 ديدم و از وقار و جـذبـه او بـه شـگـفـت آمـدم ، حـسـادت مـن كـيـنـه اى را كـه از پـدرش بـه دل داشـتـم بـرانـگـيـخـت . رفتم و گفتم : آيا تو پسر ابوترابى ؟ گفت : آرى . آن گاه از او و پـدرش بـسـيار بد گفتم . آن حضرت نگاه محبت آميز پرمهرش را بر من افكند و فرمود: پناه مى بـرم بـه خـداونـد از شـيـطـان رانده شده ، به معروف امر كن و از جاهلان دورى گزين و چنانچه شيطان در تو وسوسه اى كرد به خداوند پناه ببر كه او شنواى داناست ، تقوا پيشه گان را چـون وسـوسـه اى از شـيـطـان بـه آنـان نـزديـك شـود، مـتـذكـر مـى شـونـد و آن گـاه بـيـنا مى گردند.(394)

سـپـس بـه من فرمود: راحت باش ؛ براى خودم و تو از خداوند طلب بخشايش مى كنم . اگر از ما يـارى بـجـويـى يـاريـت مـى كـنـيـم ، اگر خواستار حمايت ما باشى حمايتت مى كنيم و اگر از ما راهنمايى بخواهى راهنمايى ات مى كنيم .

عـصـام گـويد: [با شنيدن اين سخنان ] از كار بد خود پشيمان شدم ؛ و امام (ع) فرمود: (امروز بـر شـمـا سـرزنـشى نيست . خداوند شما را مى بخشايد و او رحم كننده ترين رحم كنندگان است )(395)، آيـا اهـل شـام هـسـتـى ؟ گـفـتـم : آرى . فرمود: (نيش عقرب نه از ره كين است اقـتـضـاى طـبـيـعـتـش ايـن اسـت )(396)، خـداونـد مـا و تـو را رحـمـت كـنـد، نـيـاز و مـشـكـل خـويـش را باز گوى كه ان شاء الله مرا از آنچه مى پندارى برتر خواهى يافت . عصام گـويـد: زمـيـن فـراخ بـر من تنگ شد و دوست داشتم مرا در خود فرو ببرد. آن گاه به آرامى در حـالى كـه در روى زمـيـن از او و پـدرش كسى نزد من محبوب تر نبود، ـ از حضورش مرخص ‍ شدم .(397)

عـبـدالله عـمـر گـويـد: از حـسـيـن بـن عـلى شـنـيـدم كـه مـى گـفـت : از رسـول خـدا(ص) شـنـيـدم كه فرمود: اگر از دنيا تنها يك روز باقى بماند، خداوند آن را چنان بـلنـد گـردانـد كـه مردى از خاندانم قيام كند؛ و زمين را همان گونه كه پر از جور و ستم شده باشد، پر از عدل و داد گرداند.(398)

عـبـدالرحـمن بن سليط گويد: حسين بن على بن ابى طالب فرمود: از ما دوازده مهدى است . نخست آنان اميرالمؤ منين على بن ابى طالب و آخرشان نهمين فرزند من است . اوست قيام كننده به حق كه خداوند زمين مرده را به وسيله او زنده مى كند و على رغم خواست مشركان دين حق را بر همه دين ها غلبه مى دهد. او غيبتى دارد كه در آن اقوامى از دين مرتد مى شوند و ديگرانى استوار مى مانند. اينان آزار مى بينند و به آنان گفته مى شود: اگر راست مى گوييد اين وعده كى فرا مى رسد؟ آگـاه بـاشـيـد، كـسـى كه در غيبت او بر اذيّت و تكذيب شكيبايى ورزد، همانند كسى است كه با شمشير در حضور رسول خدا(ص) بجنگد.(399)

حـسين (ع) بر گروهى از بنى اميه كه در مسجد پيامبر(ص) نشسته بودند گذر كرد و فرمود: بـه خـدا سوگند دنيا سپرى نمى شود تا آن كه خداوند مردى را برانگيزد كه هزار تن از شما را بكشد و با آن هزار تا هزار تا و با هزار تا هزار ديگرى را.)

عـبـيـدالله بـن شـريـك به آن حضرت گفت : فدايت شوم ، اينان فرزندان فلان و فلان هستند و دوران او را در نـمـى يـابـنـد. فـرمـود: خدايت بيامرزد، در آن روزگار از صلب هر مردى فلان و فلان مرد خواهد بود و مولاى قوم از خودشان است .(400)

مـردى بـه حـسـيـن بن على (ع) گفت : اى پسر رسول خدا، من از شيعيان شمايم . فرمود: (از خدا بترس و ادعاى چيزى را ـ كه خداوند به تو بگويد: ادعايى دروغ و بيهوده كردى ـ مكن . شيعيان مـا كسانى هستند كه دل هايشان از هر نيرنگ و كينه و فريبى به دور است ؛ به جاى آن بگو: من از هواداران و دوستان شمايم ).(401)

