معه كمك كرد. دنياى انسانى كه روح قبيله گرايى دارد، قـبـيـله اوسـت . بـا تاءثرش ‍ متاءثر مى شود، به هر سو كه برود او نيز مى رود، با هر كـس دشـمـنـى كـند او نيز دشمنى مى كند و به همه امور از زاويه ديد قبيله مى نگرد. زيرا او در بـرابـر ارزش هـايـى كـه نسبت به او فروتنى مى كنند فروتن است ؛ و همه احساسات قبيله در رئيـس آن مـتـمـركز است . رئيس ‍ در يك جامعه قبيله اى اختياردار و جهت دهنده كلّ قبيله است ... هنگامى كه امام (ع) براى بار دوم مردم را به جنگ با گروه هاى نظامى سورى [شامى ]، كه حجاز، يمن و مـرزهـاى عـراق را مـورد حـمـله قـرار داده بـودنـد فـراخـوانـد، آنـان تمايل خود را به ترك مخاصمه و ناخشنودى از جنگ ، با سستى نشان دادن از خود ابراز داشتند.

پـس از آن كه امام على (ع) به شهادت رسيد و با امام حسن (ع) به خلافت بيعت شد، اين پديده بـه اوج خـود رسـيـد، به ويژه هنگامى كه امام حسن (ع) مردم را براى مجهز شدن براى جنگ شام فرا خواند پاسخ بسيار كند بود. به رغم آن كه امام حسن (ع) پس از آن توانست سپاه بزرگى را بـراى جـنـگ بـا مـعـاويـه آمـاده سـازد، ولى پـيـش از بـرخـورد با دشمن به سبب گرايش هاى گـونـاگـونـى كه مردم را به سوى خود جذب مى كرد، سرنوشتش با شكست رقم خورد. گروه هـاى گـونـاگـون مـردم هـمـراه بـا وى را اقـشـار زيـر تـشـكـيـل مـى دادنـد: بـرخـى ، از شيعيان او و پدرش بودند و برخى ديگر، از مخالفان حكميت ، يـعـنـى خوارج ؛ كه براى جنگ با معاويه به هر حيله اى دست مى يازيدند، و برخى ديگر فتنه جـويـانـى بـودنـد كـه در غـنـيـمـت طـمـع بـسـتـه بـودنـد. بـرخـى ديـگـر مـردمـانـى دو دل و پـايـبند عصبيت قبيله اى بودند كه از سران قبايلشان پيروى مى كردند. اين سران خود را بـه مـعـاويه فروخته بودند، معاويه به بسيارى از آنان نامه نوشت تا آنان را بفريبد كه از امـام حـسـن (ع) دسـت برداشته و به او بپيوندند. بيش تر ياران امام (ع) در برابر اين نيرنگ خـود را بـاخـتـنـد و طـى مـكاتبه هايشان با معاويه به او وعده دادند كه حسن (ع) را زنده يا مرده تـسليم خواهند كرد. هنگامى كه امام حسن (ع) براى آنان به ايراد سخن پرداخت تا ميزان اخلاص و ثـبـات قـدمشان را بيازمايد، از هر سو فرياد برآوردند: (ما خواهان ادامه زندگى هستيم )؛ و در هـمـيـن حـال گـروهـى بـه قـصـد كـشـتـن وى حـمـله كـردنـد. ايـن در هـنـگـامـى بـود كـه سـران قبايل با استفاده از تاريكى شب همراه قبايل خود ناپديد مى شدند و به معاويه مى پيوستند!

هنگامى كه امام حسن (ع) ـ در برابر اين واقعيت تلخ ـ دريافت كه شرايط روحى و اجتماعى حاكم بر جامعه عراق ، اين جامعه را از تن دادن به پيامدهاى جنگ و كسب پيروزى ناتوان ساخته است ، و ديـد كـه ايـن جـنـگ بـه بـهـاى از دسـت دادن يـاران مـخـلص اش اسـت و در هـمـيـن حـال پـيـروزى قـاطـع را نـصـيـب مـعاويه مى گرداند، با شرايطى به صلح تن در داد. از جمله شـرايـط ايـن بـود كـه مـعـاويه كسى را به جانشينى خود تعيين نكند و حكومت از آن امام حسن (ع) بـاشـد؛ و مـردم آزاد و در امـان بـاشـنـد... ايـن تنها راهى بود كه امام حسن (ع)، به عنوان صاحب رسالتى كه در اين شرايط بد گرفتار شده بود مى توانست آن را بپيمايد.(360)

ولى آيا پس از آن امّت اسلامى ـ به ويژه در عراق ـ بر اين وضعيت پايدار ماندند؟ يا اينكه به سوى بهتر شدن تغيير جهت دادند؟ آيا امام حسن (ع) توانست در حيات خود به آنان اعتماد كند؟ آيا پـس از ايشان امام حسين (ع) توانست آنان را براى جنگى بزرگ تا پيروزى نهايى بر معاويه بسيج كند؟

