ز مطلبى را بيان فرمود كه در همين راستا قرار مى گيرد:

(.. و مـن از هـر كـس كـه بـه يـارى ديـن خـدا و عـزتمند كردن شريعت او و جهاد در راه او برخيزد شايسته ترم ، تا آن كه كلمة الله برترى يابد...)(231)

در نـامه آن حضرت به مردم بصره آمده است :... شما را به كتاب خداوند و سنّت پيامبرش ‍ فرا مـى خـوانـم ، هـمـانا [امروزه ] سنّت ها به گور سپرده شده و بدعت ها زنده شده اند، و اگر شما سـخـنـم را بـشـنـويـد و از مـن فـرمـان بـبـريـد، شـمـا را بـه راه رشـد و كمال رهنمون مى گردم ...)(232)

در كـنه قضيه اين نيز درست است كه ـ با منطق شهيد پيروز ـ امام (ع) مى دانست كه با پيروزى ظـاهـرى ـ و بـر فـرض ـ چـنـانـچـه زمـام امور حكومت نيز به دست وى مى افتاد، قلمرو حكومتش از محدوده جغرافيايى يك يا چند منطقه (براى مثال عراق ) فراتر نمى رفت . شام و ديگر سرزمين هـاى تـابـعـه اش هـمـچـنـان در دسـت حـاكـمـان امـوى بـاقى مى ماند. در نتيجه درگيرى ميان حق و بـاطـل بـار ديـگر به همان مسابقه ها و جنگ هاى بى پايان پيشين مانند صفين باز مى گشت ؛ و قـدرت امـويـان در گـمـراه سـازى امـّت هـمـچـنـان بـه قـوت خـود باقى بود؛ و مصيبت اسلام به حال خويش باقى مى ماند؛ و كار در سطحى پايين تر از پيروزى مطلوب رها مى شد.

در چـنـيـن وضـعـيـتـى بـه (رويـدادى سـرنـوشـت سـاز) نـيـاز بـود كـه حـق و بـاطـل را بـه طـور كـامل از هم جدا سازد و ضعف و دل مردگى امّت را در مسير زندگى چاره كند و بـاطل را چنان از پا درآورد كه از آن پس هيچ نيرويى كه به خود لباس حق بپوشاند و مردم را در زمينه هاى دينى ، معنوى ، سياسى و تبليغى گمراه كند نداشته باشد.

(رويـدادى سـرنـوشت ساز) كه همه نتايج آن هر چند در دراز مدت به سود حق بينجامد و براى مثال پايانى چون صفين نداشته باشد!

(رويـدادى سـرنـوشـت سـاز) كـه هـمـه پـيـام هـا و بـيـانـيـه هـاى لازم را در راه كمال انسانى بر اساس هدايت اسلام ناب محمدى با خامه خونى مقدس بنويسد!

(رويـدادى سـرنـوشـت سـاز) كـه بـه اصـل امـر بـه معروف و نهى از منكر (ارزش اثباتى) والايى ببخشد تا بر ارزش عالى ثبوتى آن در شريعت مقدس بيفزايد!

(رويـدادى سـرنـوشـت سـاز) كه اصلاح امّت تنها در سايه و به بركت و زير شعار آن انجام گيرد!

(رويدادى سرنوشت ساز) كه در گستره زمان امتداد يابد و همه روزها روز او باشد؛ و در مكان امتداد يابد و همه زمين ها زمين او باشد.از آن جـا كـه هـيچ منطق ديگرى ـ جز منطق شهيد فاتح ـ در آن هنگام به قطعيت مطلوب نمى رسيد، شـهـيد فاتح را ديديم همه پيروزى هاى پايين تر از اين قطعيت را كنار مى نهد و پيروزمندانه ديدار خداوند را برمى گزيند.

از ايـن بـعـد ـ پـس از مـنـطـق شـهـيـد پـيـروز ـ پـى بـردن بـه اسـرارى كـه در نقل زير آمده است نيز امكان پذير خواهد بود:

هنگامى كه حسين (ع) و عمر سعد ملعون به هم رسيدند و جنگ برپا شد، پيروزى چنان فرود آمد كـه گـويـى بـر سـر حـسـين (ع) بال مى زد. آن گاه حضرت ميان پيروزى بر دشمنان و ديدار خداوند مخير گرديد؛ و او ديدار پروردگار متعال را برگزيد.)(233)

در پـرتـو ايـن بـعد راز اجازه ندادن حضرت به فرشتگان و جنّهايى كه آمادگى خود را براى يارى وى اعلام كردند نيز قابل درك است . آن حضرت به فرشتگانى كه آمده بودند تا براى يـارى او وارد عـمـل شـونـد فرمود: (وعده گاه ، گودال و مكانى است كه من در آن به شهادت مى رسـم ، و آن كـربـلاسـت ...)؛ و بـه جـن هـا فـرمـود: (آيـا كـتـاب خـداى را كـه بـر جـدّم رسول خدا(ص) نازل شده است نخوانده ايد كه مى فرمايد: قُلْ لَّوْ كُنْتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ(234)...)(235)

