بـراى نـعمان بن بشير فرستادند و از او عذرخواهى كرد. نعمان بن بـشـيـر تـمـام آنـهـا را پـس داد و گفت : اگر من آنچه انجام دادم براى دنيا بود البتّه اين پاداش بـراى مـن بـس بـود و از آن خـشـنـود مـى شـدم ولو كـمتر از اين بود باز هم راضى مى شدم ؛ اما سـوگـند به خدا هرچه انجام دادم براى رضاى خدا و جهت خويشاوندى و نزديكى شما با پيامبر (ص ) بوده است .(313)
3 ـ 5 ـ حاضر شدگان در كنار قبر پيغمبر و گفت و گو با آن حضرت
وقـتـى كه كاروان وارد مدينه شدند، زينب به طرف مسجد پيغمبر (ص ) رفت وقتى به در مسجد رسيد در جانب در را گرفت ، فرياد زد: يا جدَّاه اِنّى ناعِيَةٌ اِلَيْكَ اَخىِ الْحُسين عليه السّلام . اى جـدِّ من ، من خبر مرگ برادرم حسين (ع ) را آورده ام ! آنگاه پيوسته آن مخدّره گريه مى كرد و اشك چـشـمـش جـارى بود. هرگاه به امام سجاد نگاه مى كرد، اندوه او تازه مى شد و غصّه اش زياد مى شد.(314)
بـنـا بـه نـقـل بـرخـى از مـورّخـيـن ، حـضـرت زينب در آستانه ورود به شهر مدينه و كنار مسجد النّبى اشعارى خطاب به جدش رسول اللّه (ص ) انشاء فرموده اند كه به شرح زير است .
اِنْ كُنْتَ اَوْصَيْتَ بِالْقُرْبى بِخَيْرِ جَزا
فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا الْقُرْبى وَ ما وَصَلوا
حَتّى اَبادُوهُمْ قَتْلى عَلى ظَمَاءٍ
مِنْ بارِدِ الْماءِ ما ذاقُوا وَ ما نَهَلوُا(315)
اى پـيـامـبـر (ص ) اگـر دربـاره خـانـدانـت سـفـارش بـه نـيكى كردى ولى آنها به اين سفارش عـمـل نـكـردنـد تـا آنـكـه آنـهـا را بـه شـهـادت رساندند در حالى كه تشنه بودند، از آب سرد ننوشيدند و سيراب نشدند.از مدينه تا هنگام وفات
1 ـ مخالفت والى يزيد با زينب در مدينه
در كتاب ((اخبار الزينبات )) چنين آمده است : چون زينب كبرى با زنها و كودكان از شام به مدينه آمد، بين او و عمروبن سعيد اشدق اختلافى پيش آمد. عمروبن سعيد كه از طرف يزيد والى مدينه بـود، بـراى يزيد نامه نوشت و درخواست كرد زينب را از مدينه بيرون كند. يزيد هم فرمان داد كه زينب (س ) را از مدينه تبعيد كنند، سپس عمروبن سعيد برنامه سفر حضرت زينب و همراهانش ـ زنـهـاى ديـگـر بـنـى هـاشـم ـ را بـه مـصـر فـراهـم كـرد. چـنـد روز از مـاه رجـب سـال 61 ه‍ .ق بـاقى مانده بود كه وارد مصر شدند. سپس امام صادق عليه السّلام از جناب حسن مـثـنـى چنين نقل كرده است : چون عمه ام زينب از مدينه خارج شد. به همراه او برخى از زنان بنى هـاشـم از جـمـله فـاطـمـه دخـتـر عـمـويـم حـسـيـن (ع ) و خـواهـرش سـكـيـنـه سـلام اله عـليـهـمـا بودند.(316)
مـؤ لف ايـن كـتـاب در جـاى ديـگـر مـى گـويـد: زيـنـب (س ) در مـديـنـه مـردم را به قيام به جهت خـونـخـواهـى امـام حـسـيـن (ع ) دعوت مى كرد. همين كه عبداللّه بن زبير در مكه قيام كرد و از مردم خـواسـت جـهـت خـونـخـواهـى امـام حـسـيـن (ع ) و خـلع يـزيـد بـه پـا خـيـزنـد ايـن خـبـر بـه اهل مدينه رسيد. حضرت زينب (س ) خطبه خواند و از مردم خواست كه براى خونخواهى امام حسين و عـليـه يزيد برخيزند. خبر به عمروبن سعيد اشدق رسيد و او نامه اى براى يزيد نوشت و از وى كـسـب تـكـليـف كـرد. آن مـلعـون هـم نوشت كه بين زينب و مردم جدايى بيندازد. عمرو به منادى خـويـش دسـتـور داد كـه بـه زينب بگويد از مدينه خارج شود و هر كجا را مى خواهد انتخاب و در هـمـانـجـا اقـامـت كـند. حضرت زينب در پاسخ فرمود: خدا مى داند بر ما چه گذشت ، عزيزترين افـراد مـا كشته شدند، ما را نيز به اسارت در آوردند آنچنان كه بردگان را اسير مى كنند و ما را بـر شـتـرهاى بى جهاز سوار كردند. به خدا سوگند ما از مدينه بيرون نمى رويم اگرچه خون ما ريخته شود!
