ضرت آمد و قصد درخواست حاجت داشت . امام (ع) فرمود: اى برادر انصارى ، به خاطر نيازت آبروى خويش را مبر، آن را در پاره كاغذى بنويس و من ان شاء الله كارى مى كنم كه خرسند شوى .

مرد نوشت : اى اباعبدالله ، فلان كس از من پانصد دينار طلب دارد و بر من فشار مى آورد، با او صحبت كن كه تا حصول گشايشى مرا مهلت دهد.

حسين (ع) چون نامه را خواند، به خانه رفت و كيسه اى را كه هزار دينار در آن بود بيرون آورد و بـه او فـرمود: با پانصد دينار آن وام خويش را ادا كن و پانصد دينار ديگر را خرج زندگى خويش كن و جز از سه كس حاجت مخواه : ديندار، جوانمرد يا داراى حسبى پاك ، چرا كه ديندار دين خـويـش را حـفـظ مـى كند، جوانمرد به خاطر مروتش شرم مى كند و صاحب حسب مى داند كه عرضِ حـاجـت آبـرويـت را مـى بـرد، در نـتـيـجـه آن را حـفـظ مـى كـنـد و تـو را دسـت خـالى بـاز نـمـى گرداند.(434)

حـسـيـن بـن عـلى (ع) بـر چـوپـانى گذشت و او گوسفندى را به وى هديه داد. امام (ع) فرمود: آزادى يـا بـنـده ؟ گـفـت : بـنـده ، امام (ع) گوسفند را به او باز گرداند. گفت : گوسفند از آن خـودم است . آن گاه حضرت از او پذيرفت . سپس او و گله را خريد. بنده را آزاد كرد و گله را هم به او داد.(435)نـقـل شـده اسـت كـه حـسـيـن (ع) پـس از رحـلت بـرادرش حـسـن ، در مـسـجـد جـدش ، رسـول خدا(ص)، نشسته بود. عبدالله بن زبير و عتبة بن ابى سفيان نيز هر يك در گوشه اى نـشـسـتـه بـودنـد. در ايـن هـنـگـام اعـرابـى اى سوار بر شتر آمد. شترش را بر در مسجد بست و داخل شد. سپس پيش عتبة بن ابى سفيان ايستاد و سلام كرد و او هم پاسخ داد.

اعـرابـى به عتبه گفت : من پسرعمويم را كشته ام و از من ديه خواسته اند. آيا مى توانى چيزى بـه مـن بـدهـى ؟ عتبه روبه غلامش كرد و گفت : صد درهم به او بده . اعرابى گفت : من جز همه ديـه را نـمـى خـواهم . آن گاه او را ترك گفت و پيش عبدالله زبير رفت و همان چيزى را كه به عـتـبـه گـفـتـه بـود بـه او نيز گفت . عبدالله رو به غلامش كرد و گفت : دويست درهم به او بده اعرابى گفت : من جز همه ديه را نمى خواهم .

سـپـس او را تـرك گـفـت و نـزد حـسـيـن (ع) رفـت و سـلام كـرد و گـفـت : اى پـسـر رسول خدا، من پسرعمويم را كشته ام و از من ديه خواسته اند. آيا مى توانى چيزى به من بدهى ؟ حضرت فرمود: اى اعرابى ، ما مردمى هستيم كه بخشش را جز به اندازه معرفت نمى دهيم . گفت : آنچه مى خواهى بپرس .

امام (ع) پرسيد: اى اعرابى راه نجات از هلاكت به چيست ؟

گفت : توكل بر خداى عزوجل .

فرمود: همّت چيست ؟

گفت : اعتماد به خداوند.

سـپـس امـام (ع) پـرسـش هاى ديگرى كرد و اعرابى پاسخ داد. امام (ع) فرمود تا ده هزار دينار بـه او دادنـد و گـفـت : ايـن براى اداى قرض هايت . ده هزار دينار ديگر هم داد و فرمود: با اين ، كار خويش را به سامان آر، زندگى ات را بهبود بخش و براى خانواده ات خرج كن .

آن گاه اعرابى اين شعر را سرود:

طربت وما هاج لى معبق

ولا لى مقام ولا معشقُ

ولكن طربت لاَِل الرسول

فلذ لِىَ الشعر والمنطق

هم الاكرمون ، هم الانجبون

نجوم السماء بهم تُشْرِقُ

سبقت الا نام إ لى المكرمات

فَقَصَّرَ عن سبقك السُبَّقُ

بِكُمْ فتح الله باب الرشاد

وباب الفساد بِكُم مغلق (436)

نه از عشق و دلدادگى [معشوق ] به وجد آمدم .

بلكه به عشق آل رسول به وجد آمدم و شعر و گفتار به من لذت بخشيد.

