د. در آن حـالت شـنـيـد كه پدرش مى فرمايد:
((شـيـعيان من ! هر زمان كه آب گوارايى نوشيديد، مرا به ياد آوريد. يا حكايت غريب يا شهيدى را شنيديد بر من بگرييد.))
سكينه جسد پدر را رها نمى كرد و كسى نمى توانست او را از پدرش جدا كند. تا اينكه گروهى از اعراب ، وى را با زور از بدن پدر جدا كردند.(490)
سكينه در اسارت :
دوره ى جـديـد ولى طـاقت فرساى زندگى بانو سكينه (ع )، يعنى دوران اسارت ازروز يازدهم مـحـرّم آغـاز شـد.(491) او هـمـراه ساير اسيران و سرهاى شهيدان در حالى كه بر شتر برهنه سوار و ريسمان اسارت به گردنش بود، از كربلا به كوفه و شام به اسارت برده شـد.(492) حـضـرت سـكـيـنـه در تـوقـّفـگـاه ((قـصـر بـنـى مقاتل )) كه سپاه عمربن سعد مشغول استراحت و تهيّه ى آب بودند، تنها به سوى درختى رفت و انـدكـى خوابيد. در اين هنگام ، دشمن زبون ، كاروان اسيران را حركت داده و سكينه در بيابان جا مـانـد. درخـواسـتِ هـم مـحـمـلِ او، فاطمه بنت الحسين (ع ) از ساربان مبنى بر توقّف كاروان بى نـتيجه ماند و قافله ى اسيران حركت كرد. ولى پس از طىّ مقدارى از مسير و با اصرارِ فاطمه ، ساربان ، شتر را نگه داشت و سكينه به كاروان ملحق شد.(493)
سكينه در مجلس يزيد:
امـام مـحمد باقر (ع ) مى فرمايد: چون ذرّيه و اهل بيت امام حسين (ع ) را در روز وبا وضعى خاصّ به مجلس يزيد بردند، مردم جفاكار شام گفتند: اسيرانى نيكوتر از اينان نديده ايم . حضرت سكينه كه ريسمان به كتفش بسته بودند فرمود: ما اسيران خاندان پيامبريم .(494)
گـردانـنـدگـان مـجـلس يـزيـد، سـكـيـنـه را جـايـى نـشـانـده بـودنـد كـه سـر بـريـده پـدر را نـبـيـنـد.(495) ولى وقـتـى تلاش كرد تا آن را ببيند يزيد با چوب خيزران بر لب و دنـدان مـبـارك پـدرش مى زد. صداى گريه اش بلند شد. به طورى كه زن هاى يزيد و دختران معاويه به گريه افتادند. سرانجام او و خواهرش ، فاطمه ، بى تاب گشته و به عمّه ى خود زينب پناه بردند و گفتند:
((يا عمّتاه انّ يزيدا ينكث ثنايا ابينا بقضيبه .))(496)
((عمّه جان ! يزيد با چوب دستى خود دندان هاى پيشين پدرمان را مى زند.))
جسارت مرد شامى به سكينه (ع ):
مـردى از قـبـيـله ى لَخـْم بـه يـزيـد گـفـت : اى امـيـر! ايـن كـنـيـز را بـه مـن بـبـخـش تـاخـدمتكارم بـاشد.(497) سكينه خود را به عمّه اش ام كلثوم چسبانيد و عرض كرد: عمّه جان ! او مى خـواهـد دخـتـران پيامبران ، خدمتكارِ فرزندان بى پدر شوند. ام كلثوم او را نفرين كرد و دعايش مستجاب شد.(498)
خواب حضرت سكينه (ع ) در شام :
دخـتـر بـزرگـوار امام حسين (ع ) پس از چهار روز اقامت در دمشق خوابى ديد كه بخشى از آن چنين است :
((ديـدم زنـى در هُودَجى نشسته و دستان خود را روى سرگذاشته است . پرسيدم : اين زن كيست ؟ گفتند: او فاطمه ، دختر محّمد (ص ) و مادر پدر تو است . گفتم : به خدا سوگند نزد او مى روم و سـتـم هـاى وارد شـده بـه ما را به او مى گويم . سپس با شتاب به سوى او رفتم تا به او رسيدم و برابرش ايستادم و مى گريستم و مى گفتم : مادر جان ! به خدا سوگند حقّ ما را انكار كـردنـد و جـمـع مـا را پـراكنده و حريم ما را هتك كردند. مادر جان ! به خدا پدرمان ، حسين (ع ) را كـشـتند. فرمود: سكينه جانم ! ديگر نگو. زيرا بند دلم را پاره كردى و جگرم را شكافتى . اين پـيـراهـن پـدرت حـسـيـن (ع ) اسـت كـه از مـن دور نـمـى شـود تا با اين پيراهن خدا را ملاقات كنم .))(499)
اقدامات حضرت سكينه در طول اسارت و پس از آن :
الف ) پاى بندى به حجاب و عفاف :
