 شورا نمى ديدند، در حالى كه برخى كـسـانـى كـه عـمـر آنـان را نـامـزد خـلافـت كـرده است از آن ها چيزى بيش ندارند. بلكه اينان در بسيارى زمينه ها از امتيازهاى بيش ترى برخوردارند.

بـنـابراين عمر در طرح شورا، براى همگان اين روحيه را پديد آورد كه در خلافت و امارت طمع بـبـنـدنـد و در راسـتـاى آن راه هـواهاى نفسانى آميخته با انواع اختلاف را در پيش گيرند و اقدام عملى كنند.

تا آن جا كه معاوية بن ابى سفيان كه از زيركان عرب بود، تصريح مى كرد كه شورا نقطه عـطـف مـهـمـى بـود كـه بـيـش تـريـن تـاءثير را در پراكندگى كار مسلمانان به جاى نهاد. ابن عـبـدربـه در كـتـاب (عـقـدالفـريـد) بـه نقل از او مى نويسد: معاوية بن ابوسفيان رو به ابن حُصَين كرد گفت : بگو ببينم ، چه چيز كار مسلمانان را پراكنده ساخت و آرايشان را متفرق كرد و ميان آن ها اختلاف انداخت ؟ گفت : بلى ، اين كه مردم عثمان را كشتند. گفت : چيزى جديدى نياوردى . گـفـت : حركت على به سوى تو و جنگ با تو. گفت : مطلب تازه اى نگفتى . گفت : حركت طلحه ، زبير و عايشه و پيكار على با آنان . گفت : جديد نگفتى . گفت : يا اميرالمؤ منين من چيزى جز اين هـا نـمـى دانـم . گـفـت : اينك من براى تو مى گويم . هيچ چيز ميان مسلمانان شكاف ايجاد نكرد و آراى آنـان را پـراكـنـده نـسـاخـت و مـيـان آنـان اخـتلاف نينداخت ، مگر شوراى شش نفره اى كه عمر تشكيل داد... همه آنها آرزوى خلافت داشتند و قبايلشان نيز آن را آرزو مى كردند و خود عمر اين را مى دانست و چنانچه عمر نيز مانند ابوبكر كسى را به جانشينى خود تعيين مى كرد هيچ اختلافى در اين باره وجود نداشت .(131)

5 ـ اوج گرفتن منطق قبيله اى سقيفه :

ملاحظه مى شود كه در سقيفه ، برترى جويى ميان انصار و مهاجران (از قريش ) بود، در حالى كه فضاى برترى جويى حاكم بر شورا، بر بالا گرفتن هر چه بيش تر منطق قبيله گرايى سـقيفه و افزايش دورى و انحراف از منطق اسلام را نشان مى داد، زيرا بر خلاف سقيفه كه تنها مـهـاجـر و انـصـار در بـرابـر يكديگر قرار داشتند، اينك همه مسلمانان در يك سو قرار گرفته بودند و قريش از آن جهت كه قريش است در سوى ديگر. ولى در منازعه اى كه در فضاى شورا در مسجد النّبى درگرفت به روشنى آشكار شد كه قريش ، خلافت را شاءنى از شؤ ون ويژه خـود و امـتـيـازى از امـتيازهاى خود مى شمرد و هيچ يك از مسلمانان حق نداردكه در موضوع خلافت ، نظرى مخالف با خواسته هاى آنان ابراز دارد.

شگفت انگيزتر از همه اين كه كار به جايى رسيد كه عبدالله ابى ربيعه مخزومى ، دشمن خدا و رسـول (ص)، جـراءت پـيـدا كـرد و بـه مـقـداد، صـحـابـى جـليـل القـدرى كـه مـيـان صـحـابـه كـم نـظـيـر اسـت گـفـت : (اى پـسـر هم پيمان ، اى گمراه ، امـثال تو كى جراءت داشتند در كار قريش دخالت كنند؟.)(132) يا فرومايه ديگرى از بنى مخزوم به عمار ياسر گفت : (اى پسر سميه ، پا از گليم خويش بيرون نهاده اى ! اين كه قريش براى خودش اميرى تعيين كند به تو چه ارتباطى دارد؟)(133)

مفهوم جايگزين شدن واژه قريش به جاى مهاجران در برترى جويى حاكم بر فضاى شورا اين اسـت كه براى تصدى منصب خلافت محدوديت از (آزادشدگان ) رفع شده است . چرا كه پيش از آن رهـبـرى حـزب سـلطـه مـحـدوديـت را از آنـان رفـع كـرده و آن هـا را به عنوان فرمانده و والى بـرگـزيـده بـود. از ايـن جـا بـود كـه راه بـاز شـد و آزادشـدگانى چون معاويه نيز به فكر تصدى خلافت افتادند؛ و از اين هنگام بود كه وى همه تلاش خود را در اين راستا به كار بست .