در پـرتـو ايـن مـنـطـق ـ منطق شهيد پيروز ـ به راز موضع امام حسين (ع) در برابر پيشنهادها و رايـزنـى هـاى درست و نصايح خيرخواهانه اى كه (با معيار پيروزى ظاهرى و به دست گرفتن حكومت ) از سوى كسانى چون محمد حنفيه ، عمر بن عبدالرحمن ، عبدالله بن عباس و عمرو بن لوذان ارائه مى شد نيز مى توان پى برد.

بـرادر آن حـضرت ، محمد حنفيه ، به او گفت : به مكّه برو، اگر آن جا را سرايى مطمئن يافتى ايـن هـمـان چيزى است كه من و تو دوست مى داريم و اگر جز اين بود به سرزمين يمن برو، چون كه مردمانش ياران جد و پدر و برادر تواند و آنان مردمى هستند مهربان و دلسوز، سرزمين شان از هـمـه پـهـناورتر و خردشان از ديگران برتر است . اگر سرزمين يمن را جايى مطمئن يافتى كه خوب و گرنه سر به ريگستان ها و درّه ها مى گذارى و از شهرى به شهرى ديگر مى روى تـا بـبـيـنـى كـه كـار مـردم بـه كـجـا مـى كـشـد و مـيـان تـو و مـيـان قـوم تـبـهـكـار داورى گردد.(236)

امـام (ع) صـادقـانـه بودن اين نصيحت را تاءييد كردند و فرمودند: (برادرم ، خداوند به تو پاداش نيك دهد، تو خيرخواهى كردى و [راه ] درست را نشان دادى ...)(237)

عمر بن عبدالرحمن به وى گفت : شنيده ام كه آهنگ عراق دارى بدان كه من دلسوز توام ؛ تو به سـرزمـيـنـى مـى روى كـه كـارگـزاران و امـيـرانـش در آن جـايـنـد و بـيـت المـال در دست شان است . مردم بنده دينار و درهم اند، من از اين ايمن نيستم كه همان ها كه به تو وعـده يـارى داده انـد بـا تو نجنگند؛ هر چند از كسى كه آنان را به جنگ تو مى آورد در نزدشان محبوب تر هستى .(238)

امام (ع) نظرش را ستود و فرمود: پسرعمو، خداوند به تو پاداش خير دهد، به خدا سوگند مى دانم كه تو خيرخواهانه و خردمندانه سخن مى گويى .(239)

در هـمـيـن راستا ابن عباس نيز به وى گفت : (خدايت رحمت كند، به من بگو، آيا به سوى مردمى حـركـت مـى كـنـى كـه امـيـرشان را كشته اند و سرزمينشان را به دست گرفته اند و دشمنشان را رانـده انـد؟ اگر چنين كرده اند به سوى آنان حركت كن ، اما اگر در حالى تو را دعوت كرده اند كه اميرشان حاضر است و بر آنان تسلط دارد و كارگزارانش از سرزمين شان خراج مى گيرند، [بدان كه ] تو را به جنگ و پيكار دعوت كرده اند؛ و من بر تو ايمن نيستم كه تو را نفريبند و تـكـذيـبـت كـنـنـد و با تو مخالفت كنند و تو را وانهند، و بيم آن دارم كه به سوى تو كوچانده شوند و نسبت به تو از سختگيرترين مردمان باشند.)(240)

عـمـرو بـن لوذان نـيـز در هـمـين راستا به آن حضرت گفت : تو را به خدا سوگند از رفتن چشم بپوش ، زيرا جز به سوى نيزه ها و شمشيرهاى تيز نمى روى . اين هايى كه نزد تو فرستاده اند، اگر سختى جنگ را از تو بر مى داشتند و همه چيز را برايت آماده مى كردند و تو نزد آنان مـى رفـتـى خـردمـنـدانـه بـود، امـا در ايـن وضـعـيتى كه تو مى گويى من معتقدم نبايد چنين كنى .(241)

امـام (ع) پـاسـخ دادنـد: اى عبدالله ، موضوع بر من پوشيده نيست ، اما خداوند مغلوب كار خويش نمى گردد [و تقدير او شدنى است ].)(242)

در ايـن پـاسـخ اقـرار بـه خـردمندانه بودن و درستى اين نظر نهفته است . اما امام (ع) با وجود اعتراف به درستى اين گونه نصايح و پيشنهادها، به هر كدام از اين مردان ، به روشى متناسب با شخصيت آن