و هيچ عذرى را پذيرفتنى نمى سازد. او گاهى در كارهايش توقف مى كرد و منتظر مى ماند... در وقت بيمارى قصد داشت كه صريحا به نام او [على ] اشاره كند ولى من از روى دلسوزى و حفظ اسلام از آن جلوگيرى كردم . نه ، به خداى اين قرآن سوگند كه قريش بر آن توافق نمى كند؛ و اگر او زمام امور را به دست گيرد، همه عرب شورش خواهد كرد. رسول خدا(ص) نيز دانست كه من از قصدش آگاهم و از [نوشتن ] خوددارى كرد؛ و خداوند از انجام كارى جز آنچه مقدر كرده است ابا دارد.(28)

براى بسيارى از مورخان و انديشمندان اسلامى كه از بند قداست خيالى و ساخته تبليغات سوء اموى براى برخى صحابه رهيده اند، دشوار است كه اين حقيقت را بپذيرند كه اسلام رهبران اين حـزب بـه طـمـع آيـنـده اسلام و اميد رسيدن به منصب هاى حكومتى در دوران پيامبر(ص) و پس از ايـشان بوده و نه از سر اعتقاد كامل به حقايق دين . آنان بر اين باورند كه رهبرى اين حزب با ايمان كامل به اسلام درآمد ولى نتوانست كه از روحيه حب شهرت ، جاه طلبى و مقام پرستى ، كه در كـردار و رفـتـارش فـراوان ديـده مـى شـود خـود را بـرهـانـد. ايـن روحـيـه نـاشى از بيمارى دل اسـت كـه گـرچـه بر بسيارى از مؤ منان عارض ‍ مى شود ولى آنان را از دايره ايمان بيرون نـمـى بـرد. اين انديشمند براى تاءييد نظريه اش ‍ عنوان مى كند كه در بسيارى از خطاب هاى قـرآنـى مـنـافـقـان و افـراد بيماردل در يك رديف آمده اند.(29) ولى تمايز ميان اين دو گـروه در مـقـام تـعـريـف كـامـلا روشـن اسـت ، بـه ايـن مـعـنـا كـه هـر مـنـافـقـى بيماردل هست ، اما هر بيماردلى منافق نيست .(30)

ايـن نـظـريـه هـنـگـامـى درسـت اسـت كـه صـحـابـى اى بـا ايـمـان كـامـل بـه اسـلام درآمـده و بـيـمـارى دل او نـيـز نـاشـى از چـنـد شـهـوت نـفـسـانـى مثل مقام پرستى زن بارگى يا مال دوستى باشد؛ و هرگاه كه فرصتى براى ارضاء و اشباع ايـن شـهـوت هـا پـيـش آيـد آن را مـغتنم بشمرد و به لذت خود برسد. اما پس از آن زير تاءثير ايـمـانـش ، دوبـاره بـه اسلام روى آورد و به انجام فرايض الهى بپردازد، يا دست كم از قرار گرفتن اسلام در راه روشنى ، كه خدا و پيامبرش ‍ خواسته اند جلوگيرى نكند.

امـا هـمـيـن صـحـابـى كـه بـا وجـود اعـتراف هاى مكرر به خطا، جهالت و ناآشنايى خود با فقه اسـلامـى ، تـا واپـسـين لحظه هاى زندگى ، در قضيه جانشينى بر همان شيوه اى كه خود پيش گـرفـتـه و نـه آنـچـه خـدا و پـيـامـبـر خـواسـتـه انـد، اصـرار ورزد، نـه تـنـها در شمار افراد بـيماردل قرار مى گيرد [كه منافق نيز هست ]. علت اصلى چيز ديگرى است و از نوع شهوت هاى نفسانى كه با رسيدن به كام دل ، فرو مى نشيند نيست ؛ بلكه اعتقادى است پنهانى و نقشه اى از پـيـش طـرح شـده كـه بـر نـافـرمـانـى عـمـومـى خـدا و رسول او سرشته شده است . همان چيزى كه اين صحابى تا دم مرگ بر اجراى آن اصرار داشت .

ابـن اثـيـر گـويـد: ابـوبـكـر، عـثـمـان بـن عفان را احضار و با او خلوت كرد تا فرمان عمر را بـنـويـسـد، آن گـاه گـفـت : (بـنـويس بسم الله الرحمن الرحيم ، اين عهدنامه ابوبكر بن ابى قـحـافـه بـه مـسلمانان است ، اما بعد)، در اين هنگام از هوش رفت ؛ و عثمان نوشت : (اما بعد، من عـمر بن خطاب را به خلافت بر شما گماردم و از خيرخواهى براى شما دريغ نكردم .) آن گاه ابـوبـكـر بـه هـوش آمـد و گـفـت : بـرايـم بـخـوان ؛ عـثـمـان خـوانـد. درايـن حـال ابـوبـكر تكبير سرداد و گفت : گمان مى كنم ، از اين كه من در اين بيهوشى بميرم و مردم دچـار اخـتـلاف شـونـد تـرسـيـده اى ، گـفـت : آرى . گـفـت : خـداونـد از سـوى اسـلام و اهل اسلام به تو پاداش خير بدهد.(31)

سـبـحـان الله ! روزى كـه پـيـامـبـر(ص) قـصـد داشـت آخـرين وصيتش را به امّت بنويسد تا از گـمـراهـى و اخـتـلافـشـان جـلوگـيـرى كـنـد، ايـن احـتـيـاط و بـيـم از اخـتـلاف كـجـا بـود؟ آيـا عقل مى پذيرد كه رهبران اين حزب براى وضع امّت اسلامى از پيامبر(ص) هم دلسوزتر بوده اند؟!

