نى ، كسى را پست تر و پليدتر از ((عمر سعد)) كه آماده انجام هر جنايتى و ارتكاب هر گناهى بود، نيافت . مال پرستى و ديگر گرايشهاى پست عمر را، ابن زياد نيك مى دانست .
پسر مرجانه و عصاره حرامزادگى ، به عمر پيشنهاد كرد براى جنگ با نواده رسول خدا، فرماندهى سپاه را بپذيرد، ليكن پسر سعد از پذيرفتن آن خوددارى كرد و هنگامى كه به بركنارى از حكومت رى كه دلبسته آن بود، تهديد شد، پيشنهاد را پذيرفت و همراه چهار هزار سوار به سمت كربلا حركت كرد. او مى دانست كه به جنگ فرزندان پيامبر كه بهترين افراد روى زمينند، مى رود. لشكر عمر به كربلا رسيد و به سپاهيان موجود در آنجا به فرماندهى حر بن يزيد رياحى ملحق شد.

خطبه ابن زياد

طاغوت كوفه دستور داد مردم در صحن مسجد جمع شوند و آنان از ترس ‍ پسر مرجانه ، مانند گوسفند بدانجا هجوم آوردند. هنگامى كه مسجد پر شد، ابن زياد به خطابه برخاست و گفت :
((اى مردم ! شما خاندان ابوسفيان را آزموديد و آنان را آن گونه كه دوست داريد يافتيد. و اينك اين اميرالمؤ منين يزيد است كه او را شناخته ايد، مردى نيك سيرت ، ستوده طريقت ، نيكوكار در حق رعيت و بخشنده در جاى خود است . راهها در زمان او ايمن شده است . پدرش معاويه نيز در عصر خود چنين بود. و اينك پسرش يزيد است كه بندگان را مى نوازد و با دارايى ، بى نياز مى كند، روزى شما را دو برابر كرده و به من دستور داده است كه آن را به شما بگويم و اجرا كنم و شما را براى جنگ با دشمن او، حسين ، خارج كنم ؛ پس بشنويد و اطاعت كنيد...)).(63)
با آنان به زبانى كه مى فهميدند و بر آن جان مى دادند و خود را هلاك مى كردند، سخن گفت ؛ زبان پول كه دلبسته آن بودند. آنان نيز جواب مثبت دادند و براى ارتكاب پليدترين جنايت بشرى ، خود را در اختيار پسر مرجانه قرار دادند.
ابن زياد، ((حصين بن نمير، حجار بن ابجر، شمر بن ذى الجوشن ، شبث بن ربعى )) و مانند آنان را به فرماندهى قسمتهاى مختلف سپاه برگزيد و آنان را براى يارى ابن سعد به كربلا روانه كرد.

اشغال فرات

آن گروه جنايتكار كه پليديهاى روى زمين را يكجا با خود داشتند، ((فرات )) را اشغال كردند و بر تمام آبشخورهاى آن نگهبان گذاشتند و دستورات اكيدى از فرماندهى كل صادر شد، مبنى بر هوشيارى و كنترل كامل تا قطره اى آب به خاندان پيامبر اكرم كه بهترين خلق خدا هستند، نرسد.
مورخان مى گويند: سه روز قبل از شهادت امام ، آب را بر ايشان بستند.(64) يكى از بزرگترين مصيبتهاى حضرت ، همين بود كه صداى دردآلود كودكان خود را مى شنيد كه بانگ ((العطش ))، ((العطش )) سرداده بودند. از شنيدن ناله آنان ، و از ديدن صحنه هولناك لبهاى خشكيده اطفال و رنگِ پريده آنان و خشك شدن شيرهاى مادران ، قلب امام درهم فشرده مى شد.
((انور جندى )) اين صحنه فاجعه آميز را چنين تصوير مى كند: ((گرگان درنده از آب بهره مندند، ليكن خاندان نبوت تشنه لب هستند. چقدر ستم است كه شير، تشنه بماند، در حالى كه سالم است و اعضايش استوار. اطفال حسين در صحرا مى گريند، پروردگارا! پس فريادرسى كجاست )).(65)
خداوند رحم و مروت را از آنان گرفته بود، پس انسانيت خود را منكر شدند و تمامى ارزشها و عرفها را زير پا گذاشتند.
هيچ يك از شرايع و اديان ، اجازه نمى دهند آب بر زنان و كودكان منع گردد و همه مردم را در آن شريك و برابر مى دانند. شريعت اسلامى نيز اين مطلب را تاءييد كرده و آن را حق طبيعى هر انسانى دانسته است . ولى سپاه اموى به دستورات اسلام اهميتى نداد و آب را بر خاندان وحى و نبوت بست .
يكى از مسخ شدگان به نام ((مهاجر بن اوس )) سرخوش از اين پليدى و نامردمى ، متوجه حضرت شد و با صداى بلند گفت :
((اى حسين ! آيا آب را مى بينى كه چگونه موج مى زند؟ به خدا قسم ! از آن نخواهى چشيد تا آنكه در كنارش جان دهى ...)).(66)
((عمرو بن حجاج )) نيز گويى به غنيمتى يا مكنتى دست يافته باشد، با خوشحالى به طرف حضرت دويد و فرياد زد:
((اى حسين ! اين فرات است كه سگان ، چهارپايان و گُرازها از آن مى نوشند. به خدا سوگند! از آن جرعه اى نخواهى نوشيد تا آنكه ((حميم )) را در آتش ‍ دوزخ بنوشى )).(67)
اين ناجوانمرد از همان كسانى است كه به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن ايشان به كوفه شدند.
يكى ديگر از اوباش كوفه به نام ((عبداللّه بن حصين ازدى )) با صدايى كه جاسوسان پسر مرجانه بشنوند و بدين ترتيب به جوايز طاغوت كوفه دست پيدا كند، گفت :
((اى حسين ! آيا به اين آب كه به شفافيت آسمان است مى نگرى ؟ به خدا قسم ! از آن قطره اى نخواهى نوشيد، تا آنكه از تشنگى بميرى )).
امام دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد:
((پروردگارا! او را با تشنگى بميران و هرگز او را نيامرز)).(68)
اين مسخ ‌شدگان همچنان در تباهى پيش رفتند و در درّه هولناك جنايات و گناهان كه از آن راه گريزى نيست سقوط كردند.

