ا اطاعت كنيد كه واجب است و با فـرمـانـبـردارى از خـداو رسـول او مـقـرون گـشـتـه اسـت ، چـنـان كـه خـداى عـزوجـل فـرمـايـد: (اطـاعـت كـنـيـد خـداى را و اطـاعـت كـنـيـد رسـول را و صـاحـبـان امـر خـويـش را، پـس چـون در كـارى نـزاع كـرديـد، آن را بـه خـداى و رسول باز گردانيد)(373)؛ و فرمود: (اگر آن را به پيامبر و صاحبان امر خويش بـاز مـى گـردانـدنـد، اسـتـنـبـاط كـنـنـدگـانـشـان آن را مـى دانـسـتـنـد و اگـر فـضـل و رحـمت خدا بر شما نبود، جز اندكى ، پيروى شيطان مى كرديد.)(374) شما را از گوش دادن به نواهاى شيطان پرهيز مى دهم ؛ چرا كه او دشمن آشكار شماست اگر پيروى او كـنـيـد در شـمار دوستان او درمى آييد كه به آنان گفت : (امروز هيچ كس از مردم بر شما چيره نـيـسـت و مـن در كنارتان هستم ، سپس هنگامى كه دو گروه يكديگر را ديدند به عقب بازگشت . و گـفـت : مـن از شـمـا بـيزارم )،(375) آن گاه هدف ضربت شمشير و پيكان خدنگ قرار گـيـريـد و بـا عـمـودهـا خـرد شـويد و هدف تير قرار گيريد؛ و (از هر كس كه پيش تر ايمان نياورده و با ايمانش خيرى كسب نكرده باشد، ايمان او پذيرفته نگردد.)(376)

معاويه گفت : اى اباعبدالله ، بس است ، حق سخن را ادا كردى .(377)

امـام حـسـين (ع) يكبار در مجلس معاويه گفت : (منم فرزند آب آسمان و رگ هاى زمين ، منم فرزند آن كـه بـه شـرافـت حـسـب و نسب و پيشينه افتخارآميز از همه مردم دنيا برتر است ، منم فرزند كسى كه خشنودى او خشنودى خداى رحمان و خشمش خشم اوست .

سـپـس روبـه مـعاويه كرد و فرمود: آيا تو پدرى چون پدر من و نياكانى چون نياكان من دارى ؟ اگـر بـگـويـى نه ، مغلوب مى گردى و اگر بگويى آرى ، دروغ گفته اى . در اين هنگام رقيب گـفـت : نـه ، سخن تو را تصديق مى كنم . سپس امام حسين (ع) فرمود: حق آشكار است و راهش تنگ نگردد و خردمندان حق را مى شناسند.(378)

امـام بـاقـر(ع) بـه نـقـل از پـدر بزرگوارش مى فرمايد: پس از امام حسن گروهى از مردم نزد حـسـين (ع) رفتند و گفتند: اى فرزند رسول خدا، از شگفتى هايى كه پدرت به ما نشان مى داد چه دارى ؟ امام (ع) فرمود: آيا پدرم را مى شناسيد؟ گفتند: همه مى شناسيم . در اين هنگام امام (ع) پـرده آويـخـتـه بـر در خـانـه اش را كـنار زد و گفت : درون خانه را بنگريد. چون نگريستند، گفتند: اين اميرالمؤ منين است و گواهى مى دهيم كه تو خليفه برحق خدايى .(379)

در روايت ديگرى آمده است كه اين سؤ ال پس از شهادت اميرالمؤ منين از آن حضرت پرسيده شد و حـضـرت به يارانش فرمود: آيا اگر على را ببينيد مى شناسيد؟ گفتند: آرى . فرمود: اين پرده را كـنـار بـزنيد. چون كنار زدند، همه او را شناختند در اين هنگام على (ع) به آنان فرمود: همانا هـر كـس از مـا كـه مـى ميرد به واقع نمرده است ، و آن كس از ما كه زنده باشد بر شما حجت است .(380)

حـبـيـب بـن مـظـاهـر اسـدى از آن حـضـرت پـرسـيـد: پـيـش از آن كـه خـداى عـزوجـل آدم را بـيـافـريند شما چه بوديد؟ امام (ع) فرمود: ما شبح هايى نورانى بوديم و بر گـرد عـرش ‍ خـداى رحـمـان مـى چـرخـيـديـم و تـسـبـيـح و تهليل و ستايش را به فرشتگان مى آموختيم .(381)

عـقيصا ـ ابوسعيد دينار ـ گويد: از حسين (ع) شنيدم كه فرمود: هر كس ما را دوست بدارد خداوند او را به دوستى ما سود رساند، گرچه در ديلم اسير باشد. دوستى ما گناهان را مى ريزد چنان كه باد برگ را.(382)