3  ـ خلافت عثمان حـكـومـت امـويـان دوران نـخـسـت خـود را بـا اوليـن روز خـلافت عثمان آغاز كرد. مسلمانان به زودى دريـافـتـنـد كه هنگام بيعت با عثمان حكومت را در عمل به خاندان اميه تسليم كرده اند و عثمان جز پوششى براى پنهان شدن حزب اموى نيست . ديرى نپاييد كه روزگار اين واقعيت را به اثبات رسـانـد، چـرا كـه عـثـمـان ولايـت هـاى بـزرگ آن دوره يعنى بصره ، كوفه ، مصر و شام را به خـويشاوندانش سپرد. اين سرزمين ها از نظر نظامى ، سياسى و اجتماعى ، از اهميت و جايگاهى مهم بـرخـوردار بـوده ، مـركـز ثـروت و زراعـت دولت خـلافـت بـه شـمـار مـى آمـدنـد. اموال و آذوقه از آن جا تاءمين مى شد؛ سپاه هاى اعزامى از سراسر جهان اسلام در آن جا تجمع مى كردند و اين شهرها مركز فتوحات بزرگ آن روزگار به شمار مى آمدند.

سرانجام امّت اسلامى به دلايل زير عليه عثمان به پاخاست :

1ـ فساد ادارى و مالى فراوان .

2ـ آشـكـارا زيـر پـا نـهـادن احـكام شرعى و سكوت در برابر رسوايى هاى واليان ؛ و تبعيد و شكنجه خوبان امّت به دليل امر به معروف و نهى از منكر، آن هم در دفاع از خاطيان .

3ـ اطاعت از جوانان بنى اميه ، به ويژه مروان بن حكم .

4ـ خـوددارى از پـاسـخ ‌گـويـى بـه شـكـايـت هـا و دادخـواهـى مـردم از واليـانـى كـه در حـال مـسـتـى بـراى مردم نماز مى خواندند؛ همان هايى كه عراق را بستان خود تلقى مى كردند و غـنـايمى كه به دست مى آمد نخست خودشان تصاحب مى كردند و سپس به هر كس كه مى خواستند مى دادند.

نـاراضـيـان سـودجـو مـانـنـد عـمـروعـاص و خـوشـگـذران هـايـى كـه آرزوى خـلافت را در سر مى پـرورانـدنـد و از عـثـمـان نـاخشنود بودند بر موج شورشى كه عليه عثمان به راه افتاده بود سوار شدند، اين سودجويان و عياشان مردم را عليه وى شوراندند و به طور پنهانى به كشتن او تـشـويـق كردند، علاوه بر اينان ، عايشه نيز در شوراندن مردم عليه عثمان و دعوت آنان به كشتن وى ، نقشى مهم ايفا كرد.(134)

در هـمـه ايـن حـوادث ، امـيـرالمـؤ مـنين (ع) از روى خيرخواهى نسبت به اسلام و امّت اسلامى ، ميان انـقـلابـيـون و شـورشـيـان وسـاطـت مـى كـرد، امـا عـثـمـان سـربـاز مـى زد و بـه دليـل تـسـلطـى كه مروان بر او داشت ، به وعده خود مبنى بر پذيرش درخواست هاى انقلابيون وفا نمى كرد.

آتش فتنه همچنان در حال خروش بود و عوامل گوناگون آن را شعله ور مى ساخت ، تا آن كه زمام امور از كف رفت و با كشته شدن عثمان فاجعه به اوج خود رسيد.

جزئيات اين رويداد در كتاب هاى تاريخى آمده است .

پيامدهاى دوران عثمان

مـهـم تـرين پيامدهاى خلافت عثمان كه بر مسير آينده حركت امّت اسلامى تاءثير گذاشت ، اين ها بود:

1ـ گسترش شكاف طبقاتى

شـكـاف طـبـقـاتى كه در نتيجه روش عمر در عطا ايجاد شده بود بيش تر شد. زيرا بخشش هاى فـراوان عـثـمـان بـه سوى اعيان قريش از بنى اميه و ديگران ، به ويژه برخى اعضاى شورا، سـرازيـر گـشـت ؛ و كـارگـزاران او در ولايـات نـيز روش او در مدينه را پيش ‍ گرفتند؛ و بيت المـال هـاى مـحـلى را به خويشاوندان ، ياران و نزديكانشان مى بخشيدند. عثمان با گرفتن يك تـصـميم مالى راه فعاليت هاى مالى گوناگون را بر روى طبقه ثروتمند گشود. وى به مردم اجـازه داد تـا درآمـدى را كـه از زمـيـن داشـتـنـد بـه مـحـل سـكـونـتـشـان انـتـقـال دهـنـد. بـه دنـبال آن ثروتمندان به سرعت درصدد استفاده از اين موقعي