ن ، زيرا اين كار مـوجـب خوارى و ذلت آنان است : اعراب از آنان زن بگيرند ولى به آن ها زن ندهند، عرب از آنان ارث بـبـرنـد ولى آن هـا از عـرب ارث نـبـرنـد؛ عـطـا و جـيـره شـان را كـم كن ؛ در جنگ ها آنان را پـيـشـاپـيـش بـفـرسـت تا راه ها را تعمير و درختان را ببرند؛ هيچ كس از آن ها نبايد براى عرب پـيـشـنـمـازى كـنـد؛ هـيـچ كـس از آنـان تـا عـرب هـسـت نـبـايـد در صـف اول جـمـاعـت بـايـسـتـد، مـگـر آن كـه بخواهد صف را پر كند. آنان را بر هيچ مرزى از مرزها و يا شـهرى از شهرهاى اسلامى مگمار و هيچ كس از آنان نبايد منصب قضاوت و حكمرانى بر مسلمانان را تـصـدى كـنـد. ايـن شـيـوه اى بـود كـه عـمـر دربـاره آنـان اعمال مى كرد. ـ خداوند به جاى امّت اسلامى به طور عموم و بنى اميه به ويژه پاداش ها را به او بـدهـد ـ بـه جانم سوگند كه اگر آنچه او و دوستش كردند؛ و نيرو و صلابتشان در دين خدا نـبـود، مـا و همه بنى اميه از موالى بنى هاشم بوديم و اينان يكى پس از ديگرى خلافت را به ارث مى بردند.

بـنـابـرايـن پـس از آن كه نامه ام به تو رسيد، عجم را خوار و زبون و از خود دور كن و از هيچ كـدامـشـان كـمـك مـگـيـر و نـيـازشـان را بـرآورده مـسـاز. ابـن ابـى مـعـيـط بـرايـم نـقـل كـرده اسـت كـه تو به او گفته اى كه نامه عمر به ابوموسى اشعرى را كه همراه طنابى بـه طـول پـنج وجب برايش فرستاد، خوانده اى كه گفته بود: (مردم بصره را كه نزد تواند بـنـگر و هر كس از موالى و عجم هاى مسلمان شده را ديدى كه به پنج وجب رسيده است ، نزد خود بـخوان و گردنش را بزن .) آن گاه ابوموسى با تو در انجام اين امر مشورت كرد و تو او را از ايـن كـار بـازداشـتـى و دستور دادى كه دست از اين كار بدارد و او چنين كرد. تو با نامه نزد عـمر رفتى و به خاطر تعصبى كه نسبت به موالى داشتى آنچه را كه خواستى كردى و تو در آن روز پـيش خود فكر مى كردى كه غلام ثقيف هستى و پيوسته نزد عمر رفته با او گفت و گو كـردى و از پـراكـنده شدن مردم بيم دادى تا از نظرش برگشت و به او گفتى : بيم آن مى رود كـه اگـر بـا اهـل ايـن خـانه دشمنى كنى ، به على روى آورند؛ و او نيز با كمك آنان قيام كند و حكومت تو زوال پذيرد؛ و او نيز از اين كار دست برداشت .

اى برادر، من نمى دانم آيا شوم تر از تو در ميان فرزندان ابوسفيان زاده شده است كه عمر را در قصدش به ترديد افكندى و باز داشتى ...؟! اى برادر، اگر تو عمر را از اين كار پشيمان نـمـى كـردى ، سـنـتـى جارى مى شد و خداوند آنان را بيچاره مى كرد و ريشه شان را مى كند؛ و خـلفـاى پـس از او نـيـز هـمين سنّت را در پيش مى گرفتند... چه بسيار سنّت هايى كه عمر بر خلاف سنّت رسول خدا(ص) ميان اين امّت رواج داد و مردم از او پيروى كردند و آن ها را گرفتند؛ و اين هم مانند يكى از آن سنّت ها مى بود.)(177)

نـتـيـجـه دامـن زدن بـه مـنـازعـات قـبـيـله اى ايـن بـود كـه سـران قبايل براى بدگويى از رهبران قبايل دشمن خود سرگرم آمد و شد نزد واليان اموى شدند. با آنـان رابـطـه دوسـتـى بـرقرار كرده به چاپلوسى شان پرداختند. اين موضوع باعث يكپارچه شـدن آنـان در فـرمـانـبـردارى از حـكـومـت مـعـاويه يعنى همان كسى مى گشت كه آنان را به جان يـكـديـگـر انـداخـتـه بـود و خـودشـان نـمـى دانـسـتـنـد! هـمـچـنـيـن اين وضعيت موجب شد كه سران قـبـايـل بـراى حـفـظ امـتيازها و عطاهايى كه به آنان بخشيده مى شد، پيوسته در كنار حاكمان و عـليه انقلابيون بايستند. اينان در برابر همه تلاش ها براى قيام مى ايستادند و مردم را از آن باز مى داشتند؛ و براى نشان دادن هر چه بيش تر وفادارى خود نسبت به هياءت حاكمه همه نفوذ و نـبـوغ خـويـش را در ايـن راه بـه كـار مـى بـسـتـنـد. تـقـسـيـم شدن سرهاى شهيدان كربلا ميان قـبـايـل ، خـود دليـل روشـنـى بـر حـالت ذلت بـارى اسـت كـه قبايل عرب در نتيجه رقابت و كشت و كشتار و فخرفروشى جاهلى نسبت به يكديگر، بدان دچار گـشـتـند. يعنى درست همان ضد ارزش هايى كه اسلام آن ها را مدفون ساخته بود، پس از سقيفه روز به روز بزرگ تر مى شد.