در ايـن هـنگام زينب دختر عقيل به او گفت : اى دختر عمو وعده خداوند راست است . خداوند ما را وارث زمـيـن قـرار داده اسـت ، هـر كـجـا بـخـواهـيـم در آنـجـا مـسـكـن مـى گـيـريـم دل شـاد بـاش ، چـشـمـت روشن كه خداوند به زودى سزاى ستمگران را خواهد داد؟ آيا سپس از اين هـمـه گـرفـتـارى هـا خـواهى ذليل و خوار شوى ؟ به يك منطقه امن برو. سپس زنهاى بنى هاشم اطراف او را گرفتند همه با مهربانى با او سخن گفتند و با او همنوا شدند.(317)
2 ـ ورود حضرت زينب به مصر
رقـيـّه بـنت عقبة بن نافع فهرى مى گويد: هنگامى كه حضرت زينب سلام اللّه عليها بعد از آن مصيبت وارد مصر شد من هم جزء كسانى بودم كه به استقبالش رفتم . مسلمة بن مخلّه ، عبداللّه بن حـارث و ابـوعـمـره مـزنـى هـم خدمت آن حضرت آمدند و به وى تعزيت گفتند. گريستند و جمعيّت حـاضـر هـمـگـى گـريه كردند. بى بى فرمودند: هذا ما وَعَد الرّحمن و صدق المرسلون ، آنگاه زينب (س ) را به خانه اى در حمراء بردند. در آنجا يازده ماه و پانزده روز اقامت داشت . سپس در هـمان مكان وفات يافت مردم جنازه اش را تشييع كردند و مسلمة بن مخلّد به همراه گروه زيادى از مردم بر آن بدن پاك نماز خواند. آنگاه پيكر شريفش را در حمراء در اتاق كوچكى در كنار اتاق بزرگ طبق سفارش حضرت زينب (س ) به خاك سپردند. زمان فوت در شب يكشنبه پانزدهم رجب به سال 62 هجرى قمرى بوده است .(318)
3 ـ تاريخ دقيق وفات حضرت زينب
مـسـلمـة بـن مـخـلّد از صـحـابـه بـود و از طـرف مـعـاويـه در سـال 47 هـجـرى بـه عـنـوان حـاكـم مـصـر مـنـصـوب شـد و در سـال 62 هجرى وفات يافت . عبيدلى تصريح مى كند كه او بر بدن زينب (س ) نماز خوانده ، لذا مـعـلوم مـى شود كه وى بعد از وفات بانوى عصمت وفات كرده و اين سخن ثابت مى كند كه وفـات زيـنـب (س ) در سـال 62 بـوده اسـت . ايـن كـه بـرخـى از مـورّخـيـن وفـات آن حـضرت را سال 65 ذكر كرده اند درست نيست .(319)
4 ـ سخن كوتاهى درباره محل دفن زينب (س )
در مـورد مـحـل دفن آن حضرت سخن ها فراوان است ولى خلاصه مكرم اين است كه : مرحوم قاضى بـعـد از نـقـل اقـوال و گـفتار مورّخين به اين نتيجه مى رسد كه مدفن آن بى بى در مصر است . زيرا عمده دليل مدفون شدن حضرت زينب (س ) در شام جريان قحطى (مجاعه ) در مدينه است كه اسـاس ايـن قـول و مصادرش كتاب ((نزهة اهل الحرمين )) است و مولف آن علّامه كبير آقاى سيد حسن صـدر اسـت (مـتوفى 1354 ه‍ .ق ) و خيرات الحسان كه در هيچ يك از آن دو كتاب مدرك آن تاريخ مـجـاعـه ذكـر نـشـده ، احـتـمـال مـى رود كه از افراه نقل شده و در كتاب ضبط شده است . چون كتب تـاريـخـى معتبر به كلى خالى از اشاره به قضيّه م