يـزيـد بـن رويـان گـويـد: نـافـع بـن ازرق بـه مـسـجـد الحـرام وارد شـد، و در آن حـال حـسـيـن بـن على و عبدالله بن عباس در حِجْر اسماعيل نشسته بودند. او نيز كنارشان نشست و گـفـت : اى پـسـر عـبـاس ، خـدايـى را كـه مى پرستى برايم توصيف كن . ابن عباس مدتى دراز سـكـوت كـرد و پاسخ نداد. در اين هنگام حسين (ع) گفت : اى پسر ازرق كه در گمراهى افتاده و به نادانى تكيه داده اى ، نزد من بيا تا پاسخ سؤ الت را بگويم . گفت : از تو نپرسيدم تا سـؤ ال مـرا پـاسـخ دهـى . ابـن عـبـاس گـفـت : در بـرابـر پـسـر رسـول خـدا خـمـوش بـاش ، چـرا كـه او از اهل بيت نبوّت و كان حكمت است ؛ و او گفت : توصيف كن بـرايـم . امـام (ع) فـرمود: (او را توصيف مى كنم آن گونه كه او خود، خويش را توصيف كرده است ؛ و او را مى شناسانم آن گونه كه او خود، خودش را شناسانده است . با حواس درك نگردد و بـا مـردم قـيـاسـش ‍ نتوان كرد. نزديك است ولى نه چسبيده ، و دور است ولى نه جدا. يكتاست و جزء، جزء نيست و خدايى جز او كه بزرگ و بلند مرتبه است وجود ندارد.)

مى گويد: ابن ازرق به شدت گريست ! امام حسين (ع) فرمود: چه چيز تو را مى گرياند؟ گفت : از تـوصـيـف نـيك تو گريستم . فرمود: اى پسر ازرق ، شنيده ام كه تو پدرم و برادرم و مرا تـكـفـيـر مـى كنى . نافع گفت : اگر من اين را گفته باشم ، شما حاكمان و نشانه هاى اسلاميد، پس هرگاه كه شما تغيير يافتيد ما نيز به وسيله شما تغيير مى يابيم . حسين (ع) فرمود: اى پسر ازرق مى خواهم كه از تو مساءله اى بپرسم . معناى اين سخن خداوند يكتاى بى همتا چيست ؟ و اءمـّا الجـدار فـكـان لغلامين يتيمين فى المدينة وكان تحته كنز لهما) تا آن جا كه مى فرمايد (كـنزهما).(402) حرمت چه كسى در آنان حفظ شد؟ گفت : پدر آن دو. فرمود: از اين دو كـدام بـرتـرنـد، پـدر آن دو يـا رسـول خـدا(ص) و فـاطـمـه ؟ گـفـت : نـه ، بـلكـه رسـول خدا و فاطمه ، دختر رسول خدا(ص). گفت : [خداوند] تا آن جا ما را حفظ كرد كه ميان ما و كفر ورزيدن حايل شد.

در ايـن هـنـگـام ابـن ازرق برخاست و در حالى كه جامه اش را تكان مى داد گفت : (خداوند از شما گروه قريش به ما خبر داده است كه شما مردمى كينه توزيد).(403)

امـام صادق (ع) فرمود: حسين بن على (ع) نزد اصحابش رفت و فرمود: اى مردم ، همانا خداوند ـ جـَلَّ ذِكـْرُه ـ بـنـدگان را نيافريد مگر براى آن كه او را بشناسند؛ و چون او را شناختند عبادتش كنند و چون او را عبادت كردند، به وسيله عبادت او از عبادت ديگران بى نياز گردند.

در ايـن هـنـگـام مـردى گـفـت : اى پـسـر رسول خدا، پدر و مادرم فداى شما، معرفت خداوند چيست ؟ فـرمـود: ايـن اسـت كـه مـردم هـر دوره امـامـى را كـه اطـاعـتـش بـر آنـان واجـب اسـت بشناسند.(404)

عـبـدالعـزيـز بـن كـثـيـر نـقل كرده است كه گروهى نزد حسين (ع) آمدند و گفتند، از فضايلتان بـرايـمـان سخن بگوييد. فرمود: تاب شنيدنش را نداريد. از من دور شويد تا به يكى از شما شمه اى از آن بگويم ، اگر او تاب آورد، براى شما نيز سخن خواهم گفت : گروه از او دور شد و امام (ع) با يكى از آنان سخن گفت . او شگفت زده ، سراسيمه و سرگردان شده پاسخ هيچ كس را نمى داد؛ و آنان بازگشتند.(405)

2 ـ 1 ـ موقع شناسى براى نشر حقايق

از نـمـونـه هاى اين رفتار امام (ع) روايت سليم بن قيس است كه گويد: هنگامى كه حسن بن على (ع) وفـات يافت ، فتنه و آشوب رفته رفته فراگير مى شد، به طورى كه همه دوستان خدا بر جان خو