ى خود (به مـعاويه خبر داد كه گروهى از مردان عراق پيش حسين بن على آمده اند و نزد او سكونت دارند و در آمد و شدند، پس ‍ نظرت را برايم بنويس ).(349)

بـلاذرى گـويـد: شـمـارى از اهـل عراق و اشراف حجاز نزد حسين (ع) در آمد و شد بودند و او را اكـرام و احـتـرام مـى كـردنـد و فـضايلش را يادآور مى شدند و او رابه سوى خودشان دعوت مى كـردنـد و مـى گـفـتـنـد كـه مـا دسـت و بـازوى تـوايم ؛ تا راهى به سوى او بيابند. اينان شك نداشتند كه پس از مرگ معاويه مردم به حسين (ع) روى نخواهند آورد.

چون رفت و آمد مردم با امام حسين (ع) زياد شد عمرو بن عثمان بن عفان نزد مروان بن حكم ـ والى وقت مدينه ـ آمد و گفت : رفت و آمد مردم نزد حسين (ع) زياد شده است ، به خدا سوگند، من جز اين نـمـى بـيـنـم كـه شـمـا بـا او روزى سخت خواهيد داشت ؛ و مروان موضوع را به معاويه گزارش داد.(350) او هـمچنين نوشت : من از اين كه حسين در پى فتنه باشد ايمن نيستم و گمان مى كنم كه با او دوران دشوارى داشته باشى !(351)

اما معاويه كه مصلحت خود را در پايبندى ظاهرى به صلح با امام حسين (ع) مى ديد، تمايلى به بيرون آمدن از وضعيت متاركه با آن حضرت نداشت . از اين رو مروان را از گذشتن از اين متاركه بـاز مى داشت و امر به شكيبايى و از كارهاى احمقانه و شتاب زده منع مى كرد؛ و به او نوشت : (مـادامـى كـه حـسـيـن بـا تـو كارى ندارد و نسبت به تو دشمنى و مكنونات قلبى خود را ابراز نـكـرده اسـت و نـرمـى نـشـان مـى دهد، او را آزاد بگذار و پيوسته در كمين او باش . ان شاء الله والسلام )(352)

بـا وجـود ايـن ، مروان كه يكى از سختگيرترين كارگزاران اموى مدينه بود، وقتى كه مى ديد مـردم بـر امـام حـسـيـن گـرد آمـده انـد و از هـمـه سـو نـزدش مـى آيـنـد، تـحـمل وجود آن حضرت را در مدينه نداشت . از اين رو به معاويه پيشنهاد كرد كه امام (ع) را از مـديـنـه تـبعيد كند و به سكونت اجبارى در شام وادار سازد، تا به اين وسيله ارتباط او با مردم عراق قطع شود. اما معاويه اين پيشنهاد را هم نپذيرفت و پاسخ او را چنين داد: (به خدا سوگند مـن مـى خـواسـتـم كـه از او آسـوده شـوم و تـو مـرا بـه او گرفتار مى كنى . اگر در برابر او شـكـيـبايى مى ورزم از روى اكراه است ؛ و اگر بدى اى به او برسانم با او قطع رحم كرده ام .)(353)

عـلاوه بـر مـراقـبـت شـديدى كه از امام (ع) به عمل مى آمد، برخى از كارگزاران اموى مدينه در عـمـل مـداخـله مى كردند و از بيم آن كه اوضاع دگرگون شود و به نفع امام (ع) رقم به خورد اقـشـار مـردم را از ديـدار بـا امـام (ع) بـاز مـى داشـتـنـد. بـلاذرى از عـتـبـى نـقـل مـى كند كه وليد بن عتبه مردم عراق را از ديدار با امام حسين (ع) منع كرد. امام (ع) فرمود: (اى كـسـى كـه بر خود ستم مى كنى و نسبت به پروردگارت نافرمانى ، چرا ميان من و مردمى كـه آنـچـه از حـق مـرا كـه تو و عمويت نشناخته ايد، مى شناسند مانع مى شوى ؟ وليد گفت : اى كـاش ‍ بـردبـارى مـا نـسـبـت بـه تـو موجب جسارت و خشم ديگران نسبت به تو نگردد. اگر مى دانـسـتـى كـه پـس از مـا چـه خـواهـد شـد، مـا را دوسـت مى داشتى ، همان گونه كه دشمن مى دارى !)(354)

