ـنـيـده ايـم و در دل مـا جـاى گـرفـتـه اسـت ، امـا پـس از آن مـن از رسـول خـدا(ص) شـنـيـدم كـه فرمود: خداوند ما اهـل بـيـت را بـرگـزيـد و گـرامـى داشـت و بـهـتـريـن جـاى دنيا و آخرت را براى ما خواست ولى نـخواسته است كه نبوّت و خلافت را يك جا در ميان ما قرار دهد. در اين هنگام على (ع) فرمود: آيا هـيچ يك از صحابه رسول خدا(ص) هنگام شنيدن اين سخن با تو حاضر بوده است ؟ عمر گفت : خـليـفـه رسـول خـدا(ص) راسـت گفت ، من نيز همان طور كه او گفت شنيده ام ؛ ابوعبيده و سالم ، غـلامـان ابـوحـذيـفـه و مـعـاذ بـن جـبـل نـيـز گـفـتـنـد: مـا نـيـز ايـن را از رسول خدا(ص) شنيده ايم . على (ع) فرمود: هر آينه شما به پيمانى كه در كعبه با يكديگر بـسـتـيـد مـبـنـى بـر ايـن كـه اگـر مـحـمـد كـشـتـه شـود يـا بـمـيـرد امـر خـلافـت را از مـا اهل بيت بگيريد وفا كرديد. ابوبكر گفت : تو اين را از كجا مى دانى ؟ ما كه تو را بر اين امر آگـاه نكرده بوديم . امام على (ع) فرمود: اى زبير، اى سلمان ، اى اباذر، و اى مقداد شما را به خـدا و اسـلام مـى خـوانم و از شما مى پرسم آيا شما اين سخن را از پيامبر(ص) نشنيده ايد؟ آيا شـمـا نـشنيده ايد كه فلانى و فلانى ـ و پنج تن را برشمرد ـ ميان خودشان نامه اى نوشتند و بـراى كـارى كـه انـجـام دادنـد، بـا يـكـديـگـر هـم عـهد و پيمان شدند؟ گفتند: آرى به خدا ما از رسول خدا(ص) شنيديم كه اين سخن را براى تو مى گفت كه اينان براى كارى كه انجام دادند بـا يـكـديـگـر هـم عـهد و پيمان شدند و ميان خودشان نوشتند كه اگر من [پيامبر] كشته شوم يا بميرم اين [خلافت ] را از تو بگيرند...(107)

نتايج سقيفه

جريان سقيفه در زمينه هاى گوناگون حيات امّت اسلامى نتايج فراوانى در پى داشت ؛ نتايجى كـه از بـازگـشـت بـه گـذشـتـه (108) و بـه قـهقرا رفتن امّت از راه معصومانى كه خـداونـد مقرر داشته بود تا پس از رحلت پيامبر(ص) حجت بندگان و جانشين او در زمين باشند، نـاشـى مـى شـد. بـرخـى از ايـن نـتـايـج بـلافـاصـله پـس از وفـات رسـول خـدا(ص) پـديـدار شـد و زنـدگـى امـّت اسلامى را زير تاءثير مستقيم خود قرار داد؛ و بـرخـى ديـگر آغاز به نشو و نما كردند. اما آنچه در اين جا براى ما حايز اهميت است ، بررسى آن دسـتـه از نـتايجى است كه تحولات عظيم و مقدمه ساز زمامدارى امويان را موجب گرديد؛ و مهم ترينشان اين هاست :

1 ـ عـزل وصـى شـرعـى : نـخـسـتـيـن پـيـامـد سـقـيـفـه ، كـنـار زدن وصـى شـرعـى رسـول خـدا(ص) از مـقـام الهـى وى بـود. مـخـالفـان ، بـا تـهـديـد بـه قـتـل ، عـلى (ع) را وادار بـه بـيـعـت كـردنـد و خـانـه اش را كـه جـبـرئيـل هـم بـايـد بـا اجازه وارد مى شد مورد حمله قرار دادند.(109) در خانه را آتش زدند(110) و فاطمه زهرا، امانت رسول خدا(ص)، را چنان ميان در و ديوار فشردند كه سـقـط جـنين كرد و پهلويش شكست .(111) اين جسارت ، سرآغاز همه جسارت هايى بود كه از آن پس بر اهل بيت (ع) روا داشته شد.

2 ـ در تـنـگـنـا قـرار دادن اهـل بـيت : دشمنان اهل بيت ، براى باز داشتن بنى هاشم از رسيدن به حـكـومـت و سـلب هر گونه تحركى از اين خاندان در راستاى قيام ، آنان را در تنگناى اجتماعى ، سـيـاسـى و اقـتـصـادى قرار دادند. شدّت گريه فاطمه زهرا(س ) بر پدرش مردم را به ستوه آورد، بـه طـورى كـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، على (ع) ناچار شد بيت الاحزان را دور از مردم براى وى بـسازد. مخالفان از اين گريه ها بوى اعتراض سياسى استشمام مى كردند؛ و از بيم قيام على (ع)، ترتيبات امنيتى شديدى را عليه آن حضرت اتخاذ كردند. فاطمه (س ) را از ارث محروم و فـدك را كـه پـدرش بـه او بخشيده بود، غصب كردند.(112) بنى هاشم را نيز از حق خمس محروم ساختند؛ و همه اين اقدام ها براى سلب قدرت تبليغ از آن بزرگواران بود.

