ما و اين مردم پيمانى است كه با وجود آن نمى توانيم از رفتن چشم بپوشيم ...)(220)

در جـاى ديـگـرى آمـده اسـت (مـيـان مـن و ايـن مـردم قـرارى اسـت كـه دوسـت نـدارم خـلاف آن عمل كنم ، اگر خداوند از ما پشتيبانى كرد، اين سنّت هميشگى اوست كه بر ما نعمت مى بخشد و ما را كـفـايـت مـى كـنـد؛ و اگـر نـاگـزيـر چيز ديگرى بود، ان شاء الله رستگارى و شهادت است ).(221)

هـمـچـنـيـن آن حـضـرت ، سـپـاه حـربـن يـزيـد ريـاحـى را بـا هـمـيـن استدلال مورد خطاب قرار داد و فرمود: (مردم من نزد شما نيامدم ، مگر پس از آن كه نامه ها و پيك هـايـتـان پيش من آمدند (و عنوان كردند) كه نزد ما بيا، زيرا پيشوايى نداريم . شايد به وسيله تو خداوند ما را بر هدايت و حق گرد آورد...)(222)

امـام (ع) پـيوسته با اهل كوفه به اين موضوع احتجاج مى كرد و آن را يادآور مى شد تا آن كه به شهادت رسيد!

در پـرتـو چـنـيـن نصوصى درست اين است كه بگوييم : امام (ع) بر التزامشان بر وفاى به عـهـد و پـيـمـان ادامـه داد؛ و بـر رفـتـن بـه كـوفـه پـاى فـشـرد، ولى نـه بـه ايـن دليـل كـه كـوفـيـان در واقـع بـر وى حـجـت داشـتـنـد، بـلكـه بـه ايـن دليل كه نمى خواست جاى اين سخن كه بگويند او به وعده اش وفا نكرد، باقى بماند. چرا كه اگـر از هر كدام از منزلگاه هاى ميان راه يا حتى پس ‍ از آن كه سپاه حر راه را بر وى بستند، از رفـتـن بـه كـوفـه منصرف مى شد، ممكن بود چنين چيزى گفته شود؛ و امام با آن كه حجت او بر اهـل كـوفـه تـمـام بود، قصدش اين بود تا هر جا تصور مى شد كه حجت كوفيان بر او باقى اسـت ، راه هـر گـونـه عـذرى را بـه طور كامل ببندد. به گونه اى كه همه زمينه هاى خدشه دار كردن وفاى به عهد وى از ميان برود.

ايـن از يـك سو، از سوى ديگر اگر به اين نكته توجّه كنيم كه امام (ع) پس از گرفتن موضع اصـولى خـويـش مـبنى بر خوددارى از بيعت با يزيد و قيام عليه او، از همان نخست مى دانست كه چـه بـه عـراق بـرود يـا نـرود؛ كـشـتـه مـى شـود و ايـن چـيـزى اسـت كـه بـسـيـارى از نـصوص نـقـل شـده از حـضـرت بـر آن تاءكيد دارد. مثل اين سخنان : (به خدا سوگند، من نيز همين گونه كشته مى شوم ؛ و اگر به عراق نروم بازهم مرا خواهند كشت .(223)؛ اگر در سوراخ جانورى از جانوران زمين باشم ، مرا از آن بيرون مى آورند تا بكشند)؛(224) براى مـا روشـن مـى شـود كـه خـردمـنـدانـه ايـن بـود كـه امـام (ع) بـراى قـتـل خـويش ، بهترين شرايط زمانى و مكانى و روحى و اجتماعى را، كه به اثبات مظلوميت وى و رسوايى دشمنانش و نشر هدف هاى وى كمك مى كرد، برگزيند؛ و تا آن جا كه در توان دارد در راستاى تحقق اين هدف تلاش كند.

امـام از هـمـان نخست ، مى دانست كه كوفيان به بيعتشان با آن حضرت وفا نمى كنند و او را به زودى خواهند كشت : [اين گفته امام است كه ] (اين نامه هايى است كه كوفيان به من نوشته اند و آنـان را جـز قـاتـلان خويش نمى بينم )؛(225) بنابر اين حضرت ـ بر اساس ‍ منطق شـهـيـد پيروز ـ قصد رفتن به عراق را داشت و بر رفتن به آن جا پاى مى فشرد، زيرا براى (قـتـلگـاه بـرگـزيده )، عراق بهترين سرزمين بود؛ كه استعداد متاءثر شدن و دگرگون از رويداد عظيم عاشورا را در خود نهفته داشت .

شـمـار شـيـعـيان در عراق آن روز از همه سرزمين هاى اسلامى بيش تر بود؛ و اين سرزمين ـ مانند شام ـ از نظر تبليغى و روحى هنوز تسخير امويان نشده بود؛ بلكه شايد عكس آن درست باشد.

