، صحابى بزرگوار، انس بن حارث نيز با ايشان همراه شد و در ركاب آن حضرت به شهادت رسيد.(314)

شـايـد راز پـيـدايـش تـحـول در موضع گيرى زهير بن قين ، اخبارى بود كه از سلمان فارسى دربـاره بـشـارت بـه يـارى حـسـيـن ، بـه يـاد داشـت . زهـيـر گـويـد: حـديـثـى بـراى شـمـا نقل مى كنم ، ما در دريا به جنگ رفتيم و خداوند ما را پيروز ساخت و غنايمى به دست آورديم . در ايـن هـنـگـام سـلمان فارسى گفت : آيا از پيروزى اى كه خداوند نصيبتان كرده و غنايمى كه به دسـت آورده ايـد خـوشـحـاليـد. گـفـتـيـم : آرى . گـفـت : هـنـگـامـى كـه سـرور جـوانـان آل مـحـمـد را يـافتيد، از جنگ در ركاب او بيش تر از غنايمى كه امروز به دست آورده ايد شادمان باشيد.(315)عريان بن هيثم گفته است : پدرم به صحرا مى رفت و در نزديكى آوردگاه حسين (ع) سكنى مى گزيد. هرگاه كه به آن جا مى رفتيم مردى از بنى اسد را نيز مى ديديم .

پدرم به او گفت : تو را پيوسته در اين مكان مى بينم ؟!

گـفت : شنيده ام كه حسين (ع) در اين جا كشته مى شود و من هر روز به اين جا مى آيم ، شايد به او برخورم و همراهش كشته شوم .

ابن هيثم گويد: پس از قتل حسين (ع)، پدرم گفت : بياييد برويم ببينيم آيا آن مرد اسدى ، ميان كـشـتـه شـدگـان بـا حـسين است ؟ به ميدان نبرد آمديم و گشتيم و به ناگاه مرد اسدى را كشته ديديم !)(316)

غائله روز نخست

مـعـاويـه از هـمـان نـخـستين روزهاى صلح و بلكه از هنگامى كه به فكر صلح افتاد، نيّتى جز خيانت و پيمان شكنى نداشت . او در نخستين روزهاى پس از صلح مكر و خيانتش را آشكار ساخت ؛ و هيچ چيز روشن تر از سخنرانى او پس از صلح نيست كه طى آن گفت : (آگاه باشيد، من هرآنچه را كـه بـه حـسـن بـن عـلى (ع) داده ام زيـر ايـن دو گـام خـويـش نـهادم ؛ و به آنها وفا نمى كنم !)(317)

و نـيـز گـفـت : (اى مـردم كوفه ، آيا مى پنداريد كه من بر سر نماز و زكات و حج با شما مى جـنـگـم در حـالى كه مى دانم كه شما نماز مى خوانيد و زكات مى دهيد و حج مى گزاريد؟ بدانيد كـه جـنـگ مـن با شما براى اين است كه بر شما فرمان برانم و بر گردن هايتان سوار شوم . خـداونـد بـا وجود ناخشنودى شما اين را به من داده است . آگاه باشيد، هر خونى كه در اين فتنه ريخته شده هدر و هر شرطى را كه پذيرفته ام زير اين دوگام من است .)(318)

بـا آن كـه معاويه به هيچ يك از بندهاى پيمان صلح وفا نكرد، اما با زنده بودن امام حسن (ع) پـس از خـود نـسـبـت بـه آيـنده خلافت يزيد مطمئن نبود و آسايش و آرامش روحى نداشت . از اين رو چندين بار براى كشتن او توطئه چيد اما موفق نشد. تا آن كه سرانجام به وسيله جعده دختر اشعث بـن قـيـس كـنـدى ، همسر امام (ع) وى را به شهادت رساند. او طى نقشه اى جعده را فريفت و به طمع انداخت كه پس از حسن (ع) به زنى يزيد درمى آيد.

امـام مـظـلوم ، ابـومـحـمـد، حـسـن مـجـتـبـى (ع) پـس از چـهـل روز تـحـمل درد و تلخى زهرى كه به او خورانده شد، در هفتم ماه صفر يا به قولى پايان ماه صفر سـال 49 هـجـرى بـه جـوار پـروردگـار و جـدّ و پـدر و مـادرش انتقال يافت .(319)

و امامت سيد الشهدا (ع) از اين روز آغاز گشت .

غائله نخستين روز امامتش ، مشكل دفن برادرش حسن (ع) بود. همان مشكلى كه با نقشه مروان حكم و به دست عايشه آفريده شد.

دربـاره داسـتـان ايـن غـائله ، روايـت هـاى گـونـاگـون و فـراوانـى از سـوى هـر دو فـرقـه نقل شده است كه گزيده هايى از آن را در اين جا مى آوريم .

