نسبت به خود وادار مساز، چرا كه هرگاه تو را نـپـذيـرم تـو نـيـز مرا نمى پذيرى و هرگاه كه مرا به دردسر بيندازى ، من نيز تو را به دردسـر مى اندازم و شنيده ام كه گروهى از كوفيان تو را به تفرقه فراخوانده اند (از ايجاد تـفـرقـه مـيـان ايـن امـّت و از ايـن كـه فـتـنـه را بـه دسـت تـو بـاز گـردانـنـد بـپـرهـيـز). تـو اهـل عراق را آزموده اى اينان پدر و برادرت را تباه كردند (تو مردم را آزموده و امتحان كرده اى و پدرت از تو برتر بود. همان هايى كه به تو پناه مى آورند درباره پدرت همراءى بودند و من گمان نمى كنم آن چيزى كه مايه تباهى پدرت گرديد به سود تو باشد). از خدا بترس و پيمان را به ياد آر (و به خودت و دينت بينديش (و نبايد آن هايى كه ايمان ندارند تو را خوار گردانند).(356)

امام (ع) در پاسخ اين نامه معاويه چنان پاسخى نوشت كه چونان صاعقه بر سرش فرود آمد و او را بـه انـدازه اى سـراسيمه و متاءثر ساخت كه از قوّت جواب امام به اطرافيانش ‍ شكايت مى كـرد. كـامـل ايـن پـاسـخ در كـتاب هاى تاريخى آمده است و ما در جاى مناسب اين كتاب آن را خواهيم آورد.

دليل قيام نكردن امام حسين (ع) عليه معاويه

نـظـر اهل بيت عصمت و طهارت بر اين بود كه معاوية بن ابى سفيان حتى براى يك شب هم نبايد زمـام امـور را بـه دسـت داشـتـه بـاشـد و امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، عـلى (ع)، بـر سـر ايـن اصـل سـازش نـكـرد و همه توصيه هايى را كه به كوتاه آمدن در اين باره دعوت مى كردند رد كـرد و بـراى تحقق اين موضوع به جنگ سهمگين صفين تن داد و از آن پس نيز تا هنگام شهادتش در اين راءى دچار تزلزل نشد.

امـام حـسـيـن (ع) نـيـز بـر تـداوم ايـن نـظـر پـاى فشرد و براى تحقق آن از هيچ كوششى دريغ نـورزيـد. امـا بـدبختى روزگار و دگرگون شدن اوضاع ، در پايان او را ناگزير ساخت تا تلخ ‌ترين انتخاب را برگزيند و براى فرد همين بس كه از ميان تلخ ‌ترين ، آنچه تلخى اش ‍ كم تر است برگزيند. آن حضرت حكومت را به معاويه سپرد و جنگ با او را به طور موقت به آيـنده موكول كرد: (مصلحت چنين ديدم كه اين جنگ را به روز ديگرى بيندازم ؛ و خداوند هر روزى در كارى است )(357)، و با همين انديشه عمرش را به پايان برد تا شهيد شد.

از هـمـان نـخـسـتـين روزهاى حكومت معاويه بر شام دلايل و انگيزه هاى قيام عليه او برپا و موجود بود. اما پس از شهادت امام حسن (ع) اين انگيزه ها فراوان و بزرگ شد؛ امام حسين (ع) با آگاهى از ايـن مـوضـوع ، جـوانـبـش را نـه تـنها براى افراد مورد اعتماد خويش باز مى كرد و آن را به روشنى بيان مى داشت ، بلكه در نامه ها و گفت و گوهايى كه با معاويه داشت ، موضوع را به خود او نيز گوشزد مى كرد. از جمله اين بيان ها نمونه زير است :

(اى مـعـاويه ، هيهات ، هيهات ، روشنى بامداد سياهى شب را زدود و پرتو خورشيد نور چراغ را مـبـهـوت كـرد. تو در برترى جويى زياده روى كردى و همه چيز را براى خود برگزيدى به طـورى كـه اجـحـاف و دريـغ كردى تا آن جا كه خسّت ورزيدى ؛ و ستم كردى تا آن جا كه از حد گـذشـتـى ، حـقـوق مـسـلّم مـردم را غـصـب كـردى تـا آن جـا كـه شـيـطـان بـيـش تـريـن بـهـره و كامل ترين سهم را برد...)(358)

آن حـضـرت در نـامه ديگرى خطاب به معاويه چنين نوشته است : و در گفته هايت گفته اى (اين امـّت را بـه فـتـنـه بـاز مـگـردان ، در حـالى كه من فتنه اى بالاتر از حكومت تو بر آنان نمى شـناسم و گفته اى : (به خودت و دين و امّت محمد بينديش ). به خدا سوگند من چيزى بالاتر از جـهـاد بـا تـو نـمـى شـناسم كه اگر چنين كنم ، موجب نزديكى به پروردگار من است و اگر نكردم از خداوند براى دينم طلب بخشايش مى كنم و از او توفيق آنچه را كه رضايت و خشنودى اوست مى طلبم .).(359)