عـمـر بن خطاب آرزو مى كرد كه اى كاش ابوعبيده بن جراح ـ شخص سوم رهبرى حزب ـ زنده مى بـود تـا او را خـليـفـه مـى گـردانـيـد.(32) او هـمچنين آرزو مى كرد، اى كاش ‍ خالد بن وليـد، كـه در دوران سـخـتـى آنـان را يـارى داده زنـده مـى بـود تـا او را بـه خـلافـت بـرمـى گـزيـد؛(33) و نـيـز آرزو مـى كـرد كـه اى كـاش سـالم ، غـلام ابـوحـذيـفـه ـ چـهارمين شخصيّت رهبرى حزب ـ زنده بود تا او را خليفه مى گردانيد.(34)نـاگـفـتـه نـمـانـد كـه خلافت (سالم ) با مبناى اين حزب كه (خلافت تنها از آن قريش است ) سازگارى ندارد؛ و اين اصلى بود كه رهبرى اين حزب در روز سقيفه عليه انصار علم كرد. عمر همچنين آرزو مى كرد كه اى كاش معاذ بن جبل زنده بود تا او را خليفه مى ساخت ؛ در حالى كه معاذ از انصار است !

گـذشـتـه از ايـن ، تـوجـّه به ماهيت شوراى ابتكارى عمر ـ كه به زودى درباره اش سخن خواهيم گـفـت ـ مـا را بـه ايـن نـكـتـه رهـنمون مى شود كه تعيين عثمان از سوى خليفه دوم ، برپايه يك سـنـاريوى ويژه بود. علاوه بر آن ، وى زمينه هاى حكومت پادشاهى امويان را فراهم ساخت . به اين ترتيب كه دست معاويه را در شام باز گذاشت تا هر طور كه دوست داشت و مى خواست رفتار كـنـد؛ و آن خـليفه قاطع در مدينه به خاطر جوان قريش و كسراى عرب [معاويه ] به عمد از شام چشم پوشيد!

بـر طـبـق آنـچـه گـذشت ، جاى هيچ شكى باقى نمى ماند كه شمارى از صحابه بسيار اصرار داشـتـند در راه اجراى فرمان هاى الهى مربوط به تعيين جانشين به وسيله پيامبر(ص) و شخص خـليـفـه پـس از وى ، تـا آن جا كه مى توانند مانع تراشى كنند و اين رويه را تا دم مرگ ادامه دادند.

حـزب سـلطـه در مـيـان شـاخه هاى گوناگون جريان نفاق ، بيش ترين تاءثير را بر اسلام و مـسـلمـانان داشته است ؛ زيرا شاهراه انحراف را كه راه هاى فرعى از آن منشعب مى شود گشود، و هـنـوز هـم اسـلام و مـسـلمـانـان گرفتار بدبختى و بيچارگى ناشى از عملكرد اين حزب هستند. رهبرى اين حزب بار گناه اين بدبختى ها و همه جناياتى را كه از روز سقيفه تا قيامت به بار آمده و خواهد آمد بر دوش دارد.

2ـ منافقان اهل كتاب

بـرخـوردهـاى اهل كتاب با اسلام و پيامبر اكرم (ص) داستان تاءسف بارى دارد كه سزاوار است همه مؤ منان در قضيه انتظار ظهور حضرت مهدى (عج ) غفلت نورزند و از آن عبرت بگيرند.

پـس از روزگـار عـيـسـى بـن مـريـم ، اهـل كتاب چشم انتظار ظهور خاتم پيامبران (ص) بودند و بـراى فـرا رسيدن هنگام ظهور آن حضرت لحظه شمارى مى كردند. زيرا از پيامبرانشان و نيز جـانـشـيـنـان آنـهـا مژده آمدن وى را شنيده بودند؛ و حتى نسبت به ويژگى هاى روحى و جسمى آن حـضـرت آگـاهـى داشـتـنـد. آنـان نـام ها، لقب ها و كنيه هاى پيامبر(ص) را مى دانستند و جزئيات شـخـصـيـت وى را هـمـانـنـد شـخـصـيـت فـرزنـدانـشـان بـه طـور كامل مى شناختند. قرآن كريم در تاءكيد بر اين حقيقت مى فرمايد:

(اَلَّذِينَ آتَيْن