، زيـرا خـداونـد مـتـعـال مى فرمايد: (يَا اءَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بـُيـُوتَ النَّبـِىِّ إِلا اءَنْ يـُؤْذَنَ لَكـُمْ)(321)؛ و تـو مـروان را بـدون اجـازه رسول خدا(ص) به خانه اش وارد كردى .

خـداى عـزوجـل فـرمـوده اسـت : (يـَا اءَيُّهـَا الَّذِيـنَ آمـَنـُوا لاَ تـَرْفـَعـُوا اءَصـْوَاتـَكـُمْ فـَوْقَ صَوْتِ النَّبـِىِّ)(322) بـه خـدا سـوگـنـد كـه تـو به خاطر پدرت و فاروقش كنار گوش رسـول خـدا(ص) كـلنـگ زدى ! خـداى عـزوجـل فـرموده است : (إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ اءَصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسـُولِ اللّهِ اءُوْلَئِكَ الَّذِيـنَ امـْتـَحـَنَ اللّهَُ قـُلُوبـَهـُمْ لِلتَّقـْوَى )(323) بـه جـانـم سـوگـنـد، پـدرت و فـاروقـش بـا نزديك شدن به رسول خدا(ص) وى را آزردند و حق او را در آنـچـه خـداونـد بـر زبـان رسـولش به آنان فرمود رعايت نكردند. خداوند آنچه را كه در زنده بودن مؤ منان بر آنان حرام ساخته ، در مردن نيز بر آنان حرام كرده است .

بـه خـدا سوگند، اى عايشه ، اگر دفن حسن در نزد پدرش (ص) كه تو آن را خوش نداشتى ، مـيـان مـا و خـداونـد گـذشـتـه بـود، مـى دانـسـتـم كـه عـلى رغـم خـواسـت تـو او دفـن مـى شـد... .(324)

ابـن عـسـاكر نقل مى كند كه چون زهر در وجود امام حسن (ع) اثر كرد، مروان اخبار مربوط به آن حضرت و وضع سلامت وى را به معاويه گزارش مى داد.(325)

او هـمچنين نقل مى كند كه چون معاويه از قصد امام حسين (ع) مبنى بر دفن برادرش ، حسن (ع) در كنار جدش آگاه شد، گفت : بنى هاشم با تصميم خود مبنى بر دفن حسن در كنار پيامبر(ص) با ما به انصاف رفتار نكردند، زيرا آنان اجازه دفن عثمان را جز در گوشه بقيع نداده اند. اگر درباره مروان خطا نكنم ، اجازه چنين كارى را نخواهند يافت او مى گفت : آفرين بر تو مروان ، در برابرشان خوب ايستادى !(326)

بـه ايـن تـرتـيـب ، مـوضـع امويان در قضيه دفن امام حسن (ع) كه مروان بن حكم آن را به اجرا درآورد، در حـقـيـقـت پـيـام زودهـنـگـامـى بـه امـام حـسـيـن (ع) بـود، كـه حـد و مـرز مـجـاز و مـمـنـوع عـمـل امـام حـسـيـن (ع) را از طرف معاويه ترسيم مى كرد. گويى امويان قصد داشتند كه از همان آغـاز بـه ايـشـان بـگـويـند: هر طور دوست دارى مى توانى صحبت كنى ، اما كارى را كه ما نمى پسنديم نمى توانى انجام دهى ، وگرنه سر و كارت با شمشير است !

ديدگاه امام حسين (ع) درباره صلح برادرش با معاويه

امـامـان اهل بيت يك وظيفه كلى دارند كه على رغم تفاوت شرايط سياسى و اجتماعى كه در آن به سـر مـى بـرنـد، در تـلاش بـراى تـحـقـق آن مـشـتـركند، مانند مسؤ وليت نگهدارى امّت اسلامى و حـفـظـشـان در بـرابـر پـيـرايه هاى غير اسلامى كه با آن آميخته مى شود؛ تبيين احكام شرعى و حـقـايق قرآنى ، نجات بخشيدن دولت اسلامى از انواع تهديدهاى كفر؛ آشناساختن امّت نسبت به فـضـايـل اهل بيت (ع) و شايستگى آنان به امر حكومت ، تا آن جا كه فرصت اجازه مى داد و زمينه فراهم بود، و ديگر مصاديق وظايف عمومى و مشترك .

هـر كـدام از آن بـزرگواران يك وظيفه ويژه كه شرايط سياسى و اجتماعى اسلام ، امام و امّت در آن مى زيستند تعيين مى كرد. گاه برخى از اين وظايف ويژه به سبب تشابه ميان زمينه ها، با هم مـشـابـهت داشتند. مثل شرايطى كه امام باقر و امام صادق يا امام هادى و امام عسكرى (ع) در آن مى زيستند. گاه نيز اين وظايف به دلايل تفاوت زمينه ها با يكديگر متفاوت بودند، مانند صلح امام حسن با معاويه و انقلابى كه امام حسين (ع) عليه يزيد بن معاويه برپا كرد.