هـمـان مـردمـى كـه بـه دليل طولانى شدن جنگ سختى هاى زيادى از آن ديده و به دنيا و سلامت و آرامـش گـرايـش پـيـدا كـرده بـودنـد و پـيـرو خـواسـتـه هـاى سـران قـبـايـل شـده بـودنـد، بـزرگـى خـطـايـى را كـه بـا سـسـتـى نـشـان دادن در بـرابـر تـحـمـل پيامدهاى جنگ و رها ساختن امام (ع) مرتكب شده بودند دريافتند. اين هنگامى بود كه ماهيت حـكـومـت مـعـاويـه را شـنـاختند و طعم واقعيت آن را چشيدند. واقعيتى كه سرتاسر فشار و ترس ؛ گـرسـنـگـى و محروميت ؛ آوارگى مدام و سلب هرگونه آزادى ؛ و تمسخر شريعت و سبك شمردن ارزش هـا بـود. بـراى افـزايـش عطاياى شاميان از عطاياى آن ها كاسته شد و به وسيله معاويه به جنگ با خوارج وادار شدند. كارى كه به آنان فرصت نداد تا از صلحى كه مشتاق آن بودند و آرامـشـى كـه آرزويـش را داشـتـنـد بـهـره مـنـد گـردنـد. در نـتـيجه به خاطر كوتاهى نسبت به اهـل بـيـت پـشـيـمان گشتند؛ (مردم عراق زندگى شان در دوران على را يادآور مى شدند و بر آن انـدوه مـى خـوردنـد و بـه خاطر كوتاهى نسبت به امام خويش افسوس مى خوردند و از صلح ميان خـود و شـامـيـان اظـهـار پـشيمانى مى كردند؛ و هرگاه به يكديگر مى رسيدند خود را به خاطر گـذشـتـه سـرزنـش و دربـاره ايـن كـه در آيـنـده چـه مـى تـوان كـرد تبادل نظر مى كردند؛ و هنوز چند سالى نگذشته بود كه گروه گروه براى ديدار با امام حسن و گفت و شنود با آن حضرت به مدينه مى رفتند...).(361)

درسـت اسـت كـه بـسـيـارى از مردم به ويژه اهل عراق ، در نتيجه ظلم و ستم معاويه و دورى وى از اسلام ، كينه بنى اميه و دوستى اهل بيت را دين خود مى دانستند، اما اين احساس ‍ هرگز نتوانست كه پـرده دوگـانـگى شخصيت بيش تر اين افراد را پاره كند، بلكه اينان در چارچوب اين شخصيت روزگـار مـى گـذرانـدند و در حالى كه در باطن بنى اميه و حكومتشان را مردود مى شمردند، در ظـاهـر هـمـه فرمان هايشان را اجرا مى كردند. بنابر اين آنان در دوگانگى شخصيت به سر مى بردند، همان طور كه اميرمؤ منان على (ع) وضعيتشان را در سايه ستم بنى اميه توصيف كرده و فـرمـوده اسـت : سوگند به خدا اينان پيوسته ستم مى كنند تا اين كه هيچ حرام خدا را نگذارند مـگـر آن كـه حلالش كنند و هيچ عهد و پيمانى را نگذارند مگر كه آن را بشكنند... تا آن كه مردم در گريه به دو دسته تقسيم مى شوند: گروهى بر دينشان بگريند و گروهى بر دنيايشان بـه طـورى كـه يـارى رساندن شما به آنان همانند يارى دادن غلام به خواجه اش مى شود، كه چـون حـاضـر بـاشـد فـرمـان مـى بـرد و هـرگـاه كـه پـنـهـان شـود از او عـيـبـجـويـى مـى كند...)(362)

بـنـابر اين ، مشخّصه عمومى امّت در آن هنگام اين بود كه بيش ترشان مطيع اراده حكومت اموى و فـرمـانـبـردار دستورهايش بودند، خواه آن هايى كه زير تاءثير گمراه سازى هاى امويان ديده حـقـيقت بينشان كور شده بود و مى پنداشتند كه اسلام در حكومت معاويه تجسم يافته است ، و يا ضـعـيـف النـفـس هـايـى كه به دام دنيا دوستى درافتاده و دين خود را به دنياى ديگران فروخته بـودنـد. يـا آن هايى كه حق و اهل حق را مى شناختند و در باطن آنها را دوست مى داشتند. گرچه در ظاهر از بيم اموى ها نسبت به آنان اظهار ناآشنايى مى كردند.

در مـيـان شـمـارى انـدك بـاقـيـمـانـده نـيز بسيارى بودند كه با وجود شناخت و معرفت نسبت ب