ليت كشتن او برآمدند؛ و گناه را به گردن يكديگر مى انداختند! طبرى روايت مى كند كه چون سر امام (ع) نزد يزيد گذارده شد و همسرش ، هند، دختر عبدالله بن عامر اين را شـنيد. صورتش را پوشاند و بيرون آمد؛ و گفت : يا اميرالمؤ منين آيا اين سر حسين ، پسر دختر پـيـامـبـر(ص) اسـت ؟! گـفـت : آرى ، بـيـا و بـر آن شـيـون كـن و بـراى پـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص) و فـريـادرس قـريش سوگوار باش كه ابن زياد شتاب ورزيد و او را كشت ؛ خدايش بكشد.(295)

عبيدالله بن زياد ـ پس از قتل حسين (ع) ـ قصد داشت نامه اى را كه فرمان كشتن حضرت را در آن صـادر كـرده بـود، از عـمـر سعد بگيرد. از اين رو گفت : اى عمر، نامه اى كه درباره كشتن حسين برايت نوشتم كجاست ؟ گفت : فرمانت را اجرا كردم و نامه هم از بين رفته است . گفت : بايد آن را بـيـاورى . گـفـت : از بين رفته است . گفت : به خدا سوگند بايد آن را بياورى . گفت : به خـدا سـوگـنـد گـذاشـتـه شـد تـا هـنگام پوزش خواهى از پيرزن هاى قريش در مدينه برايشان خـوانـده شود. به خدا سوگند من تو را درباره حسين (ع) چنان نصيحت كردم كه اگر پدرم سعد بن ابى وقاص را نصيحت مى كردم ، حقش را ادا كرده بودم .

در اين هنگام عثمان ، پسر ابن زياد و برادر عبيدالله ، گفت : به خدا راست گفت ، من دوست داشتم كـه در بـيـنـى هـمـه بـنـى زيـاد تـا روز قـيـامـت حـلقـه اى مـى بـود، ولى حـسـيـن كـشـتـه نـمـى شد.(296)

خبر دادن از شهادت خود

يـكـى از ابـعـاد مـنـزلت آن حـضرت در ميان امّت اين بود كه مى دانستند او سيدالشهداست كه با گروهى از خاندان و يارانش بر ساحل فرات در سرزمين كربلاى عراق كشته مى شود؛ و شفاعت پـيـامبر(ص) به كشندگانش نمى رسد. همچنين امّت مى دانست كه كدامين ظالم فرمان به كشتن او مـى دهـد و فـرمـانـدهى سپاهى كه براى جنگ او مى رود با كيست . نيز مى دانستند كه واجب است آن حـضـرت را يـارى دهـنـد و از فرمانش سرپيچى نكنند. آنان همچنين بسيارى از ديگر جزئيات اين فاجعه مورد انتظار را مى دانستند.

مـنـشـاء آگـاهـى امـّت اسـلامـى در ايـن بـاره اخـبـار فـراوانـى بـود كـه از رسـول خـدا(ص) و عـلى (ع) و از خـود امـام حـسـيـن (ع) دربـاره قتل او و يارانش و زمان و مكان آن در ميان آن ها پخش شده بود.

رسـول خـدا(ص) از هـمان روز ولادت فرزندش خبر مرگ وى را داد و براى او عزا به پا كرد و بـا اطـرافـيـانـش بـه مـنـاسبت هاى گوناگون گريست . اميرالمؤ منين ، على (ع) نيز هرگاه كه يادآور مصايب حسين (ع) مى شد مى گريست و كسانى كه با او بودند نيز مى گريستند.

بنابر اين حسين (ع) شهيد زنده امّت بود كه چشم هاى مؤ منان خيره اش بود. اندوه مصيبت بزرگ و جـانكاه آن حضرت دل هاى مشتاقان را مى فشرد؛ و فروتنى و بزرگداشت مقام سيدالشهدا(ع) و يارانش ـ كه نه گذشتگان بر آن پيشى جسته و نه آيندگان به پايش ‍ خواهند رسيد ـ جسم و جان شان فرا مى گرفت .

در ايـن زمـيـنـه اخـبـار فـراوانـى در كـتـاب هـاى شـيـعـه و سـنـى نقل شده است كه نمونه هايى از آن را در اين جا نقل مى كنيم :

... اسـمـاء گويد: چون در كار ولادت حسين (ع) حضرت فاطمه (س ) را يارى دادم ، پيامبر(ص) آمـد و گـفـت : اى اسـمـاء فـرزنـدم را بـيـاور. مـن كـودك را درون پـارچـه اى سـفـيـد بـه رسـول خـدا(ص) دادم ؛ حـضـرت بـا او هـمـان گـونـه رفـتـار كـرد كـه بـا حـسـن . مـى گـويـد: رسول خدا(ص) گريست و گفت : براى تو داستانى خواهد بود. پروردگارا قاتلش را لعنت كن ، [اى اسماء] اين را به فاطمه مگو.

