 اهل حق ، ضعف روحى آنان را از يارى و پيوستن به كاروان حق باز مى داشت .

ايـن تـوصـيـف عـمـومى ، حتى پس از مرگ معاويه بر امّت اسلامى انطباق داشت ! بنابر اين چنين امـتى شايسته آن نبود كه امام حسين (ع) به اعتماد آن ها جنگى سهمگين ، كوتاه يا بلند مدت ، را تـا رسيدن به پيروزى قطعى بر معاويه طرح ريزى كند. شواهد اين واقعيت وضع امّت بسيار زياد است كه برخى از آن را در پيشگفتار نقل كرديم .

مـى مـاند انتخاب دوّمى كه بر سر راه امام حسين (ع) وجود داشت يعنى انقلاب عليه معاويه ؛ و آن قرار دادن امّت در معرض خطرى وحشت آفرين و هولناك از طريق حماسه اى قهرمانانه و مصيبتى فاجعه آميز بود كه به كشتن او و يارانش منجر مى گشت و با يك فعاليت بزرگ تبليغى ، كه بـا آشـكـار ساختن چهره دروغين امويان به پيروزى مى رسيد و پيامدهاى عملى ناشى از آن را از ميان مى برد، تواءم بود.

ايـن انـتـخـاب كـه پـيـروزى كـامـل آن در دوران يـزيـد رقـم خـورد، در دوران مـعـاويـه بـه شكست كـامـل مـحـكـوم بـود. سـرّ مطلب هم در وجود معاويه و روش ويژه او در چاره انديشى در امور نهفته بـود. مـعـاويـه كـسـى نبود كه آن چنان از سياست غافل باشد كه به حسين (ع) اجازه دهد تا به قـيـامـى خـروشـنـده دسـت يازد، بلكه او چنان دورانديش بود كه مى دانست اعلام انقلاب حسين (ع) عـليـه او و تـشـويـق مـردم بـر ايـن كـار، مـنـجـر به جنگى مى شد كه اگر نگوييم دستاوردهاى پيروزى بر امام حسن (ع) را از ميان مى برد، دست كم ارزش صلح را تيره و مبهم مى ساخت . چرا كـه بـدون شـك مـعـاويـه بـه مـنـزلت امـام حـسـيـن (ع) در دل مسلمانان آگاه بود.

نـزديـك تـريـن گـمـان هـا در روشـى كـه مـعـاويـه بـراى سركوب قيام امام حسين (ع) ـ اگر در روزگـار او قيام مى كرد ـ در پيش مى گرفت ، اين بود كه پيش از موفق شدن امام به انقلاب و پـيـش از آن كه اين انقلاب از چنان پژواكى برخوردار شود كه بتواند حيات و محيط اسلامى را، كـه مـعـاويـه تـمـايـل بـه آرامـش و سـكـون آن داشـت ، دستخوش امواج سازد، آن حضرت را مسموم گرداند.

چـيـزى كـه موجب تقويت اين گمان مى شود، روشى است كه از معاويه در نابود ساختن مخالفان سـيـاسـى و كـسـانـى كـه آرامـش و صـفاى سلطنت او را تيره مى ساختند مى شناسيم . راهى كه او بـراى رهـا شـدن از مـخـالفـان برگزيده بود، از ميان برداشتن آنان با كم ترين سر و صدا بود. معاويه همين روش را براى از ميان بردن حسن بن على و سعد بن ابى وقاص و مالك اشتر، هـنـگـام رفـتـن بـه مـصـر، عـبـدالرحـمـن بـن خـالد بـن وليـد، هـنـگـام تـمـايـل پـيدا كردن شاميان به وى ، به كاربست . او خود اين روش را در جمله مشهورش خلاصه كـرده اسـت كـه مـى گـويـد: (خـداونـد سـربـازانـى از عسل دارد.)

آنچه اين گمان را تا مرتبه يقين بالا مى برد، اطلاعات ما در اين باره است كه معاويه بر حسين بن على و ديگر كسانى كه بر سلطنت خويش از آنان بيمناك بود، جاسوس گماشته بود. اينان هـر چـه را كـه مـخـالفان انجام مى دادند براى او مى نوشتند و از گزارش ساده ترين امور، كه كـوچـكـتـريـن شـك و ترديدى هم بر نمى انگيخت ، غفلت نمى كردند.(363) مانند همان مـورد كـنـيـزكـى كـه مـال امـام حـسـيـن (ع) بـود و او را آزاد سـاخـت و سـپـس بـه ازدواج خـويـش ‍ درآورد.(364)

