ه است و شيطان شما را فريفت و به شما دستور داد و بر چشم هاتان پرده افكند و شما هدايت نخواهيد شد.
اى كـوفـيان ! واى بر شما! مگر از پيامبر خدا (ص ) چه ستمى به شما رسيده است و چه خونى از او طلب داريد كه اين همه با برادرش على بن ابى طالب ، جد من ، و پسرش و عترت پاكيزه و برگزيده اش عناد مى ورزيد و برخى از شما به آن افتخار مى كنيد. و مى گوييد:
نَحْنُ قَتَلْنْا عَليا وَابْن عَلى
بِسَيْف هِنْديّة وَ رِماحٍ
وَ سَبَيْنا نِسْاءَ هُمْ سَبىَ تُرْكٍ
وَ نَطْحْنا هُمْ اَىَّ نِطاحٍ(553)
خـاك و سـنـگـريـزه بـر دهان گوينده اين شعر باد! آيا به كشتن مردمى كه خداوند آنان را پاك گـردانـيده و هرگونه پليدى را از آنها دور ساخته است افتخار مى كنيد؟! پس هرچه مى توانى خـشـم بـگـيـر و چـونـان پـدرت همانند سگ بر روى دو دست بنشين [درانتظار سرنوشت شوم خود بـاش ]. بـدانـيد براى هركس آن چيزى است كه خود كسب مى كند و از پيش مى فرستد. شما نسبت به ما حسد ورزيديد، واى بر شما به خاطر آنچه خداوند ما را بر شما فضيلت بخشيده است .
فَما ذَنْبُنا اِنْ جاشَ دَهْرُ بُحُوُرِنا
وِ بَحْرُكَ ساجٌ مايُوارى الدُّعامِصا(554)
ايـن فضيلتى است كه خداوند بر هر كس بخواهد مى بخشد و خداوند داراى بخشش هايى بزرگ است و هر كس را كه خداوند نور نبخشد، بر او نورى نخواهد بود.
بـا اين سخنان فرياد گريه و زارى مردم بلند شد و گفتند: بس است كه دختر پاكان كه قلب هاى ما را آتش زدى و دل هاى ما را كباب كردى ؛ و آن حضرت ساكت شد.(555)
هـنـگـامـى كه اسرار را وارد دربار يزيد كردند فاطمه خطاب به يزيد كرد و گفت : اى يزيد! دخـتـران پـيـامبر كجا، اسارت كجا؟ يزيد گفت : اى برادرزاده ، من هم به اين كار راضى نبودم . مـردمـى كـه در آنـجـا حـضـور داشـتـنـد جـمـلگـى گـريـسـتـنـد. اهل خانه يزيد هم گريه كردند به طورى كه صداى گريه شان بلند شد.(556) وى هـمـچـنـيـن مـى گـويـد: چـون مـا را بـه كـاخ يـزيـد بـردنـد، در مـقـابل او نشستيم دلش به حال ما سوخت ، مردى سرخ رو از مردم شام برخاست و گفت : اى يزيد اين دختر را به من ببخش (مقصودش من بودم ) و من هم دخترى زيبا بودم ، به خود لرزيدم ، گمان كـردم چـنـين كارى خواهد شد. پيراهن عمه ام زينب را گرفتم ،(557) عمّه ام مى دانست چنين كـارى نـخـواهـد شـد، لذا به آن مرد شامى خطاب كرد و گفت : به خدا دروغ گفتى ، خود را پست كـردى ، سوگند به خدا اين كار نه براى تو و نه براى يزيد خواهد بود. در اين هنگام يزيد در خشم شد و به زينب گفت : تو دروغ گفتى همانا اين كار به دست من است ، اگر بخواهم آن را انـجـام خـواهـم داد. زيـنـب (س ) گـفـت : هـرگز خدا اين كا را به دست تو نداده جز اينكه از دين ما بـيـرون روى و به آيين ديگرى در آيى ! يزيد در اثر خشم فراوان به جوش آمد و گفت : با من چنين سخن مى گويى ، پدر و برادرانت از دين بيرون رفته اند، زينب گفت : اگر مسلمانى ، تو و پـدر و جـدّت بـه ديـن خـدا و آيين پدر و برادرم هدايت گشته ايد. يزيد گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا، زينب فرمود: تو اكنون امير و فرمانروايى هرچه خواهى بگو و هرچه مى خواهى انجام بـده ، بـه سـتـم دشنام مى دهى و به سلطنت خود بر ما چيره مى شوى ، يزيد از سخنان حضرت زينب شرمنده گشت و خاموش شد. پس آن مرد بار ديگر درخواست خود را تكرار كرد، يزيد گفت : دور شو، خدا مرگت بدهد.(558)
54 ـ فاطمه بنت على (ع )