در ايـن جـا ايـن پـرسـش مطرح است : در حالى كه در دوران امامت امام حسين (ع) همه زمينه ها براى قيام آن حضرت عليه معاويه فراهم بود، چرا ايشان قيام نكرد؟

بـراى پـاسـخ دادن بـه اين پرسش نخست بايد هدف مورد نظر از انقلاب را تعيين كرد و روشن ساخت كه هدف امام حسين (ع) از قيام عليه معاويه چه مى توانست باشد؟

بـدون شـك هـدف آن حـضرت همان هدفى است كه در قيام عليه يزيد بن معاويه اعلام كرد. يعنى ايجاد اصلاح در امّت جدش به وسيله امر به معروف و نهى از منكر و لوازم اين كار يعنى از ميان بـرداشتن حكومت فاسد و برپا ساختن حكومت حق ، از طريق قيام امّت با امام براى تحقق پيروزى قطعى اى كه در سايه اين هدف حاصل مى گشت . يا قرار دادن امّت در معرض خطرى وحشت آفرين و هـولنـاك ، از طـريـق حـمـاسه اى قهرمانانه و مصيبتى فاجعه آميز كه به كشتن او و يارانش از اهل بيت و صحابه نيكوكار آن حضرت و برگزيدگان امّت منجر مى گشت ، آن هم در چارچوب يك فعاليت تبليغاتى بزرگ كه در نتيجه آن چهره دروغينى كه معاويه خود را در پس آن پنهان مى كرد به طور كامل آشكار مى گشت و همه پيامدهاى جريان نفاق حاكم از روز سقيفه خنثى مى گشت ؛ و اسـلام ناب محمدى از هر شائبه اى پاك مى شد و پرده از ديده بصيرتش كنار مى رفت و در نتيجه حق و اهل آن را مى شناخت و در پرتو نورش ره مى پيمود.

ولى آيـا در دوران مـعـاويـه بـراى امـام حسين امكان اين كه يكى از اين دو انتخاب را تحقق بخشد، وجود داشت ؟

انتخاب نخست ، راه پيروزى نظامى قطعى بر معاويه بود. براى اين منظور ناچار بايد بخشى از امّت كه دست كم براى تحمل پيامدها و مقتضيات يك جنگ سهمگين كافى باشد، بسيج مى گشت . ولى آيا در آن روزگار امّت اسلامى از چنين آمادگى بزرگ روحى و عملى برخودار بود؟

نـويـسـنـده كـتـاب (ثـورة الحـسـيـن ظروفهاالاجتماعيه و آثارها الانسانيه ) (شرايط اجتماعى و پيامدهاى انسانى قيام امام حسين (ع) از وضعيت امّت در اين دوران تصويرى ارائه داده است كه بـاهـم مـى خـوانـيـم . او مـى گـويد: جنگ هاى صفين ، جمل و نهروان و جنگ هاى زودگذر كه پس از حـكـمـيـت ، مـيـان بـخـش هـاى سـوريـه و مـنـاطـق مـرزى عـراق ، حـجـاز و يـمـن روى داد، تـمـايـل بـه صـلح و آرامـش را در يـاران امـام (ع) پـديـد آورد. پـنـج سـال بـود كـه بر آنان مى گذشت و در اين مدت هنوز سلاح يك جنگ را بر زمين نگذاشته بودند كـه بـراى جنگى ديگر آن را مى كشيدند. آنان با گروهى ناآشنا نمى جنگيدند، بلكه جنگ شان بـا قـبـايـل و بـرادران ديـروزشـان و كـسـانـى كه يكديگر را مى شناختند بود. احساسى كه در پـايان دوران على (ع) و در پى شكست در برابر حيله گرى دشمن در روز تحكيم ، به وضوح رو بـه آشـكـار شـدن نـهـاد، بـه نـفـع دشـمـنـان امـام از سـران قـبـايـل و ديـگرانى تمام شد كه دريافته بودند سياست امام (ع) برآورنده خواسته هاى آنان ، كـه بـه وسـيـله سـياست معاويه در دادن مال و ولايات شعله ور مى شد، نيست . از اين رو در صدد بـرآمـدنـد تـا هر چه بيش تر به اين احساس دامن بزنند و بر آن تاءكيد بورزند. روحيه قبيله گـرايـى كـه پـس از وفـات پيامبر(ص) از بند رهيد و در دوران عثمان به اوج خود رسيده بود نيز به تاءثير و نفوذ اين رهبران در ميان جا