3 ـ مـنـع بـنـى هـاشـم از تـصـدى پست هاى حكومتى : همان گونه كه عمر به عبدالله بن عباس تـاءكـيـد كـرد، بنى هاشم از تصدى هرگونه منصب حكومتى ، به ويژه مناصب ادارى ، نظامى و مـالى مـحـروم گـشـتـنـد؛ زيـرا بـيـم آن مـى رفـت كـه مـدعـى حـق اهل بيت در حكومت شوند.

4 ـ باز گذاشتن دست اموى ها در تصدى پست هاى حكومتى : پس از استقرار خلافت ابوبكر، به مقتضاى همكارى جديد ميان حزب حاكم و حزب اموى ، دست اموى ها در تصدى پست هاى حكومتى باز گـذاشـتـه شـد. بـه طـورى كـه حدود 13 كارگزاران ، واليان و فرماندهان لشكر را در دوران ابـوبكر، بنى اميه تشكيل مى دادند؛(113) و اين چيزى بود كه آرزوى اينان را براى دستيابى به قدرت برآورده مى ساخت .

حـزب سلطه ، تداوم فكرى و عملى خود را تنها با وجود حزب اموى امكان پذير مى ديد؛ و حزب امـوى نـيز پس از سامان گرفتن حكومت ابوبكر و موفقيت شعار مطرح شده از سوى حزب سلطه مـبـنـى بـر ايـن كـه (خـلافت از آن قريش است نه بنى هاشم )، موفقيتش را تضمين شده يافت . عـبـدالله عـلايـلى در ايـن باره مى گويد: با پيروزى ابوبكر، اين بنى تميم نبود كه پيروز شـد، بـلكـه تنها بنى اميه به پيروزى رسيد! از اين رو، دولت اسلامى را به همان رنگى كه خـود مـى خـواستند درآوردند و آن طورى كه مقريزى در كتاب (النزاع والتخاصم ) مى گويد، اينان با وجود بركنار بودن از حكومت ، سياست هايش را زير تاءثير خود داشتند.

پـس از ايـن پـيروزى انتخاباتى ، بنى اميه دست به كار فراهم ساختن مقدمات كودتايى شدند كـه هـدف آن رسـيـدن هـر چه زودتر به حكومت بود؛ و هر كس حركت هاى ابوسفيان را مورد دقت و بررسى قرار دهد، ترديد نخواهد كرد كه وى به گونه اى خستگى ناپذير تلاش مى كرد تا راه را براى رسيدن به اهداف خودش هموار كند.(114)

5 ـ حـيـات مـجـدد روحـيـه قـبـيـله گرايى : روحيه قبيله گرايى كه در پرتو تعاليم اسلام به خـامـوشـى گـرايـيـده بـود، بـار ديـگـر زنده گشت . چرا كه منطق سقيفه بر دادن القاب زشت و تفاخر قبيله اى بنا شد و از معيار اسلامى (اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ اَتْقيكُمْ) فاصله گرفته بود.

روحـيـه قـبـيـله گـرايـى در مـنـطـق حـاكـم بـر مـهـاجـر و انـصـار حـاضـر در سـقـيـفـه بـه طـور كـامـل آشـكار بود. ابوبكر كينه هاى ديرينه ميان اوس و خزرج را به آنها يادآور شد و با ذكر كـُشـت و كشتارهاى پيش از اسلام در ميان آن ها، تحريكشان كرد. حباب بن منذر، سخنگوى انصار، آنـان را تحريك مى كرد و با روحيه اى كاملا جاهلى عزم شان را برمى انگيخت ؛ و عمر بن خطاب بـا هـمـيـن روحـيـه از سـوى قـريـش داد سـخـن مـى داد و مـى گـفـت : (در حـالى كـه مـا نزديكان و اهل قبيله محمّد هستيم ، چه كسى بر سر قدرتش با ما منازعه مى كند؟!)

روحـيـه قـبـيـله گـرايـى كـه در روز سـقـيـفـه همانند آتشى از زير خاكستر شعله ور شد و باب بـزرگـى از تفرقه و آشوب را ميان مسلمانان گشود. چرا كه بسيارى از منافقان سودجو، مانند سـهـيل بن عمر، عكرمة بن ابى جهل ، عمرو بن عاص ، وليد بن عقبه و ديگران ، پس ‍ از به خشم آمـدن انـصـار، در پـى كـنار زده شدن در سقيفه ، جراءت يافتند ت