د: (سپس پسرت را ولايت دادى ، جـوانـى كـه شـراب مـى نوشد و با سگان بازى مى كند. با اين كار به امانتت خيانت كرده اى و رعـيـت خـويـش را تـبـاه كـرده اى و بـه سـفـارش پـروردگـارت عمل نكرده اى . چگونه بر امّت محمد(ص) كسى را مى گمارى كه شراب مى نوشد؟ كه نوشنده مـسـكـر از فـاسـقـان و اشـرار اسـت و شـارب مـسـكر بر درهمى امين نيست تا چه رسد كه امين امتى بـاشـد! زود است كه نتيجه عمل خويش را ببينى و آن هنگامى است كه طومار استغفار در هم پيچيده شود.(420)

معاويه با گماردن جاسوسان فراوانى ـ كه جزئيات زندگى خصوصى و عمومى امام حسين (ع) را بـه او گـزارش مـى دادنـد ـ از اوضـاع و احـوال آن حـضـرت آگـاهـى كـامـل داشـت . دست حسين (ع) نيز به خاطر بخشندگى و سخاوت فراوان تنگ و زير بار قرض رفـتـه بـود. مـعـاويـه فـرصـت را غـنـيـمـت شـمـرد و بـه آن حـضـرت نـوشـت كـه قـصد دارد چاه (اَبـونـَيـْزر) را، كـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن بـا دسـت خـودش حـفر كرده و بر مستمندان مدينه و در راه ماندگان وقف كرده بود، از او بخرد. امام حسين (ع) از فروش آن سرباز زد و فرمود: (پدرم آن را صـدقـه داد تـا خداوند او را به خاطر آن از آتش دوزخ حفظ كند و من به هيچ قيمتى آن را نمى فروشم )(421)

نـقـل شده است كه ميان امام حسين (ع) و معاويه بر سر زمينى كه از آنِ امام بود منازعه اى رخ داد. حـضـرت بـه او فرمود: يكى از اين سه راه را اختيار كن : يا سهم مرا بخر، يا آن را به من باز گـردان يـا ايـن كـه ابن زبير و ابن عمر را ميان من و خود داور قرار بده و چهارمين انتخاب صيلم باشد.

معاويه گفت : صيلم چيست ؟

فـرمـود: ايـن كـه (حلف الفضول ) را بخوانيم (هم پيمانانى جوان كه عهد كردند از مظلوم در برابر ظالم دفاع كنند.)

گفت : ما را به حلف الفضول نيازى نيست .(422)

از محمد بن سايب نقل شده است كه گفت :

روزى مروان بن حكم به حسين بن على (ع) گفت : اگر افتخارتان به فاطمه نبود، با چه چيز بر ما افتخار مى كرديد؟

حـسـيـن (ع) ـ كـه زورمند بود ـ حمله كرد و گلويش را گرفت و فشرد و عمامه اش را به گردنش پيچيد تا بيهوش شد و سپس رهايش كرد.

آن گـاه حـضـرت نـزد گـروهـى از قريش رفت و گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم كه اگر راست مى گويم سخنم را تصديق كنيد. آيا روى زمين كسى را مى شناسيد كه از من و برادرم نزد رسول خدا(ص) محبوب تر بوده باشد؟

گفتند: پرودگارا! نه .

فـرمـود: و مـن در روى زمـيـن ، مـلعـونِ پـسـر مـلعـونـى جـز اين (معاويه ) و پدرش ، دو رانده شده رسـول خـدا(ص) نـمـى شناسم ، به خدا سوگند ميان (جابرس ) و (جابلق ) يكى در دروازه مـشـرق و يـكـى در دروازه مـغـرب ، دو مـردى كـه اسـلام آورده بـاشند، نسبت به خدا و پيامبرش و اهـل بـيـت او از تـو و پـدرت ـ اگـر زنـده بـود ـ دشـمن تر وجود ندارد. نشانه [صحت ] گفتار من درباره تو اين است كه چون به خشم آيى ، ردا از دوشت مى افتد!

گويد: به خدا سوگند، مروان از جابر نخاست كه به خشم آمد و اوقاتش تلخ شد و ردا از دوش او افتاد.(423)

مـعاويه مروان بن حكم را به حكمرانى مدينه گمارد و به او دستور داد كه براى جوانان قريش مـقـررى تـعـيـين كند. على بن حسين (ع) گويد: من نيز نزد او رفتم . پرسيد: نامت چيست ؟ گفتم : عـلى بـن الحـسين . گفت : نام برادرت چيست ؟ گفتم : على . گفت : على و على ! پدرت قصدى جز ايـن نـدارد كـه نـام هـمـه فـرزنـدانـش را على بگذارد. سپس مقررى مرا تعيين كرد و من نزد پدرم بازگشتم و موضوع را به او خبر دادم . فرمود: نفرين بر اين زاده چشم آبى و دباغ چرم ! اگر خـداونـد بـه مـن صـد پـسـر هـم بـدهـد دوسـت نـدارم كـه جـز عـلى نـامـى بـر آنـهـا بـگـذارم .(424)

نقل شده است كه حسن بن على (ع) به خواستگارى عايشه ، دختر عثمان ، رفت .