وقايعى كه پس از عاشورا رخ داد نيز اين مبنا را تاءييد كرد و درستى آن را به اثبات رساند. شـايـد راز نـهـفته در سخن آن حضرت هنگامى كه ابن عباس يا ابن عياش از وى پرسيد: اى پسر فـاطـمه آهنگ كجا دارى فرمود: (عراق و شيعيانم )(226)؛ و نيز سرّ سخن آن حضرت خطاب به محمد حنفيه كه فرمود: (از عراق گريزى نيست )(227) همين بود.

بـا اين نگرش ، سبب خوددارى امام از پذيرش پيشنهادهايى كه در مدينه كسانى چون محمد حنفيه و ام سـلمـه و ديـگران مبنى بر نرفتن به عراق و رفتن به يمن يا شكاف هاى امن كوه ها به وى دادند، روشن مى شود.

در همين راستا، خوددارى امام از پيشنهاد طرماح مبنى بر پناهنده شدن به كوه بلند (اءجاء)، پس از برخورد با سپاه حر بن يزيد رياحى ، نيز قابل تفسير است .

خوددارى امام از استفاده از فرصتى كه حر به وى داد، تا به جايى كه آمده است باز گردد يا ـ چـنـان كـه در روايـت آيـنده خواهيم ديد ـ هر جا كه مى خواهد برود؛ و پافشارى امام بر حركت به سوى كوفه ؛ پيش از رسيدن نامه شديد اللحن عبيدالله زياد به حر مبنى بر سخت گيرى بر امام (ع)، نيز همين گونه است .

تـاريخ از گفت و گوى گرمى كه ميان امام (ع) و حر بن يزيد رياحى انجام پذيرفت سخن مى گويد:

امـام (ع) گـفت : در اين صورت ياران من و ياران خود را وابگذار و با من مبارزه كن . اگر تو مرا كشتى سرم را نزد عبيدالله زياد ببر؛ و اگر من تو را كشتم مردم را از دست تو آسوده كرده ام .

حر گفت : من بر جنگ با تو فرمان نيافته ام . بلكه ماءمورم از تو جدا نگردم تا كه تو را نزد امـيـر بـرم . بـه خـدا سوگند من خوش نمى دارم كه خداوند مرا به كار تو بيازمايد، ولى من از مـردم بـيعت گرفته ام و به جنگ تو آمده ام ؛ و من مى دانم كه همه آحاد امّت پس از مرگ و در قيامت به شفاعت جدّ تو اميد دارند. به خدا سوگند، من بيم آن دارم كه با تو بجنگم و در دنيا و آخرت زيـان كـار گـردم . يـا ابـاعـبـدالله ، درچنين موقعيّتى امكان بازگشت به كوفه براى من وجود ندارد، ولى تو راهى ديگر را در پيش گير و به هر سوى كه خواهى برو تا به امير بنويسم كه حسين راهى ديگر را در پيش گرفت و من بر او دست نيافتم .(228)

طـبـق اين روايت ، حر به امام (ع) اجازه داد كه هر جا مى خواهد برود، حتى به مدينه ؛ اما امام (ع) بر رفتن به سوى قتلگاه برگزيده و آوردگاه پيروزى پاى فشرد.

شـايـد ايـن درسـت باشد كه امام قصد داشت امر به معروف و نهى از منكر كند و امّت جدّش را به سامان آورد و اوضاع را دگرگون سازد و حكومت اسلامى به پا دارد.

در اين باره نصوص فراوانى هم وجود دارد؛ از جمله اين سخن حضرت كه مى فرمايد: (من براى اصـلاح در امـّت جدّ خويش بيرون آمدم ؛ و مى خواهم كه امر به معروف و نهى از منكر كنم و سيره جدّم و پدرم على بن ابى طالب را پيش گيرم ...)(229)

يـا ايـن سـخـن حـضـرت كـه فـرمود: اى مردم رسول خدا(ص) فرمود: هر كس سلطانى ستمگر را بـبـيـنـد كـه حـرام خـداى را حـلال مـى شـمـرد؛ پـيـمـان خـدا را مـى شـكـنـد؛ بـا سـنـّت رسول خدا(ص) مخالفت مى ورزد؛ ميان مردم با گناهكارى و سركشى رفتار مى كند، و با كردار يا گفتارش با او مخالفت نكند، بر خداوند حق است كه او را در جايگاهى كه سزاوار است درآورد. آگاه باشيد! اينان پيرو شيطان گشتند، فرمانبردارى خداى رحمان را وانهادند و فساد را آشكار كـردنـد و حـدود الهـى را مـعـطـل گـذاشـتـنـد و غـنـايـم را بـه خـود اخـتـصـاص دادنـد و حـلال خـداى را حـرام كـردنـد و حـرام او را حـلال شـمـردنـد؛ و مـن از ديـگـران سـزاوارتـرم ...)(230)

در گفت و گوى با فرزدق ن