از وظـايـف مـشـتـرك ائمه (ع) اصل ايستادگى در برابر حاكم ستمگر در هنگام فراهم بودن همه زمـيـنـه هـا و امـكـانـات لازم ـ و نه تنها نيروى انسانى ـ مى باشد. اين حقيقت يا هدف (از هدف هاى عمومى ) از مجموعه روايت هاى نقل شده از آن بزرگواران استفاده مى شود. چنان كه اميرالمؤ منين ، عـلى (ع) پس از سقيفه ، مهاجران و انصار شركت جسته در جنگ بدر را به قيام و انقلاب تشويق مـى كـرد و بـه خـانـه يـكـايـك آن هـا رفـت و حق خويش را يادآور گشت و آنان را به يارى خويش فـراخـوانـد. امـا جـز 44 تن دعوت وى را اجابت نكردند. حضرت به آنان فرمود تا بامدادان با سـر تـراشيده و سلاح بر دوش بيايند تا پيمان مرگ ببندند، ولى فرداى آن روز جز چهارتن نـيـامـدنـد. شـب بـعـد رفـت و آنـان را فـراخواند؛ گفتند بامدادان مى آييم ، ولى جز همان چهارتن نـيامدند، روز بعد نيز نتيجه همين بود؛ و حضرت نيز پس از مشاهده خيانت و بى وفايى مردم در خانه نشست .(327)

امـيـرالمؤ منين (ع) سخن مشهور (به خدا سوگند، مادامى كه كار مسلمانان به سامان باشد و جز مـن بـه ديـگـرى سـتمى نرسد، گردن مى نهم ...)(328) را هنگامى فرمود كه نتيجه تـوطـئه شـورا آشـكـار گرديد و ديد كه براى بار سوم نيز خلافت از او گرفته و به عثمان سپرده شد، و امّت در حال كشمكش نسبت به حق غصب شده ايشان به خوابى عميق فرو رفته است . بـنـابـر اين سبب شكيبايى فراوان ايشان در رويدادهاى پيش آمده اين بود كه حتى پس از شورا، نيروى لازم براى قيام را در اختيار نداشت .(329)

ايـن اصـل ، از داسـتـان سـديـر صـيـرفـى و امـام صـادق نـيـز قـابل استفاده است كه امام در پايان به وى فرمود: اى سدير، به خدا سوگند، اگر به شمار اين بزغاله ها يارانى مى داشتم ، آرام نمى گرفتم !)(330)؛ و شمار بزغاله ها هفده بود!

از روايـت مـاءمـون رقـى در داسـتـان امـام صـادق بـا سـهـل بـن حـسـن خـراسـانـى ، كـه از امتثال فرمان امام مبنى بر رفتن در تنور مشتعل پوزش خواست ، ولى هارون مكى درون تنور رفت نـيـز هـمين مطلب استفاده مى شود. امام (ع) به خراسانى گفت : (در خراسان چند تن مانند اين مى يـابـى ؟) گـفـت : به خدا سوگند، يك تن هم نيست . امام (ع) فرمود: آرى ، به خدا سوگند يك تـن هـم نـيست ، ولى ما در دورانى كه در آن پنج كمك كار نيابيم قيام نمى كنيم . ما [از ديگران ] وقت شناس تريم )(331)

رفتار امام حسن (ع) نيز بر پايه همين اصل بود. نخستين كار آن حضرت ، پس از اميرالمؤ منين (ع)بـسـيـج عـمـومى عليه معاويه براى انجام يك جنگ سرنوشت ساز بود. اگر آن خيانت بزرگ و بـى وفـايـى مـهـم و سـسـتـى فـراگـيـر در سـپـاه وى و ديـگـر علل مانند آن كه وى را مجبور به ترك جنگ كرد نمى بود، هرگز تسليم صلح معاويه نمى شد. آن حـضـرت پـيـش ‍ از صـلح ، اراده جـنـگـى مـردم را آزمـود و جـز ضـعف و سستى و عافيت طلبى و دنـيـادوسـتـى در وجـود آنان چيزى نيافت . آن حضرت طى سخنانى به مردم فرمود: آگاه باشيد معاويه مرا به كارى فراخوانده است كه نه در آن عزت است و نه عدالت . اگر شما حاضر به مـردن هـسـتـيـد، آن را نـمـى پـذيـريـم (و بـا لبه تيز شمشيرها قضاوت درباره او را به خداى عـزوجـل مـى گـذاريـم ) و اگـر خـواهـان زنـدگـى هـسـتـيد مى پذيريم و خشنودى شما را بر مى گزينيم .

در ايـن هـنـگـام مردم از هر سو فرياد برآوردند: ما خواهان زندگى هستيم (و چون حضرت را تنها گذاشتند صلح را 