عـلاوه بـر آنـچـه پـيـش از ايـن گـفيم كه اشاره وليد، روشنگر مفهوم (خون محترم ) از ديدگاه امـويـان اسـت ، در ايـن جـا نـيـز بـه ايـن نـكته اشاره مى كنيم كه شايد اين كه وليد مى گويد: (اگـر مـى دانـستى كه پس از ما چه پيش مى آيد ما را دوست مى داشتى همان گونه كه دشمن مى دارى )، اشـاره بـه ايـن مـوضـوع دارد كـه مـتـاركـه ايجاد شدهميان ما و شما جز در دوره معاويه بـرقـرار نـخـواهـد بـود و يـزيد، كه جانشين پدرش مى گردد، شخصيت ديگرى است . او جز با شدت و قاطعيت با تو رفتار نخواهد كرد و به زودى زمين را با همه فراخيش بر تو تنگ خواهد كـرد و در آن هـنـگام چون به گذشته بنگرى دوران ما و بخشندگى و بزرگوارى ما را به ياد خـواهـى آورد. گـويـى بـا ايـن بـيـان بـه خـاطـر مـتـاركـه مـتـوازنـى كـه در اصل به نفع خود آن هاست ، بر امام (ع) منت مى گذارد.

خطمشى هاى كلى در نامه هاى معاويه به امام (ع)

اگر كسى در نامه هاى معاويه به امام تاءمل بورزد، شايد نخستين چيزى كه توجهش را به خود جـلب مـى كند، حيله آشكار وى در موازنه ميان بيم و اميد باشد و تقريبا هيچ كدام از نامه هاى وى به امام از رعايت روش ايجاد توازن ميان بيم و اميد دادن تهى نيست .

ايـن پـديـده بـازتـاب اصـل حـفظ وضعيت متاركه با امام بود؛ كه معاويه سياستش را بر آن بنا نـهـاده بـود؛ و ايـن نـامـه هـا نـيـز خـود دليـلى بـر پـايـبـنـدى مـعـاويـه بـه ايـن اصل است .

در ايـن جـا گـزيـده اى از ايـن نـامـه هـا را بـراى نـمـونـه نقل مى كنيم :

مـالى از يـمـن بـراى مـعـاويـه مـى بردند، چون بر مدينه گذشت حسين بن على حمله كرد و آن را گرفت و ميان خاندان و دوستانش تقسيم كرد و به معاويه چنين نوشت :

از حسين بن على (ع) به معاوية بن ابى سفيان

اما بعد، كاروانى از يمن بر ما گذشت و بار، مال ، تخت روان و عنبر و عطر را به سوى تو مى آورد تـا آن هـا را بـه خـزانـه دمـشـق بـسپارى و پس از آن كه از آن ها بهره بردى به فرزندان پدرت بدهى و من به آن نياز داشتم و آن را گرفتم والسلام .)

معاويه در پاسخ امام نوشت :

از بنده خدا معاويه ، اميرالمؤ منين به حسين بن على !

سلام عليك

امـا بـعـد، نـامـه ات بـه من رسيد، كه در آن نوشته بودى كه كاروانى از يمن بر تو گذشت و بار مال و تخت روان و عنبر و عطر را به سوى من مى آورد تا به خزانه هاى دمشق بسپارم و خود از آن ها بهره ببرم و سپس به فرزندان پدرم بدهم .

وانـگـهـى چـون مـال را بـه مـن نسبت مى دهى شايسته نبود كه آن را بگيرى ، زيرا كه والى به مال سزاوارتر است ؛ و سپس بر اوست تا آنچه كه بايد، از آن خارج كند. به خدا سوگند اگر مـى گـذاشـتـى كه اين كاروان به من مى رسيد، درباره دادن سهم تو خسّت نمى ورزيدم . اما اى بـرادرزاده مـى پـنـدارم كه در سرت خيال شورش دارى . من خوشحالم كه اين كار در روزگار من پـيـش آمد كه قدر تو را مى شناسم و از اين كار در مى گذرم . اما به خدا سوگند بيم آن دارم ، گـرفـتـار كـسـى شـوى كـه بـه انـدازه كـف دهـان شـتـر هـم بـرايـت ارزش قايل نباشد.(355)

روشـن اسـت كـه مـعـاويه در اين نامه ، همزمان با اظهار تسامح و گذشت نسبت به امام (ع) وى را به كسى كه پس از او مى آيد، يعنى يزيد تهديد مى كند.

او هـمـچـنـيـن در پـى گـزارش هـايـى كـه جـاسوس هايش درباره جنبش امّت و امام (ع) برايش ‍ مى فـرسـتـادنـد بـه آن حـضـرت چـنـين نوشت : اما بعد، چيزهايى به من رسيده است كه تو را از آن پـرهـيـز مـى دهـم ، (اگر درست باشد) به تو اجازه پرداختن به آن كارها را نمى دهم . به جان خـودم سـوگـند هر كس با خداوند دست عهد و پيمان داده باشد سزاوار است كه بدان وفا كند؛ (و اگـر دروغ بـاشـد)بـا ايـن كـار، تـو سـعـادتـمندترين مردمى و به نفع خود اقدام و به پيمان خـداونـد وفا مى كنى . مرا به قطع ارتباط و بدى 