سقايت عباس (ع )

هنگامى كه حضرت ابوالفضل ، تشنگى كشنده اهل بيت و اطفال برادرش را ديد، از درد و خشم آتش گرفت پس آن شخصيّت والا بر آن شد تا براى به دست آوردن آب ، به زور متوسل گردد. سى سوار و بيست پياده همراه اين شهامت مجسم به راه افتادند. با خود بيست مشك آب برداشتند و راه ((شريعه فرات )) را پيش گرفتند. ((نافع بن هلال مرادى )) كه از اصحاب بزرگ حضرت امام حسين بود، پيشاپيش آنان مى تاخت . عمرو بن حجاج زبيدى كه از جنايتكاران جنگ كربلا و مسؤ ول نگهبانى از فرات بود، راه را بر نافع گرفت و از او پرسيد:
به چه كار آمده اى ؟
آمده ايم آبى را كه ما را از آن بازداشته اى بنوشيم .
بنوش ، گوارايت .
آيا من بنوشم ولى حسين و ديگر اصحابش كه مى بينى تشنه باشند؟!
براى آنان نمى شود آب برد، ما را اينجا گذاشته اند تا آنان را از آب منع كنيم .
اصحاب قهرمان امام ، توجهى به او نكردند، سخنان او را به مسخره گرفتند و براى برداشتن آب به سمت فرات رفتند.
((عمرو بن حجاج )) با جماعتى از سپاهيانش بر آنان تاختند، ليكن قهرمان كربلا ابوالفضل و نافع ، حمله آنان را دفع كردند و مشكها را پر نموده و به فرماندهى ابوالفضل ، به مكان خود بازگشتند. در اين درگيرى ، از هيچ طرف ، كسى كشته نشد.
ابوالفضل ، تشنگان اهل بيت را آب نوشاند و آنان را از تشنگى نجات داد. از آن روز، حضرت ملقّب به ((سقّا)) شد، كه از مشهورترين و محبوبترين القاب حضرت است و مردم ايشان را بيشتر با اين لقب مى شناسند.(69)

امان براى عباس (ع )

((شمر بن ذى الجوشن )) پليد و پست ، از اربابش پسر مرجانه ، امانى براى عباس و ديگر برادران بزرگوارش گرفت به گمان اينكه بدين ترتيب آنان را مى فريبد و از يارى برادرشان بازمى دارد و در نتيجه سپاه امام را تضعيف مى كند؛ زيرا آنان از دليرترين جنگاوران عرب هستند.
شمر، با اين نيت ، پارس كنان به طرف سپاه امام تاخت و در برابر آن ايستاد و فرياد زد:
((خواهر زادگان ما، عباس و برادرانش كجا هستند؟)).
آن رادمردان چون شيران از جا جهيدند و گفتند:
((اى پسر ذى الجوشن ! چه مى خواهى ؟)).
شمر در حالى كه محبت دروغينى نشان مى داد، چنين مژده داد:
((برايتان امان آورده ام )).
سخن او چون نيشى ، آنان را منزجر كرد، پس با خشم 