چـنـانـچه امام حسين (ع) در دوران معاويه دست به كار قيام مى شد و سپس با روش خاص ‍ معاويه از مـيـان مـى رفت ، چه سودى عايدش مى شد. آيا بايد اين كار به واقعيت مى پيوست تا مردم از صـميم دل از آن پاسدارى كنند؟ چنانچه امام نيز همانند ديگر مردم به آرامى و بدون سر و صدا از مـيـان مـى رفـت ، چـه سـودى عـايـد مـردم مـى گشت ؟ زيرا در اين صورت او يك علوى بود كه نـاخـواسته مى مرد و مرگ او تنها خاندان و دوستان و شيعيان پدرش را اندوهگين مى ساخت و پس از آن ، ياد او نيز همانند ديگران به بوته فراموشى سپرده مى شد.(365)

مـعـاويه اين تهديد را براى امام (ع) روشن كرده گفته بود: (مادامى كه مرا انكار كنى ، تو را انـكـار مـى كـنـم و مـادامـى كـه بـا من نيرنگ ببازى با تو نيرنگ مى بازم ، بنابر اين از ايجاد تفرقه ميان اين امّت بپرهيز).(366)

چنانچه امام (ع) مى توانست كه حصار جاسوس ها و خبرچينان معاويه را بشكند و انقلاب را عملى سـازد و هـمـراه يـارانـش در قـالب سـپـاهـى بـا شـمـار و امـكـانـات انـدك بـيـرون آيـد و بـراى مـثـال راه عـراق را در پيش گيرد، آيا موفق به آفريدن حماسه قهرمانانه و مصيبت بارى همانند آنچه در دوران يزيد انجام داد مى شد؟

آيـا فـعـاليـت تـبـليـغـى در چـنين نهضتى مى توانست همان طور كه در دوران يزيد به پيروزى رسيد، در دوران معاويه هم به پيروزى مطلوب برسد؟

بدون شك در چنين فرضى معاويه با تنگناى عملى دشوارى روبه رو مى شد، اما او كه هوش و پـخـتگى لازم براى خروج از تنگناها را داشت از اين تنگنا نيز بيرون مى آمد. چنين مى نمايد كه او بـدون فـاصـله سـپـاه كـوچك امام را محاصره مى كرد و بر سلامت امام و بنى هاشم تاءكيد مى ورزيـد و بـا روشـى فـنـى تواءم با يك كار بزرگ تبليغاتى آنان را مى بخشود. نتيجه چنين كـارى ايـن مـى شـد كـه امـام از چـشـم امـّت بـيـفـتـد و قداست دينى اش ‍ را از دست بدهد؛ سپس او و هـمـراهـانـش را بـه يك اقامت اجبارى در شام وامى داشت كه آن هم پايانى جز مرگى كه احتمالا آن نيز با سمّ مى بود نداشت . سرانجام معاويه از اين بحران در حالى بيرون مى آمد كه سيمايى از گـذشـتِ پـس از قـدرت داشـت و بـدى را بـا نيكى و بريدن را با پيوند پاسخ داده بود. در نتيجه دل هاى مردم را به دست مى آورد و بر دوستى وى و عظمت مقام و منزلتش افزوده مى گشت . در چـنـيـن حـالتـى نـه تـنـهـا آثـار مـثـبـتـى كـه امـام از ايـن جـنـبـش انـتـظـار داشـت حاصل نمى شد، بلكه زيركى معاويه پيامدهايى منفى نيز براى آن حضرت به بار مى آورد.

پـس از آن كـه امـام (ع) امـوالى را كـه براى معاويه مى بردند گرفت ، وى طى نامه اى به آن حـضـرت ايـن روش را بـه روشـنى بيان كرد و گفت : (...اما اى برادرزاده ، من پنداشتم كه تو انديشه حمله ناگهانى در سردارى ؛ و خوشحالم از اين كه اين كار در روزگار من انجام شد كه قدر تو را مى شناسم ، ولى به خدا سوگند بيم آن دارم پس از من گرفتار كسى شوى كه به اندازه سرسوزنى مراعات احترام تو را نكند.)(367)

بـعـيـد نـيـسـت كـه مـعـاويـه آرزو داشـت در مـوضـع چـنـيـن گـذشـتـى قـرار گـيـرد و در مـقـابـل مـنـتـى كه رسول خدا(ص) بر آزادشدگان در مكّه نهاد، او نيز منت بگذارد و اسيران بنى هاشم را آزاد كند تا در عرصه فخرفروشى مساوى شوند؛ ولى چنان كه گفتيم امام از چنين پيش آمدى پرهيز داشت ، و شكى نيست كه موضوع از ذهن امام (ع) نيز دور نبوده است .

بـر فـرض ايـن كـه مـعـاويـه ـ در صـورت قـيـام امـام (ع) عـليـه وى ـ نـاچـار بـه قـتـل آن حضرت و يارانش مى گشت ، با توجّه به صبغه دينى اى كه معاويه اصرار داشت روش هـاى نـيـرنـگ آمـيـز