وقتى سهل بن سعد، اسيران را شناخت كه از دودمان پيامبرند جلو رفت و از يكى از آنان پرسيد: تـو كـيـسـتـى ؟ گـفـت : سـكـيـنـه ، دخـتـر امـام حـسـيـن (ع ). پـرسـيد: آيا كار و حاجتى دارى ؟ من ، سـهل ، صحابى جدّت رسول خدايم . سكينه فرمود: به نيزه دارى كه اين سر مقدس را مى برد بـگـو از مـا جـلوتـر حـركـت كـنـد تـا مـردم بـه نـگـاه كـردن آن مـشـغـول شـونـد و بـه حـرم رسـول اللّه چـشـم نـدوزنـد. سـهـل بـه سـرعـت رفـت و چـهـارصـد درهـم بـه نـيـزه دار داد. او هـم سـر مـطـهـّر را از زنـان دور كرد.(500)
در گـزارش ديـگـرى آمـده اسـت : يـزيـد دسـتـور داد اسـيـران آل محمد (ص ) را وارد مجلس كردند. نام تك تك آنها را پرسيد... و خطاب به حضرت سكينه (ع ) گـفـت : ايـن زن كـيـسـت ؟ گـفـتند: سكينه دختر حسين (ع ). يزيد گفت : تو سكينه هستى ؟ سكينه گـريـه كـرد و بـه قـدرى ناراحت شد كه نزديك بود جان بسپارد. يزيد گفت : چرا گريه مى كـنـى ؟ فـرمـود: چـگـونـه گـريـه نـكـنـد كـسى كه پوشش ندارد تا صورتش را از نگاه تو و اهـل مـجلس بپوشاند؟ يزيد گفت : اى سكينه ! پدرت حقّ مرا منكر شد و قطع رحم با من كرد و در ريـاسـت و رهـبـرى بـا مـن سـيـتـز نـمـود. سـكـيـنـه گـريـسـت و فـرمـود: اى يـزيد از كشتن پدرم خـوشـحـال مـبـاش . او مـطـيـع خـدا و رسـولش بـود، و دعـوت حـق را لبـّيـك گـفت ، و به سعادت نايل گرديد. ولى روزى خواهد آمد كه تو را بازخواست مى كنند. خود را آماده پاسخ ‌گويى كن . ولى از كـجـا تـو بـتـوانـى پاسخ بدهى ؟ يزيد گفت : اى سكينه ساكت باش ! پدرت بر من حقّى نداشت .(501)
ب ) اعتراض به يزيد و دفاع از اهل بيت (ع )
چـون اسـيران كربلا را با دستان بسته مقابل يزيد قرار دادند، سكينه ، او را تهديد كرد و با شجاعت تمام به او گفت : اى يزيد! دختران رسول خدا را به اسارت مى گيرى .
((واللّه مـاَ رَاءيـْتُ اءقـسـى قـلبـا مـِنْ يـزيـدٍ ولا راءيـتُ كـافـرا ولا مـشـركا شرا منه ولا اجفا منه .))(502)
به خدا سوگند! هرگز كسى را سخت دل تر و كافرتر و جفا كارتر از يزيد نديدم .
ج ) عزادارى و زيارت قبر پدر
خاندان رسالت پس از بازگشت از شام سه روز در كربلا عزادارى كردند. وقتى امام سجّاد (ع ) فـرمـود: شـتـرهـا و محمل ها را آماده كنيد، سكينه گريه كنان ، بانوان را به وداع با قبر شريف پـدر طـلبيد. بانوان در اطراف قبر حلقه زدند. سكينه ، قبر پدر را در آغوش گرفت و گريه ى سختى كرد و چنين مرثيه خواند:
اَلا يا كربلاء نُودِّعُكَ جسما
بلا كفنٍ ولا غسلٍ دَفينا
اَلا يا كربلاء نُودِّعُكَ روحا
لاءحمد و الوصى مع الاءمينا(503)
هـان اى كـربـلا! بـا تـو در مـورد پـيـكـرى وداع مـى كـنـيـم كـه بـدون غسل و كفن در اين مكان دفن شد.
هـان اى كـربـلا! مـا هـمـراه امين خود [امام سجاد (ع )] با تو در مورد حسين كه روح پيامبر (ص ) و روح وصيّش بود وداع مى كنيم .
سكينه در مدينه :
چون سكينه به مدينه بازگشت در منزل پدر مظلومش ، خانه اى كه امام سجاد(ع ) هميشه در آن مى گريست و شب و روز نمى شناخت اقامت گزيد و فريادش لحظه اى قطع نگرديد.(504) او بـا زنـان بـنـى هـاشـم لبـاس ‍ سـيـاه پوشيد و مجلس عزا به پا كرد. غذايشان نيز توسط جوانمردان آل عبدالمطلب و امام سجّاد (ع ) تهيّه مى شد.(505)
از حـضـرت سـكـيـنـه در رثـاء پـدر شـهـيـدش اشـعـارى نقل شده كه ترجمه ى بخشى از آن چنين است :
1 ـ [اى ملامت كننده !] او (سكينه ) را سرزنش مكن ! زيرا اندوهى برّنده بروى وارد شده است . پس ، از ديده اش اشك هاى ريزان همچون 