هـمـانـا كـه پـاكـتـرين و گرامى ترين اند و ستارگان از فروغ آنان درخشيدن گرفته اند. در نيكى گوى سبقت را از مردم در ربودى و پيشتازان اين ميدان در سبقت از تو باز ماندند.

خـداونـد به وسيله شما دروازه هاى هدايت و رشد را گشود و هم به سبب شما درهاى فساد و كژى بسته شد.

در روايت ديگرى آمده است : روز عاشورا بر پشت آن حضرت نشانى ديده شد، هنگامى كه از زين العـابـديـن دربـاره اش پـرسـيدند، گفت : اين اثر كيسه اى است كه به خانه هاى بيوه زنان و يتيمان و بينوايان بر پشت خود مى برد.(437)

1 ـ 2 ـ توجّه به شيعيان و سرپرستى آنان

امام حسين (ع) همانند همه امامان اهل بيت (ع)، به شيعيانشان توجّه فراوان و ويژه اى داشت ؛ و مى كـوشـيـد تـا در شـرايـط سياسى دشوار و حساس و مخاطره آميز آن دوره ، آنان را از هر گزندى مـصـون بـدارد و تـا آن جـا كه مى توانست تلاش مى كرد تا آنان را از معرض ستم امويان ، كه قصد داشتند وجود شيعه را از صفحه جامعه اسلامى بردارد، به دور نگهدارد.

اهتمام فراوان امام (ع) براى حفظ شيعه را مى توان در سفارش هاى كلى به آنان ، پس از صلح بـا مـعـاويـه ، در دوران امـام حـسـن (ع) و پـس از شـهـادت وى ، بـه روشـنـى كامل مشاهده كرد. مانند اين سخن امام (ع): پس به زمين بچسبيد، اشخاص را پنهان كنيد، عقايدتان را پـوشـيـده بـداريـد و مـواظب باشيد.(438) و اين سخن كه : همه مردان شما بايد در خـانـه هـايـشـان بنشينند.(439) همچنين ملاحظه مى كنيم كه گروه هاى شيعى را از جاى جـاى سـرزمـيـن هـاى اسـلامـى بـه حـضـور مـى پـذيرد و بسيار مى كوشد تا اين ديدارها از چشم جـاسـوسـان بـنـى امـيـه پـنـهـان بـمـانـد. نـيـز آن حـضـرت تـلاش داشت تا گروه هاى شيعى و بزرگانشان را در چارچوب التزام به صلح با معاويه نسبت به حقايق امور آگاه سازد و روح هـدايـت اهـل بـيـت را كـه مـوجـب تـمـركـز بـخـشـيـدن ايـمـان و مـعـرفـت در دل هـايـشـان مـى گرديد و ارتباط با امامشان را تقويت مى كرد، و بر شكيبايى آنان در برابر سختى ها مى افزود و منزلت امام در نزد خدا را به آنها مى شناساند، در وجود آنان بدمد.

نـقـل شـده اسـت كـه گـروهـى بـه حـضـور امـام حـسـيـن (ع) رسـيـدنـد و گـفـتـنـد: اى پـسـر رسـول خدا(ص)، گروهى از ما نزد معاويه رفته اند و ما نزد شما آمده ايم . فرمود: بنابر اين من پاداشى بيش از آنچه او به آنان مى دهد به شما مى دهم .

گفتند: فدايت شويم ، ما براى دينمان به حضور رسيديم .

گـويـد: در ايـن هنگام سر را خم كرد و با سرانگشت بر زمين مى كوفت ، پس از درنگى طولانى سـر بـلنـد كـرد و فـرمـود: كـوتـاه بـگـويـم ، كـسـى كـه مـا را دوسـت بـدارد، نبايد به خاطر خويشاوندى ميان ما و خودش و نه نيكى اى كه به او رسانده ايم باشد، بلكه هر كس به خاطر خدا و پيامبرش ما را بيش تر دوست بدارد، در قيامت مانند اين دو تا همراه ما مى آيد ـ و دو انگشتش را به هم نزديك كرد ـ .(440)

نـقـل شـده اسـت كـه آن حـضـرت فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد، بـدبـخـتـى ، تـهـيـدسـتـى و قـتـل بـه سوى كسى كه ما را دوست بدارد، از دويدن اسبان تيزرو به سوى آبخور و سرازير شدن و سيل به سوى آبگير سريع تر است .(441)

حبابه والبى گويد: از حسين بن على (ع) شنيدم كه فرمود: ما و شيعيان ما بر فطرتى هستيم كه خدا محمد(ص) را بر آن برانگيخت و ديگر مردم از آن بى بهره اند.(442)

آن حـضـرت شيعيان اهل معرفت و دانش را تشويق مى فرمود تا از برادران خويش كه از دانش بى بـهـره اند و از خويشاوندانشان بريده اند سرپرستى كنند و آنان را ارشاد و هدايت نمايند و از تاريكى نادانى برهانند، چرا كه اينان يتيمان آل محمد(ص)