اسـمـاء گـويـد: چـون [كـودك ] هـفـت روزه شد پيامبر(ص) نزد من آمد وگفت : پسرم را بياور و من بـردم . پس با او همان گونه رفتار كرد كه با حسن و براى او نيز مانند حسن گوسفندى عقيقه كـرد... آن گـاه او را بـر دامـن نـشـانـد و فـرمـود: اى ابـاعـبـدالله ، بر من دشوار است ، و سپس گريست .

گـفـتـم : پدر و مادرم فدايت . كارى كه امروز و در روز نخست كردى براى چه بود؟ فرمود: بر ايـن فـرزنـدم مـى گريم كه گروهى سركش و كافر از بنى اميه او را مى كشند. خدايشان لعنت كند و در قيامت شفاعتم را به آنان نرساند. او را مردى مى كشد كه در دين شكاف مى اندازد و به خداوند بزرگ كفر مى ورزد.(297)

هـنگامى كه امام حسين (ع) دوساله شد، پيامبر(ص) به قصد سفر بيرون آمد. در نقطه اى از راه ايـسـتاد و كلمه استرجاع بر زبان راند و دو چشمش از اشك پر شد. چون در اين باره پرسيدند، فـرمـود: جـبرئيل اينك از زمينى بر ساحل فرات به من خبر داد كه به آن كربلا گفته مى شود. فـرزنـدم حسين در آن جا به قتل مى رسد و گويى كه او و قتلگاهش و جاى دفنش را در آن جا مى بينم ؛ و گويى به اسيران سوار بر جهاز شتران مى نگرم ، و مى بينم كه سر فرزندم حسين را بـه يـزيـد مـلعـون هـديـه داده انـد. به خدا سوگند هر كس به سر حسين بنگرد و شادى كند، خداوند قلب و زبانش را دوگانه سازد و او را به عذابى دردناك متبلا گرداند.

سـپـس انـدوهـگـين و افسرده و ناراحت از سفر بازگشت و منبر رفت ؛ و حسن و حسين (ع) را نيز با خود برد. حضرت خطبه خواند و مردم را موعظه كرد و چون فراغت يافت ، دست راستش را بر سر حسن و دست چپش را بر سر حسين نهاد و فرمود: پروردگارا محمد بنده و فرستاده توست ؛ و اين دو، پـاكـيـزگـان خـانـدانـم و بـرگـزيـدگـان تـبـارم و بـرتـريـن نـسـل مـن و هـر كـسـى كـه در مـيـان امـتـم بـه جـاى مـى گـذارم هـسـتـنـد. جبرئيل مرا خبر داده است كه اين فرزندم مسموم و ديگرى شهيد مى شود و در خون خويش مى غلتد. خـداونـدا كـشـتن او را برايش مبارك گردان و او را از بزرگان شهيدان قرار ده ، پروردگارا در قاتل او مباركى قرار مده و او را به خودش واگذار و سوز آتش را به او بچشان و او را در پست ترين جاى جهنم محشور كن .

گويد: فرياد گريه و ناله مردم بلند شد و رسول خدا به آنان فرمود: اى مردم آيا بر او مى گرييد ولى ياريش نمى كنيد؟ بار پروردگارا تو خود يار و ياورش باش .(298)

هنگامى كه بيمارى رحلت پيامبر(ص) شدت گرفت ، حسين (ع) را به سينه چسباند، به طورى كـه عـرقـش بـر او مـى ريـخـت ، و در آخـريـن نفس هاى زندگى مى فرمود: مرا با يزيد چه كار، خـدايـش مـبـارك مـكـناد. پروردگارا يزيد را لعنت كن . سپس براى مدّتى از هوش رفت و چون به هوش آمد اشك چشمانش جارى بود و حسين (ع) را مى بوسيد و مى فرمود: آگاه باش كه ميان من و قاتل تو خداى عزوجل قضاوت خواهد فرمود.)(299)

ام سـلمـه گـويـد كـه رسـول خـدا(ص) فـرمـود: (حـسـيـن در اول سال شصتم هجرت من كشته مى شود.)(300)

از عـايـشـه نـقـل شـده اسـت كـه رسـول خـدا(ص) بـه وى فـرمـود: اى عـايـشـه ، جـبـرئيـل بـه مـن خـبـر داد كـه فرزندم حسين در سرزمين طفّ كشته مى شود و امّت من پس از من دچار فتنه مى شوند. آن گاه با چشم گريان نزد اصحابش كه على ، ابوبكر، عمر، حذيفه ، عمار و ابـوذر در مـيـانـشـان بـودنـد رفت . گفتند: يا رسول الله ، چه چيز شما را مى گرياند؟ گفت : جـبـرئيـل بـه مـن خـبـر داد كه فرزندم حسين ، پس از من در سرزمين طفّ كشته مى شود و اين خاك را برايم آورد و