اسـمـاعـيـل بـن عـبـدالله گـويـد: حسين بن على (ع) فرمود: هنگامى كه خداوند آيه واولوا الارحام بـعـضـهـم اولى بـبـعـض فـى كـتـاب الله ) را نـازل فـرمـود، از رسـول خـدا(ص) دربـاره تـاءويـل آن پـرسـيـدم ، فـرمـود: مقصودش كسى جز شما نيست . اولوا الارحام شماييد چون من از دنيا رفتم پدرت على ، به من و جايگاهم سزاوارتر است و چون پدرت از دنـيا رفت ، برادرت به او سزاوارتر است و چون حسن از دنيا رفت ، تو به جايگاهش از همه سـزاوارتـرى گـفـتـم : اى رسـول خـدا(ص) پـس از مـن چـه كسى سزاوار جايگاه من است ؟ گفت : پـسـرت على به جايگاه تو سزاوار است و چون او از دنيا رفت ، محمد به جايگاه او سزاوارتر است و چون محمد از دنيا رفت ، فرزندش جعفر، پس از وى به او و به جايگاهش سزاوارتر است ؛ و چـون جـعـفـر درگـذشـت ، فـرزنـدش مـوسـى به جانشينى او سزاوارتر است ؛ و چون موسى درگذشت ، فرزندش على به جانشينى او سزاوارتر است ؛ و چون على درگذشت فرزندش محمد بـه جـانـشـيـنـى او سـزاوارتـر اسـت ؛ و چـون مـحـمـد درگـذشت ، فرزندش على به جانشينى او سـزاوارتـر است ؛ و چون على (ع) درگذشت ، فرزندش حسن به جانشينى او سزاوارتراست ؛ و پـس از درگـذشـت حـسـن ، نـهـمـيـن فـرزندت غايب مى شود. اين امامان نه گانه از پشت تويند و خداوند دانش و فهم مرا به آنان داده است ، سرشت آنان از سرشت من است . هيچ كس حق آزردن آنان را ندارد (كه اگر چنين كند) خداوند آنان را از شفاعتم محروم گرداند.(383)

نـصـر بـن مـالك گـويـد: بـه حـسـيـن بـن عـلى بـن ابـى طـالب گـفـتـم : دربـاره سـخـن خـداى عـزوجـل (هـذانِ خـَصـْمَانِ اخْتَصَمُوا فِى رَبِّهِمْ)(384) برايم سخن بگو. فرمود: ما و بـنـى امـيـه دربـاره خـداونـد بـا يكديگر دشمنى ورزيديم . ما گفتيم : راست گفت خداوند و آنان گفتند: دروغ گفت خداوند. پس ما و آنان در روز قيامت دو دشمنيم .(385)

ابـوجـعـفـر(ع) فـرمـود: حـارث بـن عـبـدالله اعـور بـه حـسـيـن بـن عـلى (ع) گـفـت : اى فـرزند رسول خدا(ص) فدايت گردم ، از آيه شريفه : (وَالشَّمْسِ وَضُحَيهَا)(386) مرا خبر ده فـرمـود: اى حـارث خـداى تـو را بـيـامـرزد. مـراد از شـمـس ، مـحـمـد، رسـول خـدا(ص)، اسـت گـفـتـم : فـدايـت گـردم ، و ايـن سـخـن خـداونـد: (وَالْقـَمـَرِ إِذَا تَلاهَا).(387) فرمود: مراد اميرالمؤ منين على بن ابى طالب است كه پس از محمد(ص) مـى آيـد. گـفـتـم : (وَالنَّهـَارِ إِذَا جـَلَّيـهـَا).(388) فـرمـود: او قـائم آل مـحـمـد(ص) اسـت كـه زمـيـن را از عـدل و داد پـر سـازد.(389) مـراد از (وَالَّيـْلِ إِذَا يَغْشَاهَا)(390) نيز بنى اميه هستند.(391)

گفته اند كه منذر بن جارود بر حسين (ع) گذر كرد و گفت : خدا مرا فدايت گرداند ،اى فرزند رسول خدا(ص) روزگار چگونه بر شما مى گذرد؟ فرمود روزگار در حالى بر ما مى گذرد كه عرب به بهانه اين كه محمد از آن هاست بر عجم تعدّى مى كند و عجمان نيز چنين حقى را به رسميت مى شناسند. ما و قريش در حالى روزگار مى گذرانيم كه مردم با آگاهى بر فضيلت ما آن را از ما دريغ مى دارند. گرفتارى امّت در اين است كه چون آنان را فرا مى خوانيم ما را اجابت نمى كنند و چون آنان را وا مى نهيم با ديگران هدايت نمى شوند.(392)

در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت كـه منذر بن جارود در حالى بر امام (ع) گذشت كه حضرت خشمگين بـود و فـرمـود: نمى دانم چرا مردم نسبت به ما خاندان رحمت ، درخت نبوّت و گنجينه دانش دشمنى مى ورزند.(393)

خـلق عـظـيـم آن حـضـرت دعـوت آشـكـار بـه حـق و گـواه روشـن اهـل حق بود. عصام بن مصطلق گويد: وارد مدينه شدم ، چون حسين بن على (ع) ر