مروان گفت : او را به ازدواج عبدالله بن زبير درمى آورم .

مدتى بعد معاويه به مروان بن حكم ، كه كارگزار وى در حجاز بود، نوشت و به او فرمان داد تـا از ام كـلثـوم ، دخـتـر عـبـدالله بـن جـعـفـر، بـراى پسرش ، يزيد، خواستگارى كند. عبدالله نپذيرفت ؛ و مروان موضوع را به اطلاع معاويه رساند. عبدالله گفت : اختيار او به دست من نيست بلكه به دست سرور ما حسين ، دايى دختر، است .

پس از آن كه موضوع را به امام حسين گزارش داد، حضرت فرمود: من از خداوند طلب خير مى كنم ، پروردگارا خشنودى خود از آل محمد را به اين دختر نيز عطا فرما.

چـون مـردم در مـسـجـد رسـول خـدا(ص) گـرد آمـدنـد، مـروان رفـت و نـزد امام (ع)، كه شمارى از بزرگان نيز در آنجا حضور داشتند، نشست و گفت : اميرالمؤ منين مرا به اين كار فرمان داده است و گفته است مهرش را هر چه پدرش بگويد قرار دهم و با ايجاد صلح ميان اين دو قبيله ، دَيْن او را نـيـز ادا كـنـم ؛ و بـدان كـه آن هـايـى كه غبطه شما را به داشتن يزيد مى خورند، بيش از آن هايى اند كه غبطه او را با داشتن شما مى خورند، و شگفت از اين كه يزيد كابين تعيين مى كند، در حـالى كـه او كـسـى اسـت كـه مـانـنـد ندارد و به سبب آبروى او از ابر طلب باران مى شود، بنابر اين پاسخى نيكو بده ، اى اباعبدالله !

حـسـيـن (ع) گـفـت : سـتـايـش خـدايى را كه ما را براى خويش برگزيد و براى دين خويش ما را پذيرفت و بر بندگانش ما را برگزيد.

آن گـاه فـرمـود: اى مروان تو گفتى و ما شنيديم ، اما اين كه گفتى (مهريه اش هر چه پدرش ‍ بـخـواهـد)، بـه جـانـم سـوگـنـد، اگـر ايـن خـواسـتـگـارى را بـپـذيـريـم ، از سـنـّت رسـول خـدا دربـاره دخـتـران و زنـان و خـانـدانـش كـه دوازده اوقـيـه معادل 480 درهم است فراتر نمى گويم !

اما اين كه گفتى : (با اداى بدهى پدرش ) كى زنان ما بدهى ما را ادا كرده اند؟

امـا صـلح مـيـان ايـن دو تـيره . بدان ما مردمى هستيم كه به خاطر خدا با شما دشمنى ورزيديم . بـنـابـر ايـن بـه خاطر دنيا با شما صلح نمى كنيم . به خدا سوگند كه نسب و خويشاوندى ما سست شده است تا چه رسد به سبب !

اما اين كه گفتى : شگفت از يزيد كه چگونه خواستگارى مى كند. بدان كه كسانى كه از يزيد و از پدر يزيد و از جد يزيد بهترند خواستار همسرى وى بوده اند.

امـا اين كه گفتى : يزيد كُفوى است كه كُفو ندارد، همان كسى كه تا ديروز كفو او بوده است امروز نير كُفو اوست و حكمرانى چيزى بر كفويت او نيفزوده است .

امـا ايـن كـه گـفـتـى : بـه خـاطـر او از ابـرهـا طـلب بـاران مـى شود، بدان كه اين امر تنها به رسول خدا(ص) اختصاص داشت .

امـا اين كه گفتى : كسانى كه بر ما به خاطر پيوند با او غبطه مى خورند بيش از كسانى اند كـه بـر او بـه خـاطر ما غبطه مى خورند. بدان آن هايى كه بر ما به خاطر او غبطه مى خورند نادان هايند و آنان كه بر او به خاطر ما غبطه مى خورند، خردمندانند.

سرانجام فرمود: همه گواه باشيد كه من ام كلثوم دختر عبدالله بن جعفر را به ازاى 480 درهم مهريه به زنى پسر عمويش قاسم بن محمد بن جعفر درآوردم ؛ و مِلك خود در مدينه را به دختر بـخـشـيـدم ـ يـا ايـن كـه فرمود: زمينم را در عقيق كه درآمد سالانه اش هشت هزار دينار است ـ و بى نيازى هر دو در آن است 