6ـ ضعف معنوى و روحى امّت

در نـتـيـجـه مـجـمـوع سـيـاسـت هاى گمراه كننده معاويه در سطوح گوناگون فكرى ، اجتماعى ، سـيـاسـى و مـعـنوى ، امّت اسلامى به نهايت درجه پستى رسيد. دنيادوستى و ناخشنودى از مرگ سـراسـر وجـودشـان را فـرا گرفت ؛ و سستى اى كه از روز سقيفه در روحشان آغاز به رسوخ كرده بود، تا به آن جا پيش رفت كه آنان را از يارى همه جريان هاى حق طلبانه بازداشت .

اخـلاقـيـات مـردم چـنـان بـد شـد كـه مـردان خـوشـنـام قـبـايـل بـى هـيچ توجهى به پارسايى و پـرهـيـزگـارى ، ديـن خـود را بـه صـراحـت بـه دنـيـاى مـعـاويـه مـى فـروخـتـنـد. نـقـل شـده است كه گروهى از اشراف عرب نزد معاويه رفتند. او به هر كدامشان صد هزار درهم بـخـشيد، بجز حُتات ، كه هفتاد هزار جايزه گرفت . حتات چون اين را دانست با عصبانيت رو به مـعـاويـه كـرد و گـفـت : مـرا در مـيـان بـنى تميم رسوا ساختى . حسب و نسبم كه روشن است ، آيا سالمند نيستم ؟ آيا قبيله ام از من فرمان نمى برند!؟

گفت : چرا.

گفت : پس چرا به من كم تر از ديگران بخشيدى و به دشمنانت بيش از دوستانت دادى ؟

گفت : من دين مردم را از آنان خريدم و تو را به دينت و نظرت درباره عثمان وانهادم (وى طرفدار عثمان بود).

گفت : بيا و دين مرا هم خريدارى كن .

آن گاه معاويه دستور داد تا به او جايزه كامل دادند...(178)

فـرصـت طلبى و سودپرستى ميان مردم رواج يافت ، همه تلاش آنان سالوس و خودشيرينى و تملق نسبت به سلطان به منظور رسيدن به دنيا بود؛ تا آن جا كه سراپا اطاعت محض شدند؛ و بـه ايـن تـرتـيـب مـعـاويـه توانست همه امّت ناآگاه ، بى بصيرت و دنياپرست را فرمانبردار كامل خويش سازد.

كسانى كه گمراهى و دروغ هاى امويان بر آنان پوشيده نبود ناچار به خطرناك ترين پديده زنـدگـى انـسـان يـعنى دوگانگى شخصيت ، كه ظاهر و باطن انسان باهم متفاوت مى شود، روى آورنـد، زيـرا سـيـاسـت مـعـاويـه در تـرغيب به مال و مقام و دنيا و روش وحشيانه اش در سركوب دشـمـنـان ، به مردم فهماند كه بايد به دروغ و دورويى و سكوت در برابر حق و تظاهر به خلاف آنچه باور دارند روى آورند. اين شرايط ناسالم آنان را وادار كرد تا اعتقادات حقه خويش را پـنـهـان كـنـنـد و بـه آنـچـه مـورد پـسـنـد قـدرت حـاكـمـه اسـت ، بـا آن كـه مـى دانـنـد بـاطـل اسـت ، تـظـاهـر كـنـنـد؛ و به اين ترتيب حالت دوگانگى شخصيت در آنان پديد آمد واين دوگـانـگى شخصيت باعث پراكندگى طرفداران و افشاى آن و نابودى قيام مى شد؛ و اين تحت تـاءثـير بعد شخصيتى متاءثر از قدرت حاكم بود. در حالى كه باطن اين شخصيت ، انقلاب را تاءييد مى كرد و به يارى و گسترش آن تمايل و رهبرى اش را تقديس ‍ مى كرد.

ايـن دوگـانـگـى را فرزدق ، هنگام بيان حال مردم كوفه ، براى امام حسين (ع) اين گونه بيان كرد: (دل هايشان نزد توست ولى شمشيرهايشان بر 