در روايـتـى آمـده اسـت كـه حـسـن (ع) بـه بـرادرش ، حـسـيـن (ع)، گـفـت : پـس از مـردن مـرا غسل بده و حنوط و كفن كن و بر من نماز بخوان و مرا ببر و در كنار جدم به خاك بسپار. اگر تو را از ايـن كـار بـازداشـتند، به حق جدت رسول خدا(ص) و پدرت اميرالمؤ منين و مادرت فاطمه و بـه حـقـى كـه مـن بـر تـو دارم سـوگندت مى دهم ، چنانچه كسى با تو مخالفت ورزيد مرا به بقيع برگردان و در آن جا دفن كن و به خاطر من يك قطره خون هم نبايد ريخته شود.

چـون از كـار وى فـراغـت يـافـت و بـر او نـمـاز خـوانـد بـراى دفـن پـيـكـرش بـه سـوى قـبـر رسـول خـدا(ص) حـركـت كرد خبر به مروان بن حكم ، تبعيدى پيامبر(ص)، رسيد. او به سرعت بـر اسـتـرش سـوار شـد و نـزد عايشه رفت و گفت : اى ام المؤ منين ، حسين مى خواهد برادرش را كـنـار قـبـر جـدش بـه خاك بسپارد. به خدا سوگند كه چنانچه وى را دفن كند افتخار پدرت و دوست او، عمر، تا روز قيامت مى رود.

عايشه گفت : اى مروان ، چه بايد بكنم ؟

گفت : خود را به او برسان و وى را از اين كار باز دار.

گفت : چگونه خود را به او برسانم ؟

گـفت : اين استر مرا سوار شو و پيش از به خاك سپردنش خود را به مردم برسان . آن گاه به خـاطـر عـايشه از استرش پياده شد؛ و او سوار بر استر با شتاب نزد مردم رفت . نخستين زنى كه بر زين نشست عايشه بود. چون به مردم رسيد و ديد كه بنى هاشم به سوى قبر جدّشان ، پيامبر(ص)، حركت كرده اند، خود را ميان قبر و مردم افكند و گفت : به خدا سوگند، حسن در اين جا دفن نمى شود، يا آن كه مويم را مى تراشيد و به دستم مى دهيد.

هـنـگـامى كه عايشه بر استر نشست ، مروان همه بنى اميه را گرد آورد و تحريك كرد؛ و هنگامى كـه بـا يـارانـش پـيـش مى رفت مى گفت : چه بسا جنگ هايى كه از آسايش بهترند. آيا عثمان در گوشه بقيع دفن شود و حسن همراه رسول خدا(ص) دفن گردد؟ به خدا سوگند تا هنگامى كه من شمشير داشته باشم اين كار شدنى نيست ، و نزديك بود كه آشوب به پا شود!

عايشه مى گفت : به خدا سوگند، كسى را كه من دوست ندارم نبايد به خانه ام درآيد.

حـسـيـن (ع) بـه وى گـفـت : ايـن خـانـه رسـول خـدا(ص) است و تو يكى از نه [زنى ] هستى كه رسول خدا(ص) از خود به جا نهاد؛ و بهره تو از اين خانه به اندازه جاى گام هاى تواست . در ايـن هنگام بنى هاشم به سخن درآمدند و سلاح برگرفتند، اما حسين (ع) فرمود: خدا را، خدا را، چنين مكنيد كه وصيت برادرم را تباه مى سازيد؛ و سپس به عايشه فرمود: به خدا سوگند اگر برادرم به من سفارش نكرده بود كه به خاطر او به اندازه شاخ حجامتى هم نبايد خون بريزد، وى را در اين جا به خاك مى سپردم ، هرچند كه تو را خوش ‍ نمى آمد.

آن گاه جنازه را به بقيع برگرداند و در كنار بيگانگان دفن كرد!

عبدالله بن عباس گفت : اى حميرا! چقدر بايد از دست تو بكشيم ؟ روزى بر شترى و روزى بر استر!

گـفت : اگر چه روزى بر شتر و روزى بر استر باشم ، به خدا سوگند كه حسن وارد خانه ام نمى شود...)(320)

نـقـل شـده اسـت كـه امـام حـسـيـن (ع) عـليـه عـايشه چنين استدلال كرد: تو و پدرت از قديم پرده رسـول خـدا(ص) را دريـديـد؛ و كـسـى را بـه خـانـه رسول خدا(ص) درآوردى كه حضرت نزديكى او را خوش نداشت . اى عايشه ، خداوند در اين باره از تـو بـازخـواسـت مـى كـنـد. بـرادرم بـه مـن فـرمـود، او را در كـنـار پـدرش ، رسـول خـدا(ص)، دفـن كنم تا با آن حضرت عهدى تازه كند. بدان كه برادر من از همه كس به فـرمـان خـدا و رسـول دانـاتـر بـود. او بـه تـاءويـل كـتـاب خـدا آگـاه تر از آن بود كه پرده رسـول خـدا(ص) را بـدرد