فـاطـمـه يكى از دختران اميرالمؤ منين (ع ) مى باشد كه با محمد حنفيه از يك مادرند و مادرشان امّ ولد بـوده اسـت .(559) وى ابـتـدا، هـمـسـر مـحـمـدبـن ابـى سـعـيـد بـن عقيل بود و فرزندى به نام حُمَيْده به دنيا آورد، پس از محمد به همسرى سعيدبن اسودبن ابى البـخـتـرى درآمـد كه فرزندانى به نامهاى برّه و خالده به دنيا آورده ، سپس ‍ منذربن عبيدة بن زبـيـربـن عـوام او را بـه عـنـوان هـمـسـر خـود انـتـخـاب نـمـود و عـثـمـان و كـنـده از او مـتولّد شده اند.(560)
فـاطـمـه بـنـت عـلى (ع ) از جمله زنانى بود كه در كربلا حضور داشت و به اسارت لشكريان يزيد در آمد.(561)
حـرث بـن كـعـب از فـاطـمـه دخـتـر عـلى (ع ) ايـن روايـت را نقل مى كند: يزيد ملعون فرمان داد تا زنان اسير را به همراه على بن الحسين (ع ) در جايى مسكن بدهند كه از سرما و گرما در امان نباشند، آنان نيز چنين كردند، به طورى كه صورتهاى اسرا پوست انداخت . وى همچنين گفته : بعد از شهادت امام حسين ، در بيت المقدس از زير هر سنگى كه بـلنـد مـى كـردنـد خـون تـازه جـارى مـى شد و مردم خورشيد را بر روى ديوارها به رنگ سرخ ديدند مانند پارچه هاى زرد رنگ .(562)
بـرخـى از مـنـابـع چـنـيـن نـقـل كـرده انـد: هـنـگـامـى كـه اسـرا و اهـل بيت (ع ) وارد مدينه شدند. فاطمه بنت على (ع ) به خواهرش زينب (س ) گفت : اين مرد دينى نـعـمان بشير، نسبت به ما نيكى كرد، آيا نزد تو چيزى هست تا به عنوان صله به او بپردازيم ؟(563)
بـنـا بـه گـفـتـه بـرخـى از مـنـابـع فـاطـمـه بـنـت عـلى (ع ) در سال 117 از دنيا رفت .(564)
55 ـ فاطمه صغرى
فـاطـمـه صـغـرى را بـرخى از مورخين به عنوان دختر امام حسين (ع ) مى شمارند. درباره او ميان مـورخـيـن اخـتـلاف اسـت . بـرخى از ايشان مى گويند فاطمه صغرى دختر امام حسين (ع ) در هنگام شـهـادت آن حضرت در مدينه بود و خبر شهادت پدر بزرگوار خويش را از پرنده اى شنيد كه بـال و پـرش را بـه خـون حسين (ع ) آغشته كرده و روى ديوار خانه شان در مدينه نشسته بود. فـاطـمـه نـاراحـت شـد و شـروع كـرد بـه گـريـه كـردن و اشـعـارى را خـوانـد كـه اول بيت آن ، اين است :
نَعَبَ الْغُرابُ فَقُلْتُ: مَنْ تَنْعاهُ وَيْلَكَ يا غُرابُ... .(565)
كـلاغ خـبـر مـرگ آورد. گـفتم : خبر مرگ چه كسى را آوردى ؟ گفت : حسين (ع ) دركربلاشهيدشده است .
در مـقـابـل ، بـرخى مى گويند دخترى از امام حسين (ع ) به نام فاطمه صغرى در كربلا حضور داشت و از وى چنين نقل مى كنند: روز عاشورا من جلوى خيمه ايستاده بودم . اجساد پدر و كشته ها را نـگاه مى كردم . با خود گفتم : اين مردم با ما چه خواهند كرد، آيا اسيرمان مى كنند؟ يا مى كشند؟ هـمـين هنگام مردى سوار بر اسب از راه رسيد، زنان را با كعب نيزه مى زد، زيور آلات و چادر آنها را بـه غارت برد، زنان هر كدام به ديگرى پناه مى بردند و فرياد سر مى دادند: وا جدّاه ؛ وا ابتاه ؛ وا علياه . من به خود لرزيدم . به جانب چپ و راست نگاه مى كردم ، ناگاه عمه ام را ديدم ، از ترس اين كه آن ستمكار سوى من بيايد به طرف عمّه ام رفتم . ناگاه آن بى حيا به سويم آمد، گريختم كه شايد از دستش نجات پيدا كنم ولى او خود را به من رسانيد كعب نيزه را بين دو كـتـفـم فـرود آورد كـه من برو افتادم ، آن بى رحم آمد چادر از سرم ربود، گوشواره از گوشم كـشـيـد و گوشم را پاره كرد، خون بر سر و صورت من جارى شد، بيهوش افتادم ؛ در اين بين عمّه ام را بالاى سرم مشاهده كردم كه مى گريد و مى گويد: عزيزم از جاى برخيز تا ببينم كه بـر سـر دخـتـران بـى ياور و برادر بيمارت چه آمده ؟ عرض كردم آيا پوشش نزد شما هست 